دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٦٤٠
| ابن قزمان جلد: ٤ شماره مقاله:١٦٤٠ |
اِبْنِ قُزْمان، عنوان چندتن ازافراد خاندانىقرطبى كهدرسدههاي
٤-٦ق/١٠-١٢م مىزيستهاند. دربارة نام جد اعلاي اين خاندان، «قزمان»
نمىتوان اظهار نظر قاطع كرد. از طرفى اين احتمال داده شده است كه قزمان
شكل عربى شدة نام اسپانيايى Guzman باشد كه خود ريشة ژرمنى١ دارد. حرف «ق»
هر چند جايگزين عادي » gÄ نيست، ولى مىتوان مواردي چون «سرقسطه٢» يافت
كه در آن اينگونه تبديل صورت گرفته باشد. از طرف ديگر در سدة ١ق/٧م در
جزيرة العرب نام قزمان به عنوان يك نام عربى، نمونه دارد (نك: ابن حجر،
٢/٢٣٥) كه مشتق از مادة «ق ز م» است. كودرا٣ در يادداشتهايى كه در ١٩١٠م
منتشر ساخته بود، احتمال عربى بودن اين نام را بر ژرمنى (ويزيگوتى) بودن
آن ترجيح داده است ( ١ EI). شايان ذكر است كه نسبت «زهري» براي افراد
اين خاندان كه در نوشتة ابن عبدالملك (٢/٤٧٧) و ابن خطيب (٢/٤٩٤) ديده
مىشود - اگرچه آنگونه كه كولن٤ ترجيح داده، ممكن است مربوط به نوعى
رابطة غير نسبى باشد ( ٢ EI) - مىتواند نسبتى اصيل بوده، بر انتساب آنان به
عرب بنى زهره دلالت نمايد. به هر روي در اندلس كسان ديگري نيز مىتوان
يافت كه نام قزمان داشتهاند (نك: ابن حزم، ٢١٤؛ ابن بشكوال، چ ١٩٥٥م،
١/٧٣).
خاندان بنى قزمان در سدههاي ٤ و ٥ق/١٠ و ١١م در قرطبه از نفوذ و اعتبار
بسزايى برخوردار بودند و از ميان آنان رجال علمى و سياسى، حتى وزير برخاست
(نك: ابن سعيد، رايات، ٧٣، المغرب، ١/٢٠٥؛ ابن بسام، بخشهايى، ١٢٠)، ولى
درپى تحولات ربع پايانى سدة ٥ق اقتدار آنان رو به كاستى نهاد.
معروفترين افراد اين خاندان اينانند:
١. ابوبكر محمد بن عيسى بن عبدالملك قرطبى (د ح ٥٥٥ق/ ١١٦٠م)، شاعر
بلندآوازه و پيشواي زجل سرايان اندلس. با توجه به شعري از خود ابن قزمان
(زجل ٣٨ بند ٩) مىتوان گفت كه او در ٤٧٩ق/١٠٨٦م (درگير و دار نبرد زلاقه)
هنوز زاده نشده بود.
ممكن است فروپاشى سلسلة افطسيان بطليوس در ٤٨٧ق كه عموي ابن قزمان وزارت
آنان را داشت و برچيده شدن ملوك الطوايفى و برقراري حكومت مرابطون در
اندلس به دست يوسف بن تاشفين در ٤٨٩ق، در دور شدن بنى قزمان از اقتدار
سياسى مؤثر بوده باشد، ولى به هر دليل آنگاه كه ابن قزمان مديحههاي
زجلى خود را مىسروده و به رجال سياسى تقديم مىكرده، چندان به اقتدار
خاندان خود دلخوش نبوده است. وي گاه بنى قزمان را بندگان ابن زهر اشبيلى
خوانده (زجل ٩ بند ٤١) و گاه بقاي آنان را به بركت وجود ابوالوليد زجالى
دانسته است (زجل ٨٩ بند ١٠). هر چند ممكن است اين درجه از تذلل نوعى
مبالغه در مدح تلقى شود، ولى مىبايست وراي اين مبالغه حقيقتى نهفته
باشد.
ابن قزمان در دامان خاندانى اهل علم و ادب پرورش يافت و چنانكه از جاي
جاي زجلهايش پيداست، اديبى برجسته شد كه اطلاعات عمومى و تاريخى فراوان
داشت و از فن حديث نيز بىاطلاع نبود (نك: زجل ٧ بند ١٧، زجل ١٣ بند ٩، نيز:
زجل ٧٩؛ ابن سعيد، رايات، همانجا؛ ابن خطيب، همانجا).
از نظر جايگاه سياسى گفتنى است كه ابن قزمان با سران قرطبه و ديگر شهرهاي
اندلس در رابطه بوده و شاهد آشكار بر اين روابط ديوان اوست. وي بارها به
صاحب منصبان دولت مرابطون پيشنهاد همكاري داده و توانايى خويش را براي
تصدي منصب دبيري بدانان گوشزد كرده است (نك: زجل ٢ بند ٤، زجل ٧ بند ١٧،
زجل ٩ بند ٣٦، زجل ١٣ بند ٩، زجلهاي ٢٢ و ٩٥). اينكه بر صفحة عنوان نسخة منحصر
به فرد ديوانش از او با عنوان «وزير» ياد شده است - اگرچه احتمال وقوع خلط
بين سرايندة زجلها با عموي همنام و هم كنيهاش نيز وجود دارد - اين احتمال
را به ذهن مىآورد كه اعطاي اين عنوان به او صرفاً جنبة تشريفاتى داشته و
دلالت بر منصب خاصى نداشته باشد (نك: دوزي، II/٨٠٧ S; , ١ EI).
دوران زندگى ابن قزمان همواره با رو در رويى مسلمانان اندلس و مسيحيان
همراه بوده است و انعكاس اين جو در شعر او به روشنى ديده مىشود. وي نه
تنها نسبت به سران ستيزه جوي مسيحيان ابراز تنفر مىكند (نك: زجل ٤٧، زجل
٨٦ بند ٥، زجل ١٣٠ بند ١) و مجاهدات مسلمانان برضد آنان را مىستايد (نك: زجل
٨٦ بند ٧، جم)، بلكه اساساً نسبت به مردم مسيحى نيز ديد غير دوستانهاي دارد
(زجل ٣٨ بند ١٤، رجل ٨٦ بند ٩، زجل ١٣٧ بند ٥).
ابن قزمان با سرودن مديحه براي رجال توانگر قرطبه چون بنىحمدين،
ابوالوليد ابن رشد، ابويونس ابن مغيث و ابن ابى الخصال روزگار مىگذرانيد،
اما به خصوص به ابوالقاسم احمد بن حمدين قاضى قرطبه آن اندازه نزديك بود
كه يكى از بليغترين مديحههاي خود را در وصف او سروده (زجل ٧٩) و تنها
مرثية ديوانش را در رثاي او گفته است (زجل ٨٣). ابن قزمان حتى مدتها پس از
وفات او به يادش شعر سروده است (زجل ٣٨ بندهاي ٣٦- ٣٨).
گويا عنايت سران قرطبه به ابن قزمان آن اندازه نبود كه نياز شاعر را
برآورد و سختى زندگى او را بر آن مىداشت كه بارها و بارها رنج سفر را بر خود
هموار سازد. وي در سفرهايش به اشبيليه مورد حمايت ابوالعلاء ابن زهر و ابن
قرشى زهري بود و در غرناطه كسانى چون وزير ابوعبدالله ابن سعاده، وزير
ابوالحكم ابن ابى عيشون و ابوبكر محمد بن سعيد به او عنايت داشتند (نك: ابن
قزمان، جم). مجلس آشنايى او با شاعرهاي به نام نزهون نزد همين ابوبكر
بوده است (ابن سعيد، همان، ٩١، المغرب، ٢/١٢١؛ ابن خطيب، ٢/٥٠٤). ابن
قزمان زجلى نيز در مدح يك وزير جيانى سروده و گويا براي تقديم آن به
جيان رفته بود (نك: زجل ٢١ بند ١٤). احساس غربت و خستگى ابن قزمان از اين
سفرهاي پياپى در اشعار او منعكس شده است (مثلاً نك: زجلهاي ٧٨ و ١٢٤).
با برافتادن سلسلة مرابطون به دست موحدون در مغرب در ٥٣٩ق/ ١١٤٥م دامنة
سلسلة موحدون به اندلس نيز كشيده شد و اين انتقال قدرت موجب بروز پريشانى
در اوضاع سياسى گشت. حتى پيش از اين انتقال، خوف از تعقيب و حبس در
مواضعى از ديوان ابن قزمان به چشم مىخورد (نك: زجلهاي ٣٩ و ١٣٧). گويا يكى
از موارد گرفتاري او اين بوده است كه يكى از امراي بنى مناصف بدو بدگمان
شده و وي را به اتهام «منافق» و «مخالف» بودن به زندان افكنده بود كه با
وساطت امير محمد بن سير از كشته شدن رهايى يافت (نك: زجل ٤١).
ابن قزمان سرانجام در موطن خود قرطبه در شب آخر رمضان ٥٥٥ (ابن خطيب،
٢/٥٠٥) يا در ٥٥٤ (ابن ابار، تحفة، ٥٦) چشم از جهان فرو بست.
به طور كلى در منابع تاريخى عربى دربارة شرح حال ابن قزمان اطلاعات قابل
توجهى ديده نمىشود. منبعى كه بيشترين اطلاع را در اين باره به دست
مىدهد، الاحاطة ابن خطيب است كه بين شخصيت ابن قزمان با عمويش، وزير
ابوبكر محمد بن عبدالملك خلط كرده است. در آثار تحقيقى ١٠٠ سال اخير نيز
تحتتأثير برخى منابع پيشين و عنوان ابهام بر انگيز نسخة خطى ديوان، تا دهها
سال خلط بين اين دو تن ديده مىشود. نه تنها در مقالاتى كه زايبولد١ در
چاپ اول «دائرةالمعارف اسلام٢»، نيكل در مقدمة ويرايش خود از ديوان و
بايراكتارويچ٣ در ذيل چاپ اول همان دائرةالمعارف٤ نوشتهاند، بلكه در
مقالهاي كه نيكل در ١٩٣٩م با عنوان «قطعاتى از شرح حال ابن قزمان٥»
منتشر ساخت، اين خلط به وضوح ديده مىشود. البته در همين اوان لوي
پرووانسال و به دنبال او كولن و نيكل دريافته بودند كه اين دو شخصيت بايد
از يكديگر متمايز شوند (نك: نيكل، «شعر...٦»، .(٢٦٧-٢٦٨
پنج سال بعد لوي پرووانسال با انتشار يافتههاي خود در مقالة «نكتهاي تازه
دربارة ابن قزمان» اين تمايز را ثابت كرد .(٣٤٧-٣٦٩) برخى از محققان معاصر
كوشيدهاند تا خلا´ موجود در شرح حال ابن قزمان را با استفاده از سرودههاي
او جبران نمايند. ولى گاه برداشتى نادرست از يك كلمه يا دريافتى از يك
جمله موجب داوري عجولانه شده است. از جمله، اين گفتة بروكلمان كه ابن
قزمان در سفرهايش بوزينهاي را با خود همراه داشته )، GAL,S,I/٤٨١) ظاهراً
برداشتى نادرست از كلمة «قرد» در زجل ٧ (بند ٢) و زجل ١٢١ (بند ٢) بوده كه در
اين زجلها - چنانكه كولن گفته - اين كلمه به معنى نحس در مقابل سعد است
( ٢ EI). همچنين بايراكتارويچ و درپى او بروكلمان و كولن از زجل ١٤٥ (بند ١٠)
و زجل ١٤٧ (بند ٥) چنين استنباط كردهاند كه ابن قزمان «هرگز دريا را نديده»
و «مدتى امام جماعت يك مسجد بوده است» ، GAL,S) همانجا؛ ٢ EIS; , ١ EI)، اما
اگر از ديدگاه شعرشناسى
شعر: حجاري اشاره كرده است كه ابن قزمان در آغاز به گفتن با همين ابيات
برخورد شود، شايد برداشتهاي مزبور سطحى به نظر آيند. اشعار سنتى (معرب)
پرداخت، ولى چون احساس كرد كه توان همسنگى با شاعران چيرهدستى چون ابن
خفاجه را در خود نمىبيند، به گفتن زجل روي آورد (ابن سعيد، المغرب، ١/١٠٠).
ابن قزمان خود نيز نه تنها اشاراتى به شعر سنتى خويش دارد، بلكه در كنار
ياد كردن از توانايىاش در سرودن زجل، بارها از موشحسرايى خود نيز سخن
رانده است (نك: زجل ٧ بند ١٧، زجل ٢٤ بند ١٠، زجل ٩٤ بند ١٧، جم). نمونههاي
متعددي از اشعار غير زجلى ابن قزمان را مىتوان در كتب ادبى چون تحفة ابن
ابار (ص ٥٦ -٥٧)، المغرب ابن سعيد (همانجا)، الاحاطة ابن خطيب (٢/٤٩٥-٤٩٧) و
نفح السحر تجيبى (ص ١٣٢) مشاهده كرد.
بدون ترديد آنچه نام ابن قزمان را پاينده ساخت، زجلهاي پرجاذبة او به
گويش محلى بود. وي چندان در اين سبك شعري استاد بود كه پيشواي زجل
سرايان اندلس (امام الزجالين) لقب گرفت (ابن خلدون، ١٤٦٠؛ ابن سعيد،
همان، ١/١٠٠، ١٦٧). البته همانطور كه ابن قزمان در مقدمة مسجد ديوان يادآور
شده، وي نخستين زجل سراي ديار اندلس نيست و اين سبك مدتها پيش از او
سابقه داشته است، اما او با نوآوريهاي خود شيرينى و زيبايى زجل را هويدا
ساخت (نك: ابن خلدون، همانجا؛ ابن ابار، همان، ٥٦؛ ابن حجه، ٥٢؛ نيز زجل ٥٩
بندهاي ٩-١٠). برخى از اهل ادب توانايى ابن قزمان در زيباگزينى معانى را
با اشعار متنبى در ادبيات سنتى قياس كردهاند (نك: مقري، ٣/٣٨٥).
يكى از جلوههاي هنر ابن قزمان در گزينش معانى، استادي او در به كارگيري
تشبيهات است. او در كنار تشبيهات ملموس و روزمره (مثلاً زجل ١٣٦ بند ٦)
تشبيههايى ساخته كه در عين سادگى بسيار خيال پردازانه است (مثلاً زجل ١٤٢
بند ٤، زجل ١٤٠ بند ٥).
زيبايى زجلهاي ابن قزمان نه تنها در مغرب زمين بسياري از دوستداران ادب
را جذبه خود مىنمود، بلكه حتى در مشرق كه گويش آن اشعار چندان آشنا نبود،
هواداران زيادي يافته بود. به گزارش ابنسعيد در سدة ٧ق/١٣م در حالى كه
هنوز دير زمانى از وفات شاعر نمىگذشت، ديوان او در مغربومشرق رواجداشته (
المغرب، ١/١٦٧) و در بغداد بسيار مورد توجه بوده است.
شراب و زن در اشعار ابن قزمان جلوهاي ويژه دارد. بايد توجه داشت كه شاعر
در جوانى ازدواجى ناموفق داشته و شكست در آن تأثير انكارناپذيري بر روحية او
گذارده است (نك: زجل ٢). ثمرة اين ازدواج فرزندانى بود كه ابن قزمان
انديشة آيندة آنها را داشت (زجل ١١ بند ١٠) و ثمرة ديگرش اين بود كه شاعر را
نسبت به وفاي زنان بدبين نمود. او نهتنها از همسرش، بلكه از خواهر خود نيز
شكوه دارد و به جنس زن با ديدي ترديدآميز مىنگرد (نك: زجل، ٨٩).
مقايسة اين بدبينى با ستايشهايى كه او از زيبايى زنان دارد، در بادي امر
انسان را به شگفتى وا مىدارد. معشوقههايى كه ابن قزمان با نامهاي زهره،
مريم، عايشه و... از آنان ياد مىكند، ممكن است شخصيتهاي تخيلى يا واقعى
باشند كه شاعر عشق را در آنان جستوجو مىكند. اما همواره از بىوفايى آنان
شكايت دارد. او عشق را براي انسان خذلان مىشمرد و از خواري خود در طول
زندگى سخن مىگويد (نك: زجل ٤ بند ٣). شاعر رابطة معشوق و عاشق را به مولا و
بنده مانند كرده (زجل ١٣٠ بند ١) و معشوق خود را «اي بانوي من» (يا ستّى)
خطاب مىكند (زجل ١٤٥ بند ٧).
در كنار عشق به زن، عشق به مرد نيز در زجلهاي ابن قزمان ديده مىشود. عشق
او به شخصيتى با نام ابراهيمِ وشكى كه در جاي جاي ديوان ازاو ياد كرده
است، به گفتة خود شاعر فكر او را تسخير كرده و آتش در دلش افكنده است (زجل
١٠٨ بند ٢). در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد كه برخى محققان چون
بايراكتارويچ و درپى او بروكلمان چنين اظهار داشتهاند كه در اشعار ابن
قزمان گرايش به عشق همجنس بر جنس مخالف غلبه دارد S) , ١ EI، GAL,S;
همانجاها)، ولى بايد توجه داشت كه در زبان ابن قزمان پايبندي به تمايز
مذكر و مؤنث در صرف افعال و ضماير ديده نمىشود و اين نكته را نبايد در تفسير
زجلهاي عشقى او از نظر دور داشت. اگر بخواهيم برپاية شعر ابن قزمان دربارة
شخصيت اخلاقى واقعى او داوري كنيم، همواره بايد عواملى چون مبالغه، تخيل
و خواست مخاطبان از شاعر را در مدنظر داشته باشيم. اينكه او خود را بارها «نا
اهل» (خليع) قلمداد كرده و در دو مورد خويشتن را «زانى» و در موردي «لوّاط»
خوانده است (زجل ١١ بند ١٠، زجل ٣٠ بند ٣)، نمىتواند به سادگى يك اعتراف
جسورانه تلقى شود. اگر باير اكتارويچ و بعدها كولن اين تعبيرهاي شاعرانه را
به مثابة اعتراف نامة ابن قزمان تلقى كرده و او را يك هرزة بىبند وبار و
فاسق آشكار شمردهاند ( ٢ EIS; , ٢ EI)، با نگرشى ديگر مىتوان اين تعابير را
نوعى تظاهر پنداشت.
بسياري از صحنههاي مغازلة او با زنان كه در زجلهاي وي تصوير شده، مىتواند
تنها يك بازي با الفاظ و معانى باشد و تغزلى تلقى شود كه در مقدمة يك مدح
مناسب مىنمايد. به خصوص بايد در نظر داشت كه فضاي شعر در زجلهاي ابن
قزمان فضاي پردهدري و هرزگى نيست و به طور خاص در مورد عشق به مرد، شاعر
آرزوي خود را ديدار و صحبت محبوب مىشمارد (نك: زجل ١٠٨).
گريزان بودن او از فقيهان و متشرعان كه بارها آن را پيش كشيده (نك: زجل ٢٢
بند ٤، زجل ٢٣ بند ٤) با به ياد داشتن اين حقيقت كه او با جمعى از فقيهان
همچون ابوالواليد ابن رشد جد، رابطة نزديك داشته و بسياري از مديحههاي خود
را به آنان تقديم كرده، محل تأمل است. بههرحال اعترافات ابن قزمان در
اشعار خود، اگرچه مىتواند در واقع امر صادق يا كاذب باشد، ولى در زبان شعر
هرگز نبايد آنها را بيش از اندازه جدي گرفت. چه بسا «عود»ي كه به عشق و
شوق توصيه مىكند و خود هرگز آن را درنيافته است، خود ابن قزمان باشد (نك:
زجل ١٣٩ بندهاي ٤- ٥).
شراب نيز در سرودههاي ابن قزمان جايگاه ويژهاي دارد و سراسر ديوان او
مشحون از اشتياق شاعر به شرب است؛ حتى در جايى وي كسى را كه از شرب
پرهيز كند، مورد اهانت شديدي قرار داده است (زجل ٢٢ بند ٤). او حب شراب را
روزي خود از جانب خداوند شمرده (زجل ١٤٨ بند ٥) و همان وصيت معروف را دارد
كه به هنگام مرگ در تاكستانى به خاكش سپارند (زجل ٩٠ بند ٥). بايد افزود
كه در الاحاطة ابن خطيب (٢/٥٠٥) روايتى است كه حكايت از شرابخواري ابن
قزمان دارد. در كنار يار و شراب، در اشعار ابن قزمان شوق به موسيقى و مناظر
طبيعى را نيز مىتوان ديد (مثلاً نك: زجل ٥٢ بند ٨).
تصوير ابن قزمان در زجلهايش، نشان دهندة مردي است كه مفهوم زندگى مرفه را
دريافته است، اما همواره فقري كه او را شايسته نيست، آزارش مىدهد. شكايت
هميشگى او از غذاي نامناسب، مسكن كرايهاي و گرانى قيمتها (به ويژه نك:
زجل ٦٣ بند ٢، زجل ٦٨ بند ٥، زجل ٨٧ بند ٥) و به ديگر سخن فقر در سراسر ديوان
او ديده مىشود. شايد اين تصور در ذهن ايجاد شود كه گويندة اين اشعار سعى
داشته با يادآوري مشكلات خود، كرم ممدوح را برانگيزد يا تحمل سختى را برخود
آسان سازد، ولى با اين حال شاعر همواره در سرودههايش روحية شاد خود را حفظ
كرده و به مشكلات اجازه نمىدهد تا لذت زندگى را از او بگيرند.
شاعر به آيندهاي روشن اميد دارد و سخت به فرج بعد از شدت معتقد است (زجل
٦٨ بند ٢، زجل ١٣٠ بند آغازين). اگرچه گاه گاه ضرورت او را وا مىدارد كه
به چشمداشتِ صلهاي، زجلى را به كريمى تقديم كند (زجل ٥١ بند ٤)، ولى وي
از حد رفع نياز در نمىگذرد و در اهداي اشعار خود افراط نمىورزد (زجل ٤٢
بندهاي ٣-٤). او در هم و دينار را براي نياز عاجل مىخواهد و به آينده طمع
نمىكند و خود اين خلق خويش را به شير تشبيه مىكند (زجل ١٠٢ بند ٨، زجل ١٠٥
بند ٩). وي صله را حق خود مىدانسته و گاه تفاخر بر ممدوح در شعر او ديده
مىشود (نك: زجل ٨ بندهاي ٥ -٦، زجل ٧٧ بند ٨، زجل ١٠٥ بند ٦). او خود را استاد
مسلم زجل مىداند و زجلهايش را سحر مىشمرد (زجل ١٣٤ بند ١٠، زجل ١٤٨ بند ٧،
جم).
ابن قزمان با اينكه در غرب مىزيسته، ولى فرهنگ غالب بر شعر او شرقى است.
مضامينِ به خدمت گرفته شده در اشعار وي آشكارا اين نكته را مىنماياند،
حتى آشنايى او با شرق تا آنجاست كه به «شلوار اصفهانى» مثل زده است (زجل
١٠٣ بند ٦) و نيز اينكه او طبع اشبيلى را طبع خست و طبع عراقى را طبع
بخشندگى مىشمارد، به گونهاي دلبستگى او را به شرق نشان مىدهد (زجل ٩٣
بند ٨).
به طور كلى بايد گفت زجلهاي ديوان بيشتر از اشعاري تشكيل شده كه به
ديگران اهدا گرديده است، ولى برخى زجلها نيز به كسى اهدا نشده و موضوع
آنها بيشتر وصف شراب و عيش است و چنانكه گفته شده، اينگونه زجلها از نظر
قالب شعري به موشح نزديكتر است (نك: استرن، .(١٧١ مديحههاي اهدا شده
همچون مديحههاي سنتى با يك تغزل آغاز شده و شاعر پس از تخلص به مدح
اغراقآميز ممدوح مىپردازد. مشخصات فنى زجلهاي ابن قزمان از نظر عروض،
قافيه و خرجه توجه جمعى از محققان را به خود جلب كرده است (نك: ه د،
زجل).
ديوان: تنها نسخة بازمانده از ديوان ابن قزمان نسخهاي است كه پيش از
٦٨٣ق/١٢٨٤م در صفد فلسطين كتابت شده و بعدها احتمالاً در بغداد به تملك
روسو١ كنسول فرانسه درآمده و چندي بعد به موزة آسيايى سن پترزبورگ انتقال
يافته است. در ١٨٨١م روزن به هنگام فهرست كردن نسخههاي خطى آن
كتابخانه به تفصيل به معرفى نسخة مزبور پرداخت و به دنبال آن توجه
دانشمندان از اكناف عالم به اين كتاب گرانبها جلب شد. اين امر سرآغاز
مطالعات دامنهداري شد كه محققان از ديدگاههاي مختلف دربارة آن انجام دادند
(نك: كراچكوفسكى، «دربارة دستنوشتههاي عربى٢»، .(I/٦٧-٧٠
اين نسخة ديوان كه طبق تسمية شاعر در مقدمه، اصابة الاغراض فى وصف الاعراض
نام دارد و ظاهراً توسط خود ابن قزمان گردآوري شده است، افتادگيهايى دارد،
ولى خوشبختانه برخى از اين افتادگيها را مىتوان با استفاده از زجلهاي نقل
شده در متون ادبى ترميم كرد. همچنين يكى از افتادگيها با استفاده از نسخة
خطى گنيزة فسطاط تكميل مىشود (نك: استرن، .(١٩٢ زجلهاي ديگري نيز از ابن
قزمان در آثار ادبى به ويژه العاطل الحالى صفىالدين حلى و السفينة ابن
مباركشاه نقل گرديده كه گفته شده از ديوان كبير بن قزمان گرفته شده است
(نك: هونرباخ، «نكتهاي تازه٣» .(٢٠٤-٢٠٥ گارثيا گومث زجلهاي غير موجود در
ديوان اصابة الاغراض را گردآورده و به ضميمة ديوان (زجلهاي ١٥٠-١٩٣) به چاپ
رسانيده است.
زجلهاي ديوان ابن قزمان از دو نظر قابل مطالعه هستند: ١. از نظر عربشناسى،
اين اشعار يكى از منابع بسيار اساسى براي بررسى گويشهاي عربى اسپانياست.
همچنين براي مطالعة سبك غير سنتى آن از نظر عروضى و نيز از نظر اطلاعات
مربوط به تاريخ ادب و فرهنگ اسلامى اسپانيا در آن دوره حائز اهميت است. ٢.
از نظر رومن شناسى، اين زجلها به واسطة دربرداشتن لغات و جملات روميايى٤ و
نيز از نظر اثر اين زجلها بر نظام شعر غنايى اروپايى در قرون وسطى به ويژه
در زبان پرووانسال جالب توجه هستند (نك: گارثيا گومث، «ابن قزمان...٥»،
.(٤٥٣-٤٥٥ از نخستين تحقيقاتى كه صورت گرفته است، بايد به كار سيمونه
اشارهكرد كه پيش از چاپ ديوان در ١٨٨٥م در تأليفى به مطالعة «وصف شراب»
در اشعار ديوان پرداخت٦.
در ١٨٩٦م گونتسبورگ٧ چاپى عكسى از نسخة سن پترزبورگ در برلين منتشر ساخت و
در ١٩١٢م اين ديوان به كوشش خوليان ريبرا در مادريد به چاپ رسيد٨. وي
خطابة ارزشمندي در همان سال به مناسبت پذيرفته شدن به عضويت آكادمى
سلطنتى اسپانيا ايراد كرد كه عنوان آن «ديوان ابن قزمان و فرهنگ عربى
اسپانيايى» بود (نك: LI/٣٤٨ .(EUE, ريبرا ويرايش خود از ديوان، متن را به خط
لاتين آوانگاري نمود و تا حدودي به بررسى گويش و عروض زجلها پرداخت (گارثيا
گومث، همان، .(٤٥٤ نظرات ريبرا هم براي عربشناسان و هم رومنشناسان جالب
توجه بود و تا سالها اذهان آنان را به خود مشغول كرده بود. به عنوان نمونه
نالينو در ١٩١٩-١٩٢٠م در مقالة «ابن رشد..» (ص ٦٧٠ )، مولرت در ١٩٢٣م در نقد
خود (ص ١٧٠ به بعد)، زايبولد در ١٩٢٧م در چاپ اول «دائرةالمعارف اسلام»،
گنثالث پالنثيا در ١٩٢٨م در «تاريخ ادبيات عربى اسپانيايى٩» و كراچكوفسكى در
١٩٣٠م در «نيم قرن مطالعه دربارة عربهاي اسپانيا١٠» به تأييد يا نقد نظرات
او پرداختند.
در ١٩٣٣م هم مطالعات بسياري دربارة ابن قزمان صورت گرفت. در اين سال
ديوان با ويرايش معروف نيكل در مادريد منتشر شد كه ترجمة بخشى از ديوان به
اسپانيايى و آوانگاري متن را به همراه داشت و ويراستار در مقدمه به زندگى
شاعر و زبان و عروض اشعار نيز پرداخته بود (نك: گوئيدي، .(١٠٨-١٠٩ به دنبال
اين چاپ در طول دو سال چندين نقد توسط محققان فرانسوي، اسپانيايى،
ايتاليايى و آلمانى انتشار يافت كه در ميان آنان نام كولن و گارثيا گومث
ديده مىشود (براي آگاهى از اين نقدها، نك: لوي پرووانسال، ٣٦٨ ؛ بووا،
.(١٢٩-١٣١ در اين سالها كولن به عنوان يك متخصص در مطالعة گويش ابن قزمان
شناخته شده بود (نك: گارثيا گومث، همان، ٤٥٥ ؛ گوئيدي، .(١٠٩ در ١٩٣٦م محقق
يوگسلاو فهيم بايراكتارويچ با استفاده از جديدترين تحقيقات، كار زايبولد را در
«دائرةالمعارف اسلام» تكميل نمود.
در ١٩٣٩م نيكل «قطعاتى از شرح حال ابن قزمان» را منتشر ساخت و سال بعد
كراچكوفسكى در «شعر عربى در اسپانيا١١» به بحث پيرامون نقش ابن قزمان در
شعر عاميانة اندلس پرداخت II/٥١٠) .(٥١٩ از طرف ديگر در فنلاند، توليو كه در
١٩٣٨م مقالهاي دربارة الفاظ روميايى ديوان١٢ چاپ كرده بود (نك: لوي
پرووانسال، همانجا)، در ١٩٤١م بخشهايى از ديوان را به حروف لاتين نويسه
گردانى كرد و با ترجمة فرانسه به همراه گزيدة نظرات محققان پيشين دربارة
چگونگى قرائت و ترجمة اشعار، در هلسينكى منتشر ساخت. در دهة ٤٠ سدة ٢٠ نيز شاهد
تحولات چشمگيري در مطالعات پيرامون ابن قزمان هستيم. لوي پرووانسال در
١٩٤٤م در مقالة «نكتهاي تازه دربارة ابن قزمان» به بررسى خاندان بنى
قزمان پرداخته، شخصيت ابن قزمان زجل سرا را از عمويش تفكيك نمود (نك: لوي
پرووانسال، ٣٥٢ به بعد) و نيكل در ١٩٤٦م، در كتاب «شعر اسپانيايى عربى» (ص
٣١٤-٣١٥ نظر خود را در قبال آخرين يافتهها اعلام كرد. در آلمان هونر باخ طى
مقالهاي يافتة جديد خود را پيرامون نسخة ديوان كبير و نقل زجلهاي ابن قزمان
در العاطل الحالى و السفينه منتشر كرد (هونر باخ، «نكتهاي تازه...»، و در
مقالهاي ديگر در ١٩٥٠م همراه با ريتر به مطالعة قرائت و ترجمة برخى از زجلها
پرداخت (همو، «مواد تازه١»، ٢٦٦ به بعد).
در شوروي كراچكوفسكى در ١٩٤٥م در مقالة «دربارة دستنوشتههاي عربى» و در
١٩٥٠م در «شرحى دربارة تاريخچة عربشناسى در روسيه٢» به بررسى نسخة اين
كتاب و نيز نقش اين كتاب در عربشناسى محققان روسى پرداخته است
(كراچكوفسكى، «دربارة دست نوشتهها...»، ، I/٦٧-٧٠ «شرحى دربارة...»، .(V/١٠٣
برپاية همين مطالعات بود كه در ١٩٥٢م در چاپ دوم «دائرةالمعارف بزرگ
شوروي٣» و بعدها در چاپ سوم آن٤ مدخلى براي ابن قزمان در نظر گرفته شد.
در دهة ٥٠ مىتوان از مقالة «مطالعاتى دربارة ابن قزمان٥» از استرن در
الاندلس (١٩٥١م)، مقالة «ادات انكار قطّ در ديوان ابن قزمان از نوونن در
مجلة «مطالعات شرقى٦» (١٩٥٢م) و مقالة «عربى باختري٧» از لوي پرووانسال در
مجلة آرابيكا٨ (١٩٥٤م) و كتاب الزجل فى الاندلس از محقق عرب عبدالعزيز
اهوانى چاپ قاهره (١٩٥٧م) ياد كرد. در دهة ٦٠ و پس از آن دو تن بيش از همه
در مطالعات پيرامون ابن قزمان به تحقيق پرداختند. كولن درپى مطالعات زبان
شناختى خود بر روي ديوان (نك: لوي پرووانسال، ٣٤٨ ؛ نيكل، «نكتهاي
تازه...٩»، ١٢٥ )، در ١٩٦٢م نتيجة مطالعات خود را دربارة قرائت و ترجمة صحيح
زجلهاي ابن قزمان منتشر ساخت (نك: كولن، ٨٧ به بعد) و در ١٩٧٩م مقالهاي
جامع در شرح حال ابن قزمان در چاپ دوم «دائرةالمعارف اسلام» نوشت. از
طرف ديگر گارثيا گومث طى مقالاتى كه در ١٩٦٣ و ١٩٦٨م در الاندلس به چاپ
رسانيد، به بررسى عروضوخرجه در زجلهايابنقزمان پرداخت ودر ١٩٧٢م
مجموعهاي ارزشمند در ٣ مجلد با عنوان «كليات ابن قزمان١٠» در مادريد منتشر
ساخت. او در اين مجموعه متن را آوانگاري كرده و ترجمة كاملى از آن به
اسپانيايى ارائه داده است.
افزودن زجلهايى كه در نسخة سن پترزبورگ وجود نداشته، بحث دقيق و مفصلى
دربارة عروض زجلها و بحثى ديگر در شناخت و اشتقاق الفاظ روميايى در ديوان از
امتيازات اين مجموعه است. بعدها گارثيا گومث در مقالات ديگري در الاندلس
(١٩٧٣ و ١٩٧٨م) تازه يافتههاي خود را منتشر كرد. ديگر از كارهاي اخير مىتوان
بحث مونرو در «شعر اسپانيايى - عربى» (ص ٢٦٠ به بعد) و استرن در «شعر
استروفيك اسپانيايى - عربى» (ص ١٦٦ به بعد) را ياد كرد.
زبان ديوان: زبانى كه ابن قزمان در اشعار زجلى خود به كار گرفته، گويشى
مغربى از عربى است كه در سدة ٦ق/١٢م در قرطبه و بالطبع با تفاوتى اندك در
ديگر نقاط اندلس به كار مىرفته است. برپاية آنچه از سياق اشعار برمىآيد،
اين گويش زبان متداول مردم در كوچه و بازار بوده است. به عنوان نمونهاي
شاخص مىتوان تعبيرهاي مربوط به احوالپرسى نظير «كف انت؟» و «اش حال» را
مورد توجه قرار داد (زجل ٨٣ بند ٥، زجل ٨٥ بند ٣). البته وجود بسياري از
كلمات و جملات روميايى در زجلهاي ابن قزمان حكايت از آن دارد كه در اندلس
اسلامى آن دوره زبان روميايى آشنا بوده است. ديوان ابن قزمان منبع
پرارزشى است كه مىتواند در مطالعة گويش عربى و گويش روميايى آن مقطع
تاريخى - جغرافيايى به كار آيد.
از ديدگاه زبانشناسى عربى، زجلهاي ابن قزمان تقريباً تنها منبع موجود براي
تحقيق دربارة گويشهاي عربى اندلس در آن عصر به شمار مىروند. گويش ابن
قزمان در پارهاي موارد با گويشهاي عربى بربرهاي شمال افريقا قرابت دارد،
چنانكه رابطة بين كاربرد «كَ» و تركيبات آن در اشعار ابن قزمان با گويش
مراكش، بلافاصله پس از انتشار نخستين چاپ ديوان نظر كامپف ماير١١ را به خود
جلب كرد و در مقالهاي به بررسى و مقايسة آنها پرداخت (نك: كامپف ماير، ٢٢٨
به بعد). همچنين كاربرد مكرر واژة بربري agellid به صورتهاي «اقليد» و «قليد»
در اشعار وي مورد توجه محققان قرار گرفته است (نك: گارثيا گومث، «كليات»،
.(III/٤٦٥-٤٦٧
گويشى كه ابن قزمان در قالب آن شعر گفته از حيث تلفظ، واژگان و دستور
داراي ويژگيهايى است كه به هنگام داوري دربارة ميزان موفقيت او در به
كارگيري هنرمندانة اين گويش بايد در نظر گرفته شود. به عنوان نمونه از حيث
تلفظ در اين گويش آن اندازه كه پرهيز از تلفظ «ه» به چشم مىخورد، از تلفظ
همزه پرهيز نمىشود و اين ممكن است ناشى از تأثير زبان روميايى بوده باشد.
بنابراين افراطى كه در اشعار ابن قزمان در كاربرد همزةقطع ديدهمىشود، نبايد
چنانكهكولن ابرازداشته ( ٢ EI)، حتماً برحسب ضرورت شعري و براي تمام شدن
وزن شعر باشد، بلكه بايد به اين جنبه توجه داشت كه وسعت كاربرد مىتواند
از مشخصات آوايى گويش اندلس بوده باشد.
از نظر واژگان، يكى از ويژگيهاي زجلهاي ابن قزمان اين است كه برخى كلمات
فصيح عربى در معانى خاص استعمال مىشوند. مثلاً آنچه بين كاربرد «مليح» و
«ملاحة» در اين زجلها با استعمال فصيح آن تفاوت دارد، كثرت كاربرد آن و
مفهوم خاص آن است كه تقريباً جاي «جميل» و «جمال» را گرفته است. واژگان
ابن قزمان دربرگيرندة بسياري از كلمات فصيح عربى است كه ممكن است براي
تقويت واژگان، ايجاد تنوع يا ضرورت به كار رفته باشد و لازم نيست حتماً در
زبان گويشى اندلس مورد استفاده بوده باشد. همچنين در زجلهاي ابن قزمان
مىتوان بسياري از كلمات و حتى جملات روميايى را يافت كه تعريف شدهاند،
ولى تنها اندكى از اين كلمات همچون مكّار (قس: ماكاريه١ در يونانى؛ ماگر٢
در اسپانيايى كهن) از كاربرد زيادي برخوردار هستند (در مورد الفاظ روميايى و
اشتقاق آنها در ديوان، ابن قزمان، نك: گارثيا گومث، همان، III/٣٢٥ به بعد).
گفتنى است كه پارهاي لغات فارسى نيز در اين زجلها به كار رفته كه برخى
پيش از سدة ٤ق در عربى فصيح رواج داشتهاند، همانند: بخت، خنجر، هميان، باز
و شاهمات (نك: زجل ٢٠ بند ١٣، زجل ٢٩ بند ٢، زجل ٤٩ بند ٨، زجل ٦٥، بند ٤،
زجل ٨٣ بند ١٥؛ براي ملاحظة رواج آنها، نك: جوهري، همين مادهها؛ دوزي،
.(I/٧١٧ از نظر ملاحظة دستوري آنگونه كه شاعر خود در مقدمة ديوان تصريح كرده
است و در متن آشكارا ديده مىشود، در اين گويش، اعراب سنتى منسوخ شده و در
غالب موارد نه تنها علامات اعرابى مصوت، بلكه «ن» اعرابى فعل مضارع نيز
از پايان كلمه افتاده است (براي نمونه از نوع اخير، نك: زجل ٩١ بندهاي ٣ و
٨، زجل ١١٧ بند ٢، زجل ١٢٩ بند ٣).
تمايز بين مذكر و مؤنث در صرف افعال و ضماير اين گويش الزامى نيست و در
بسياري موارد براي يك شخصيتِ مؤنث، ضمير مذكر به كار مىرود (مثلاً نك: زجل
٢٩ بندهاي ١ و ٥، زجل ٥٨). كاربرد اندك صيغههاي مؤنث و همچنين مثنى و
متروك شدن صيغة «افعل» براي مضارع متكلم مفرد و به كار بردن «تفعل» براي
مفرد و جمع از ويژگيهاي ديگر گويش ابن قزمان است. ديگر مشخصة صرفى كه در
زجلهاي ابن قزمان ديده مىشود، كثرت كاربرد صيغة تصغير است. نامهاي مصغّر
بسيار بيش از حدانتظار در اين اشعار به كار رفته و حتى شاعر از تصغير كلمة
روميايى قطّس٣ به صورت فُطيطس خودداري نكرده است (نك: زجل ٨٩ بند ١٢).
احتمالاً اين مشخصه مربوط به گويش مردم بوده و اختصاص به شخص ابن قزمان
ندارد.
يكى از جالبترين ويژگيهاي گويش ابن قزمان توسعه دادن به كاربرد يك كلمه
و ايجاد ساختاري است كه در زبان عربى فصيح ديده نمىشود. به عنوان نمونه
از ضمير «هُ» بايد ياد كرد كه بارها بدون در نظر گرفتن اينكه مبتدا غايب،
مخاطب يا متكلم است و اينكه چه جنسى دارد، بين مبتدا و خبر قرار مىگيرد و
به نظر چنين مىرسد كه گويندة جمله جاي خالى فعل «بودن» را با اين كلمه
پر كرده و تركيب جمله را به روميايى نزديك ساخته است (مثلاً نك: زجل ٢٧
بند آغازين، زجل ١٤٩ بند ٢). شايان ذكر است كه برخى كلمات همچون «قَد»،
«اش»، «يذّ» و «ياخِ» به اندازهاي در اشعار ابن قزمان به كار رفته كه
حالت تكيه كلام به خود گرفته است، اما نمىتوان حكم كرد كه اين كلمات
تكيه كلام شخص ابن قزمان بوده يا اينكه در گويش قرطبيان بر آنها تكيه
مىشده است. در پايان اين بحث بايد در نظر داشت كه يك اثر ادبى عاميانه
نمىتواند از كاربرد زبان فصيح خالى باشد. بنابراين اگر در زجلهاي ابن قزمان
زبان عاميانه گاه با عربى فصيح آميخته شده است، امري غير طبيعى نيست.
در كنار آنچه گفته شد. ديوان ابن قزمان مىتواند به عنوان منبع كارآمدي
براي مطالعة جنبههاي مختلف زبان روميايى متداول در آن مقطع زمانى و
مكانى و بهويژه براي نظام آوايى آن زبان به كار آيد. اگرچه خط عربى
ديوان در تعيين مصوتهاي زبان مزبور نمىتواند چندان به كار آيد، اما با توجه
به اينكه در ضبط الفاظ روميايى به خط عربى در واقع نوعى آوانگاري در مد نظر
بوده، اين ديوان مىتواند در نشان دادن تلفظ صامتها كارآيى بالايى داشته
باشد.
گويش ديوان ابن قزمان با ضبط فعلى آن از نظر تلفظ، واژگان و دستور، گويشى
قانونمند است و اگر فلسطينى بودن كاتب نسخة منحصر به فرد ديوان و عدم
آشنايى او با گويش اندلس قدري مشكل آفرين بوده باشد (نك: توليو، مقدمه، ٥
S; , ١ EI; ٢ EI)، باز هم مىتوان پذيرفت كه ديوان به شكل قابل قبولى به
ما رسيده است. اينكه صفىالدين حلى در العاطل الحالى ابن قزمان را سرزنش
كرده كه غالباً از گويش اندلس منحرف شده است، همچنانكه كولن ثابت كرده،
پايه و بنيانى ندارد (نك: ٢ EI).
٢. ابوالاصبغ عيسى بن قزمان، كاتب، اديب و شاعر سدة ٤ق/١٠م. وي به حديث
نيز آگاهى داشت. منصور بن ابى عامِر حاجب، وي را به تعليم و تربيت خليفة
نوجوان، هشام دوم گمارد كه در ٣٦٦ق به خلافت رسيده بود (حميدي، ٢٨٠؛ ضبى،
٣٩١؛ ابن سعيد، المغرب، ١/٢٠٥). چنانكه ابن سعيد (همانجا) تصريح كرده، وي از
افراد اين خاندان بوده است، ولى بهرغم آنكه لوي پرووانسال (ص مطرح
كرده، از حيث زمان ممكن نيست پدر ابن قزمان زجلسرا بوده باشد. ابياتى از
اشعار ابوالاصبغ را ثعالبى (٢/٢٩-٣٠)، حميدي (همانجا) نقل كردهاند.
٣. ابوبكر محمد بن عبدالملك بن عبيدالله، عموي ابن قزمان زجل سرا كه براي
تمايز از برادرزادهاش به ابوبكر ابن قزمان اكبر از او ياد مىشده است (ابن
سعيد، همان، ١/٩٩). او كاتب و اديبى توانا بود كه به دبيري و وزارت ابوحفص
عمر بن محمد متوكل آخرين پادشاه افطسى بطليوس (حك ٤٦٠-٤٨٧ق/١٠٦٨-١٠٩٤م)
رسيد و ظاهراً پس از برافتادن اين سلسله در ٤٨٧ق از صحنة سياست بركنار شد. در
سالهاي واپسينِ عمر، ابوعبدالله ابن حمدين قاضى قرطبه بر او سخت گرفت
(عمادالدين، ٣/٤٦٥-٤٦٦؛ ابن خاقان، ١٨٦؛ ابن بسام، بخشهايى...، ١٢٠؛ ابن
سعيد، المغرب، ١/١٠٠). به گفتة ابن خاقان (همانجا) او فردي تندخو بود و از
معاشرت پرهيز داشت.
نمونة شعر و نثر او را كسانى چون ابن خاقان (همانجا) و ابن بسام (همان،
١٢٠-١٢١) نقل كردهاند. گفتنى است كه ابن خطيب شخصيت وي را با ابن قزمان
زجل سرا خلط كرده است (نك: ابن خطيب، ٢/٤٩٨- ٥٠٤). همچنين بايد افزود كه
ابن بشكوال (چ ١٩٦٦م، ٢/٥٧٠) از شخصى به نام ابوبكر محمد بن عبدالملك بن
قزمان از اهالى قرطبه نام برده كه ممكن است همين ابن قزمان باشد. به
گفتة ابن بشكوال او در درايت و روايت و لغت و ادب بهرهاي وافر داشت و در ٦
رجب ٥٠٨ق/ ٦ دسامبر ١١١٤م ديده از جهان فروبست.
٤. ابومروان عبدالرحمان، پسر ابوبكر محمد بن عبدالملك كه به عنوان فقيه،
محدث و اديبى زبردست شناخته مىشد. او نزد كسانى چون ابوعبدالله محمد بن
فرج طلاعى و ابوعلى غسانى دانش آموخت و بهدرسفقه ابوالوليد ابنرشدنشست
(ابنبشكوال، چ ١٩٥٥م، ١/٣٣٦). در منابع گاه از او با عنوان «وزير» (ابن
بسام، الذخيرة، ٤(١)/١٩٦) و گاه با عنوان «قاضى» (بلوي، ٢٧٥) ياد شده است.
جمعى از عالمان اندلس چون ابوبكر محمد بن ابى زمنين، ابوالقاسم احمد بن
يزيد بن بقى، ابوالخطاب احمد بن محمد بلنسى، محمد بن احمد بن يتيم و
ابراهيم بن على خولانى از او استماع كردهاند (نك: ذهبى، ٢٠/٥١٨؛ وزير سراج،
١(٢)/٣٨٩؛ نباهى، ١١١). در كتب اجازات مغربى، او به عنوان يكى از راويان
موطأ مالك و آثار ديگري چون التقصى ابن عبدالبر و الشهاب قاضىقضاعى
مطرحاست (نك: واديآشى، ٢٠٩،٢٢٢؛ بلوي،همانجا). اجازة روايت عامى كه
ابومروان به محدثان اندلسى معاصر خود داده، از شهرت بسزايى برخوردار بوده
است (نك: ابن ابار، التكملة، چ كودرا، ٢/٧٢٠؛ ضبى، ٣٤٦؛ كتانى، ١/٤٣٠، ٢/٨٨٤).
نمونهاي از نثر ادبى او را مىتوان در الذخيرة ابن بسام (همانجا) مشاهده
كرد. ابومروان در ٤٧٩ق/١٠٨٦م ظاهراً در قرطبه متولد شد و بعدها در اُشونه
اقامت گزيد و سرانجام در اول ذيقعدة ٥٦٤ق/٢٧ ژوئيه ١١٦٩م در همانجا وفات
يافت (ابن بشكوال، همان، ١/٣٣٧؛ ابن ابار، همان، چ عزت عطار، ٢/٩٣٨).
٥. ابوالحسين عبيدالله، پسر ابومروان. وي از پدرش و نيز از برادرش ابومحمد
عبدالله و ديگر شمايخ چون ابوجعفر بطروجى و ابواسحاق ابن فرقد استماع كرد و
در حديث، فقه و ادب تبحر يافت. ابوالحسين مدتها به قضا در نواحى مختلف
قرطبه اشتغال داشت و پس از چندي به اشونه نزد در رفت. از جمله شاگردان او
مىتوان ابوسليمان ابن حوط الله را نام برد كه در ٥٧٨ق/١١٨٢م در قرطبه نزد
او شاگردي كرده است. وي سرانجام در ٥٩٤ق/١١٩٨م در اشونه وفات يافت (نك:
ابن ابار، همان، ٢/٩٣٨-٩٣٩).
٦. ابوالقاسم احمد، پسر ابن قزمان زجلسرا. وي مالقه را به عنوان موطن
برگزيد و تا هنگام وفات (اندكى پس از ٦٠٠ق/١٢٠٤م) در آنجا بود. وي از پدرش
و نيز ابوبكر ابن سمجون نحوي روايت مىكرد و قاسم بن محمد بن طيلسان از
راويان او بود (ابن عبدالملك، ٢/٤٧٧- ٤٧٨؛ ابن خطيب، ٢/٤٩٧).
مآخذ: ابن ابار، محمد، تحفة القادم، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٤٠٦ق/
١٩٨٦م؛ همو، التكملة، به كوشش كودرا، مادريد، ١٨٨٢م؛ همو، همان، به كوشش
عزت عطار حسينى، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ ابن بسام، على، الذخيرة، به كوشش
احسان عباس، ليبى/تونس، ١٣٩٥-١٣٩٩ق؛ همو، بخشهايى از الذخيرة در «قطعاتى...»
(نك: نيكل در مآخذ لاتين)؛ ابن بشكوال، خلف، الصلة، به كوشش عزت عطار
حسينى، قاهره، ١٣٧٤ق/١٩٥٥م؛ همو، همان، قاهره، ١٩٦٦م؛ ابن حجر عسقلانى،
احمد، الاصابة، قاهره، ١٣٢٨ق؛ ابن حجة حموي، ابوبكر، بلوغ الامل فى فن
الزجل، به كوشش رضا محسن قريشى، دمشق، ١٩٧٤م؛ ابن حزم، على، طوق
الحمامة، به كوشش صلاحالدين قاسمى، تونس، ١٩٨٥م؛ ابن خاقان، فتح، قلائد
العقيان، ١٢٨٤ق؛ ابن خطيب، محمد، الاحاطة، به كوشش محمد عبدالله عنان،
قاهره، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ ابن خلدون، مقدمة، به كوشش على عبدالواحد وافى، مصر،
١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ ابن سعيد، على، رايات المبرزين، به كوشش نعمان عبدالمتعال
قاضى، قاهره، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ همو، المغرب، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، ١٩٥٣-
١٩٥٥م؛ ابن عبدالملك، محمد، الذيل و التكملة، به كوشش محمد بن شريفه،
بيروت، دارالثقافة؛ ابن قزمان، ديوان (نك: گارثيا گومث در مآخذ لاتين)؛
بلوي، احمد، ثبت، به كوشش عبدالله عمرانى، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ تجيبى،
ابواسحاق، بخشى از نفح السحر در «قطعاتى...» (نك: نيكل در مآخذ لاتين)؛
ثعالبى، عبدالملك، يتيمة الدهر، ١٣٥٢ق/ ١٩٣٤م؛ حميدي، محمد، جذوة المقتبس،
به كوشش محمد بن تاويت طنجى، قاهره، ١٣٧٢ق/١٩٥٢م؛ ذهبى، محمد، سيراعلام
النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ ضبى، احمد،
بغيةالملتمس، مادريد، ١٨٨٤م؛ عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر، به كوشش
آذرتاش آذرنوش و ديگران، تونس، ١٩٧٢م؛ كتانى، عبدالحى، فهرس الفهارس، به
كوشش احسان عباس، بيروت، ١٤٠٢ق؛ گنثالث پالنثيا، آنخل، تاريخ الفكر
الاندلسى، ترجمة حسين مؤنس، قاهره، ١٩٥٥م؛ مقري، احمد، نفح الطيب، به
كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٦١م؛ نباهى، ابوالحسن، تاريخ قضاة الاندلس، به
كوشش لوي پرووانسال، قاهره، ١٩٤٨م؛ وادي آشى، محمد، برنامج، به كوشش محمد
محفوظ، بيروت، ١٩٨٢م؛ وزير سراج، محمد، الحلل السندسية، به كوشش محمد حبيب
هيله، تونس، ١٩٧٠م؛ نيز:
, L., X Chronique et notes bibiographiques n , JA, ١٩٣٥, vol. CCXXVII; BSE ٢ ;
BSE ٣ ; Colin, G. S., X Quzmaniana n , Etudes d'orientalisme, Paris, ١٩٦٢, vol.
I; Dozy, R., Supplement aux dictionnaires arabes, Leiden, ١٩٢٧; EI ١ ; EI ١ , S;
EI ٢ ; EUE; GAL,S; Garcia Gomez, E., X Ibn Quzm ? n editado por Nykl n ,
Al-Andalus, ١٩٣٣; id, Todo Ben Quzm ? n, Madrid, ١٩٧٢; Guidi, M., X Recensioni n
, RSO, ١٩٣٤; Hoenerbach, W., X Neues O ber Ibn Quzm ? n, ZDMG, ١٩٤٥-١٩٤٩, vol.
IC; id and H. Ritter, X Neue Materialen zum Zacal n , Oriens, ١٩٥٠; Kampffmeyer,
G. X Beitr L ge zur dialectologie des Arabischen n , Wiener Zeitschrift f O r
die Kunde des Morgenlandes, ١٨٩٩, vol. XIII; Krachkovski, I. Y., X Arabskaya
poeziya v Ispanii n , X Nad arabskimi rukopisyami n , X Ocherki po istorii
russko ] arabistiki n , X Polveka ispanko o arabistiki n , Izbrannye
Sochineniya, Moscow, ١٩٥٥-١٩٦٠; Levi-proven ٥ al, E., X Du nouveau sur Ibn Quzm
? n n , Al - Andalus, ١٩٤٤; Monroe, J. T., Hispano - Arabic poetry, London,
١٩٧٤; Mulertt, W., X Kleine Mitteilungen und Anzeigen n , Der Islam, ١٩٢٣;
Nallino, C. A., X Averroes,... n , RSO, ١٩١٩-١٩٢٠; Nykl, A. R., X Algo nuevo
sobre Ibn Quzm ? n n , Al - Andalus, ١٩٤٧; id, X Biographische Fragmente O ber
Ibn Quzm ? n n , Der Islam, ١٩٣٩; id, Hispano - Arabic poetry, Baltimore, ١٩٤٦;
Stern, S. M., Hispano Arabic Strophic Poerty, Oxford, ١٩٧٤; Tuulio, O. J., X Ibn
Quzm ? n Po E te hispano - arabe bilingue n , Studia Orientalia, Helsinki, ١٩٤١,
vol. IX.
احمد پاكتچى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا