دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٥٢٤
| ابن عطاش جلد: ٤ شماره مقاله:١٥٢٤ |
اِبْنِ عَطّاش، احمد بن عبدالملك عطاش (مق ٥٠٠ق/١١٠٧م)، طبيب و داعى مشهور
اسماعيليان در ايران به روزگار سلجوقيان. او را كه ايرانى الاصل و اهل
اصفهان بود، «عطّاش» و «عطّاشِ اقرع» (طاس) نيز ناميدهاند ( مجمل التواريخ،
٤١٠؛ قزوينى رازي، ٣٦، ١٢٥، ٢٠٦؛ ذهبى، ١٩/٢٦٧). بنابر گزارش ياقوت (٣/٢٤٦)
نام ديگرش مَعْقِل بود. با توجه به فعاليتهاي مخفيانة اسماعيليه مىتوان
حدس زد كه يكى از دو نام ياد شده و احتمالاً «احمد» كه شياع داشت، اسم
مستعار او بوده است. پدرش عبدالملك عطاش نيز همانند وي از داعيان بزرگ
اسماعيليه در قرن ٥ق محسوب مىشد. عنوان «داعى عراق» (جوينى، ٣/١٨٩؛
رشيدالدين فضلالله، ٩٩) و سخنان مستنصر خليفة فاطمى دربارة عبدالملك
(نصيرالدين، ٢٠٦-٢٠٧) از موقعيت مهم او در تشكيلات اسماعيليه خبر مىدهد.
شواهدي در دست است كه از خلط فعاليتها و زندگى اين پدر و پسر در منابع
حكايت مىكند.
در فهرست اسامى علماي اصفهان كه مافروخى در دوران ملكشاه سلجوقى (٤٦٥-
٤٨٥ق) ترتيب داده، از شخصى به عنوان ابوالغيث عبدالملك بن مظفر بن عطاش
يكى از دانشمندان علوم دينى آن شهر ياد شده است (ص ٣٠) كه با توجه به
اجتناب مافروخى از تنگ نظريهاي فرقهاي (نك: همو، ٢٨-٢٩) و مقطع زمانى كه
كسان ذكر شده در فهرست را در برگرفته (همو، ٢٧)، به ظن قريب به يقين مراد
مافروخى، همان عبدالملك عطاش داعى اسماعيليه است. توضيح آنكه در ميان
اسامى ياد شده هستند كسانى كه پس از ٤٦٥ق درگذشتهاند كه از جملة آنان
عايشةالجر كانيّة است (نك: همو، ٣٠؛ قس: ذهبى، ١٨/٣٠٢-٣٠٣). عبدالملك علاوه بر
علوم دينى در ادبيات نيز دست داشت و از خطى خوش برخوردار بود. به گفتة
نيشابوري تا يك قرن پس از مرگش هنوز بسياري از كتابهايى كه به خط او بود،
در اصفهان يافت مىشد (ص ٤٠؛ راوندي، ١٥٦).
در منابع ما اطلاعاتى در مورد زمان و نحوة پيوستن عبدالملك به اسماعيليه
وجود ندارد. به گفتة ابن اثير (١٠/٤٣١) وي مردي عفيف بود كه دوستدار آن
مذهب شد و به همين سبب با مخالفت اهل تسنّن اصفهان مواجه گشت و مجبور به
ترك آنجا شد و به ري رفت؛ اما پسرش احمد با تبرّي از باورهاي پدر و كتمان
عقايد خود به زندگى در اصفهان ادامه داد (نيشابوري، همانجا؛ راوندي،
١٥٥-١٥٦). گزارش ابن جوزي ( المنتظم، ٩/١٥١) حاكى از آن است كه خروج
عبدالملك از اصفهان در فاصلة ٤٤٢- ٤٤٥ق كه شهر مذكور در قلمرو طغرل بيك
سلجوقى قرار داشت، رخ داد. در ري به ابوعلى نيشابوري رهبر اسماعيلية آن شهر
پيوست و با دختر او ازدواج كرد. در آنجا نيز از تبليغ دست نكشيد و كتاب
العقيقة را در دعوت به مذهب اسماعيليه تأليف كرد و سرانجام در آباديهاي
اطراف همين شهر درگذشت (همانجا). با آنكه زمان مرگش معلوم نيست، ولى آنچه
راجع به فرماندهى او بر شاهدژ در ٥٠٠ق (حسينى، ٧٩؛ بناكتى، ٢٣١؛
شبانكارهاي، ١٠٨؛ آقسرايى، ٢٢) و يا نقش وي در تشويق رئيس مظفر مستوفى در
پيروي از مذهب نزاريه (رشيدالدين فضلالله، ١١٦؛ كاشانى، ١٥١؛ حافظ ابرو،
٢٠٨) - كه پيدايش آن از ٤٨٧ق/١٠٩٤م زودتر نيست (نك: لويس، ٥٢ -٥٣، ٧٤) -
آمده است، صحيح به نظر نمىرسد و گويا در اين وقايع او را با پسرش خلط
كردهاند. زيرا سخنان مافروخى نشان مىدهد كه هنگامى كه وي به تأليف كتاب
محاسن اصفهان (٤٦٥- ٤٨٥ق) اشتغال داشت، عبدالملك زنده نبوده است (ص ٢٩).
بعد از عبدالملك پسرش احمد كه به روايتى طبيب بود (ابن جوزي، همانجا)
جانشين او شد. مورخان اهل تسنن ضمن تصريح بر برتري مراتب علمى پدرش،
متذكر مىشوند كه به سبب احترامى كه اسماعيليه براي عبدالملك قائل بودند،
احمد را به رهبري انتخاب كردند (ابن اثير، ١٠/٣١٦؛ ذهبى، ١٩/٢٦٧). با اين
وصف نظر به اهميت اين سمت بعد مىنمايد كه بدون موافقت دستگاه خلافت
فاطميان، احمد بن عبدالملك به رهبري اسماعيليه دست يافته باشد (نك: لويس،
٥٠ -٥١).
از آغاز و چگونگى فعاليت سياسى - دينى احمد اطلاعى در دست نيست. ظاهراً
تشديد فعاليت اسماعيلية اصفهان در عصر ملكشاه ( مجمل التواريخ، ٤٠٨) مربوط به
دوران رهبري اوست. آگاهيهايى دربارة فعاليت اسماعيلية آن شهر در سالهايى كه
بازماندگان ملكشاه به رقابت بر سر سلطنت اشتغال داشتند، در منابع ما هست.
كه گر چه از بغض مورخان اهل تسنن خالى نيست، با اينهمه بر تداوم فعاليت
اسماعيليه دلالت دارد (نيشابوري، ٤٠-٤١؛ ابن جوزي، تلبيس ابليس، ١١٠،
المنتظم، ٩/١٢٠-١٢١؛ ابن اثير، ١٠/٣١٤- ٣١٥).
در اين دوران اسماعيليه با حمايت از سلطنت بركيارق بن ملكشاه در صدد تحكيم
موقعيت خود بودند (رشيدالدين فضلالله، ١٢٠؛ كاشانى، ١٥٥-١٥٦؛ حافظ ابرو، ٢١٠؛
قس: ابن اثير، ١٠/٣١٣). حاصل اين كار نفوذ مذهب اسماعيليه در ميان سپاهيان
بركيارق (ابن جوزي، المنتظم، ٩/١٢٢؛ ابن اثير، ١٠/٣٢٢) و استيلاي بدون
خونريزي ابن عطاش بر قلعة شاهدژ بود. آنچه راجع به نحوة سلطهاش بر شاهدژ
كه توسط ملكشاه بر كوهى مشرف بر اصفهان - حدود نيم فرسنگى جنوب اين شهر
(نك: مهريار، ١١٦ به بعد) - بنا شده بود، آمده است، نشان مىدهد كه اين فتح
تنها به سبب نفوذ مذهب اسماعيليه در ميان نگهبانان شاهدژ ممكن گشت
(نيشابوري، ٤٠؛ ابن اثير، ١٠/٣١٦، ٤٣١؛ رشيدالدين فضلالله، ١٢٠).
بعيد نيست كه در اين كار كمك قاضى حنفى اصفهان، عبدالله (عبيدالله) بن
على خطيبى، هم دخيل بوده باشد؛ زيرا انوشيروان بن خالد (د ٥٣٢ ق) از ارتباط
او با احمد بن عطاش در اين زمان خبر داده است (بنداري، ٩٠؛ در مورد خطيبى،
نك: ابن اثير، ١٠/٤٧١-٤٧٢؛ راوندي، ١٥٨؛ نيشابوري، ٤١). در مورد زمان تصرف
شاهدژ، منابع ما متّفق القول نيستند. احمد به احتمال قوي در ٤٩٣ق/١١٠٠م بر
آن قلعه دست يافت (نيشابوري، راوندي، همانجا)، زيرا تيرگى روابط بركيارق با
اسماعيليه و كشتاري كه از ايشان در ٤٩٤ق به عمل آورد (ابن جوزي، المنتظم،
٩/١٢٠، تلبيس ابليس، ١٠٩؛ ابن اثير، ١٠/٣٢٢- ٣٢٣)، مؤيد آن است. اما تصرف
اين قلعه به گفتة ابن جوزي ( المنتظم، ٩/١٥٠) و ابن اثير (١٠/٤٣٤)، در ٤٨٨ق
و به روايت ذهبى، (١٩/٢٦٧) در ٤٩٠ق صورت گرفته است. قلعة ديگري كه ابن
عطاش بر آن دست يافت، دژ خان لنجان - ٧ فرسنگى جنوب غربى اصفهان (نك:
مهريار، ٩٢-١١٣) - بود كه آن را توسط يكى از پيروانش با حيله تصرف كرد (ابن
جوزي، همان، ٩/١٢١-١٢٢) و با اتّكاء به اين دو قلعة استوار در منطقة اصفهان از
اقتدار بسيار برخوردار شد. افزون بر قتل و غارت و راهزنيهايى كه مورخان اهل
تسنن در كارنامة احوال او در اين ايام ثبت كردهاند، از اخذ ماليات ارضى -
حتى از خالصجات سلاجقه - نيز صحبت به ميان آمده است (ابن اثير، ١٠/٤٣١؛
رشيدالدين فضلالله، همانجا). در فتح نامة شاهدژ جز اخذ ماليات به ساير
اقداماتش نيز اشاره مىشود (نك: ابن قلانسى، ١٥٣). اين امر به نوبة خود
بيانگر استقلال عمل ابن عطاش در قلب امپراتوري سلجوقيان است. وي جهت
ترويج مذهب اسماعيليه در دروازة اصفهان كنار دشت گور «دعوت خانه»اي برپا
كرد و از اين طريق گروه كثيري را به مذهب خود درآورد (نيشابوري، ٤٠؛
راوندي، ١٥٦-١٥٧). بىترديد اين موفقيتها مرهون فرصتى بود كه از رقابت محمد
بن ملكشاه (٤٩٨-٥١١ق) با بركيارق ناشى مىشد (ابن اثير، همانجا). اما با مرگ
بركيارق، محمد ابن ملكشاه پس از جلوس در ٥٠٠ق و غلبه بر مشكلات، درصدد فتح
شاهدژ برآمد و آن را محاصره كرد. گرچه مذاكرات و مناظره با علما و تقاضاي
انتقال تدريجى سكنة شاهدژ به ديگر قلاع اسماعيليه از سوي ابن عطاش را
مىتوان به حساب دفعالوقت گذاشت (ابن اثير، ١٠/٤٣١- ٤٣٤)، متقابلاً تلاشهاي
سعدالملك آبى وزير محمد بن ملكشاه براي تصرف صلحآميز قلعه و موافقت سلطان
با درخواستهاي ابن عطاش بيانگر اكراه ايشان از بروز مخاطراتى مىتواند باشد
كه فتح نظامى چنان دژ استواري ممكن بود در پى داشته باشد.
در طول محاصرة شاهدژ، قلعة خان لنجان به تصرف محمد بن ملكشاه در آمد و
تخريب شد و سعدالملك آبى هم به تحريك عبدالله خطيبى و به اتهام همدلى با
ابن عطاش به قتل رسيد (بنداري، ٨٨ -٩٠). با آنكه كار محاصره، به اسارت
ابن عطاش و پسرش و خودكشى همسرش انجاميد، ولى چگونگى سقوط دژ معلوم نيست.
به يك روايت سلطان محمد با حيله بر او دست يافت (رشيدالدين فضلالله، ١٢١-
١٢٢؛ كاشانى، ١٥٦-١٥٧؛ حافظ ابرو، ٢١٠-٢١١). به گفتة ابن اثير - كه منافاتى با
فتح نامة شاهدژ ندارد - به رغم پايداري ابن عطاش، خيانت يكى از امان
يافتگان موجب استيلاي سلطان محمد بر قلعه شد. پس از اسارت، ابن عطاش را در
اصفهان زنده پوست كندند و همراه با پسرش به زاري كشتند و سر هر دو را به
بغداد فرستادند (ابن قلانسى، ١٥٤- ١٥٦؛ ابن اثير، ١٠/٤٣٠-٤٣٤؛ نيشابوري،
٤١-٤٢).
همسويى برخى علماي اماميه با علماي اهل تسنن در طول محاصرة شاهدژ را شايد
بتوان از حوادث مهم ماجراي فتح آن قلعه محسوب داشت. به گفتة قزوينى
رازي (ص ٣٦)، ابواسماعيل حسين بن محمد حمدانى قزوينى كه از فقها و ثقات
علماي اماميه بود (منتجبالدين، ٥٠)، همانند علماي اهل تسنن (ابن اثير،
١٠/٤٣٢) با اسماعيلية شاهدژ به مناظره پرداخت. سلطان محمد نيز در ازاي اين
كار او را خلعت و لقب «ناصرالدين» داد و مدرسهاش را كه در نتيجة اختلافات
مذهبى در قزوين تخريب شده بود، مرمّت كرد (قزوينى رازي، همانجا).
ابن عطاش و حسن صباح: دوران حيات عبدالملك عطاش و پسرش احمد از اين جهت
كه معاصر و معاشر حسن صباح (د ٥١٨ق/ ١١٢٤م) مؤسس فرقة نزاريه بودند، نيز
حائز اهميت است. نخستين ديدار عبدالملك با حسن صباح پس از اخراج عبدالملك
از اصفهان و در ري صورت گرفت (نيشابوري، ٤٠؛ راوندي، ١٥٥- ١٥٦). مفصلترين
گزارش در اين باره در منبع نزاري سرگذشت سيدنا يافت مىشود. بنابراين
روايت، حسن صباح، اسماعيلى و ساكن ري بود. هنگامى كه عبدالملك عطاش داعى
عراق در رمضان ٤٦٤ق به ري رفت، حسن صباح مورد توجه او قرار گرفت.
عبدالملك پس از واگذاري نيابت خود به حسن صباح و تشويق او به حضور در محضر
مستنصر فاطمى در ٤٦٧ق به اصفهان رفت. حسن صباح نيز در ٤٦٩ق به قصد قاهره
از ري به اصفهان و از آنجا به آذربايجان و مصر سفر كرد. در قاهره مخالفت
حسن صباح با ولايت عهدي مستعلى (٤٦٧- ٤٩٥ق) فرزند كهتر مستنصر موجب درگيريش
با اميرالجيوش بدر جمالى - پدر زن مستعلى - و مشكلاتى براي او شد. بازگشت
حسن صباح به ايران (ح ٤٧٣ق) و آغاز دعوتش براي نزار پسر بزرگتر مستنصر
موجب پيدايش فرقة نزاريه شد (جوينى، ٣/١٨٨-١٩١؛ رشيدالدين فضلالله، ٩٩-١٠١؛
كاشانى، ١٣٥- ١٣٨). در «دستور المنجمين» زمان ورود حسن صباح به مصر ٤٧٠ ياد
شده است (نك: قزوينى، ٨/١٢٥، ١٢٩). متأخران اسماعيليه از رودبار به عنوان
محل ملاقات اين دو ياد كردهاند (نك: فدائى، ٨٦). اين گزارش همانگونه كه
به وضوح ديده مىشود، نه تنها با تصريحات موجز و دقيق ابن جوزي در باب
زمان ورود عبدالملك به ري و سُكناي او در آن شهر سازگاري ندارد، بلكه از
بازگشت شخصيت اسماعيلى شناخته شدهاي چون عبدالملك به اصفهان در دوران
ملكشاه هم سخن به ميان مىآورد كه اين امر بعيد مىنمايد. علاوه بر اين
ماجراي درگيري حسن صباح و بدر جمالى در سنوات مذكور نيز قابل اعتماد نيست
(لويس، ٦٢ -٦٣؛ هاجسن، ١١١-١١٢؛ ٢ EI، ذيل حسن صباح).
در مقابل اطلاعات سرگذشت سيدنا، مطالب ابن اثير و ديگر مورخان اهل تسنن
قرار دارد. به گفتة ايشان احمد بن عبدالملك استاد حسن صباح بود (ابن اثير،
١٠/٣١٧؛ ذهبى، ١٩/٤٠٤؛ محدث ارموي، ١/٢٧٩-٢٨٠، به نقل از المقفى الكبير
مقريزي؛ قلقشندي، ١/١٢٠، ١٣/٢٣٧). در آثار آنان، زمان ورود حسن صباح به مصر
٤٧٩ق است (ابن اثير، ٩/٤٤٨؛ ابن مسير، ٢/٢٧). اظهارات مورخان اهل تسنن از
اين جهت كه به رغم مخالفتشان با اسماعيليه در ماجراي رقابتهاي نزاريّه و
مستعلويّه بىطرف محسوب مىشوند، اهميت دارد. با توجه به تأكيدي كه دربارة
مركزيت و رياست شاهدژ بر ديگر قلاع و تشكيلات اسماعيليه در فتح نامة آن
قلعه به چشم مىخورد (ابن قلانسى، ١٥٣) و تصريحاتى كه دلالت دارند رهبري
حسن صباح بر اسماعيليه تنها پس از قتل ابن عطاش ممكن گشت (ذهبى، ١٩/٢٦٧؛
منجم باشى، ج ١، ذيل حميريه)، احتمالاً نكات ترديد برانگيز سرگذشت سيدنا و
اختلاف مطالب آن با ديگر منابع حاصل كوششى است كه نزاريه به قصد افزايش
اعتبار حسن صباح و فرقة نزاريه به عمل آوردند. به اين سبب ضمن حذف نام
احمد بن عبدالملك، از يكسو تا آنجا بر عمر عبدالملك افزودند كه او را داعى
نزاريه وانمود كردند (رشيدالدين فضلالله، ١١٦؛ كاشانى، ١١؛ حافظ ابرو، ٢٠٨) و
از سوي ديگر با جلو انداختن زمان مسافرت حسن صباح به مصر، وي را نايب
عبدالملك معرفى نمودند تا مافوق ابن عطاش گردد. انتساب جهل به احمد بن
عبدالملك (ابن اثير، ١٠/٣١٦، ٤٣١؛ ذهبى، همانجا) نيز چنانكه از سياق روايت
برمىآيد، دنبالة تلاش نزاريه در اين راه بود. ظاهراً نزاريه در اقدامات خود
بر ضدّ احمد بن عبدالملك توفيق كامل يافتند، زيرا همان گونه كه ذكر گرديد،
در برخى از منابع بدون اشاره به او، از عبدالملك به عنوان صاحب شاهدژ ياد
شده است (حسينى، ٧٩؛ بناكتى، ٢٣١؛ شبانكارهاي، ١٠٨؛ آقسرايى، ٢٢). از اين
رو منطقىتر به نظر مىرسد آن داعى كه آزادانه به ري و از آنجا به اصفهان
مىرفت، احمد بن عبدالملك باشد و حسن صباح هم به منظور ملاقات و «استنابت»
از او قبل از عزيمت به مصر از ري به اصفهان رفته باشد.
مآخذ: آقسرايى، محمود، مسامرة الاخبار، به كوشش عثمان توران، آنكارا، ١٩٤٤م؛
ابن اثير، الكامل؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، تلبيس ابليس، قاهره، ١٣٦٨ق؛ همو،
المنتظم، حيدرآباد دكن، ١٣٥٩ق؛ ابن قلانسى، حمزه، ذيل تاريخ دمشق، به
كوشش آمدروز، بيروت، ١٩٠٨م؛ ابن ميسر، محمد، اخبار مصر، به كوشش هانري
ماسه، قاهره، ١٩١٩م؛ بناكتى، داوود، تاريخ، به كوشش جعفر شعار، تهران،
١٣٤٨ش؛ بنداري، فتح، تاريخ دولة آل سلجوق، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ جوينى،
عطاملك، تاريخ جهانگشاي، به كوشش محمد قزوينى، ليدن، ١٣٥٥ق/١٩٣٧م؛ حافظ
ابرو، عبدالله، مجمع التواريخ السلطانية (قسمت خلفاء علوية مغرب و مصر و
نزاريان و رفيقان)، به كوشش محمد مدرسى زنجانى، تهران، ١٣٦٤ش؛ حسينى،
على، اخبار الدولة السلجوقية به كوشش اقبال، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ذهبى،
محمد، سيراعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ راوندي،
محمد، راحة الصدور، به كوشش محمد اقبال، لندن، ١٩٢١م؛ رشيدالدين فضلالله،
جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان، فاطميان، نزاريان و رفيقان)، به كوشش
محمدتقى دانش پژوه و محمد مدرسى، تهران، ١٣٥٦ش؛ شبانكارهاي، محمد، مجمع
الانساب، به كوشش ميرهاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش؛ فدائى، محمد، هداية
المؤمنين، به كوشش الكساندر سيمبونوف، مسكو، ١٩٥٩م؛ قزوينى رازي،
عبدالجليل، كتاب نقض، به كوشش مير جلالالدين محدث ارموي، تهران، ١٣٥٨ش؛
قزوينى، محمد، «دستور المنجمين»، يادداشتها، به كوشش ايرج افشار، تهران،
١٣٤٥ش؛ قلقشندي، احمد، صبح الاعشى، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ كاشانى، عبدالله،
زبدةالتواريخ، (بخش فاطميان و نزاريان)، به كوشش محمدتقى دانش پژوه،
تهران، ١٣٦٦ش؛ لويس، برنارد، فدائيان اسماعيلى، ترجمة فريدون بدرهاي،
تهران، ١٣٤٨ش؛ مافروخى، مفضل، محاسن اصفهان، به كوشش جلالالدين تهرانى،
١٣١٢ش؛ مجمل التواريخ و القصص، به كوشش ملك الشعراء بهار، تهران، ١٣١٨ش؛
محدّث ارموي، جلالالدين، تعليقات نقض، تهران، ١٣٥٨ش؛ منتجبالدين، على،
فهرست، به كوشش محدث ارموي، قم، ١٣٦٦ش؛ منجم باشى، احمد، جامع الدول،
نسخة عكسى توپكاپى، شم ٢٩٥٤؛ مهريار، محمد، «شاهدژ كجاست»، نشرية دانشكدة
ادبيات اصفهان، ١٣٤٣ش، شم ١؛ نصيرالدين طوسى، اخلاق محتشمى، به كوشش
محمدتقى دانش پژوه، تهران، ١٣٦١ش؛ نيشابوري، ظهيرالدين، سلجوقنامه، تهران،
١٣٣٢ش؛ هاجسن، گ. س.، فرقة اسماعيليه، ترجمة فريدون بدرهاي، تبريز، ١٣٤٦ش؛
ياقوت، بلدان؛ نيز:
٢ .
محمدعلى كاظمبيگى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا