دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٥٦٤
| ابن غانم جلد: ٤ شماره مقاله:١٥٦٤ |
اِبْنِ غانِم، عنوان چند تن از افراد خاندانى كه در سدههاي ٧ و ٨ق/ ١٣ و
١٤م در عصر مماليك مصر و شام مىزيستند و بيشتر اديب، شاعر، كاتب و يا
عهدهدار مناصب ديوانى بودند. نسب آنان به غانم بن على مقدسى كه از
عارفان و صوفيان بيتالمقدس بود، مىرسد. اگر چه وي نياي مادري برخى از
آنان بوده است، اما همه به ابن غانم شهرت يافتهاند. برخى از افراد اين
خاندان بعدها از بيتالمقدس به مصر و شام كوچيدند. افراد شناخته شده و بنام
اين خاندان بدين قرار است:
١. ابو محمد عزّالدين عبدالسلام بن احمد بن غانم (د شوال ٦٧٨/ فورية ١٢٨٠).
از ميان منابع كهن تنها يونينى (٤/١٣-٢٧) دربارة او به تفصيل سخن رانده و
منابع بعدي چيزي برگفتههاي او نيفزودهاند. از اين رو آگاهى ما از زندگى او
اندك است. وي در بيتالمقدس زاده شد. از آنجا كه وفات او را قبل از ٥٠
سالگى گزارش كردهاند (همو، ٤/٢٥)، بىشك ولادتش را بايد پس از ٦٢٨ق دانست.
وي در آغاز جوانى به آموختن قرآن روي آورد و سپس علوم متداول زمان خود را
فراگرفت و آنگاه به آثار و انديشههاي صوفيانة جدش غانم بن على (د ٦٣٢ق)
كه از مشايخ خانقاه صلاحيه و از صوفيان بنام بود، انس و الفت گرفت و
گرايش به تصوف، وي را براي ورود به ميدان وعظ و خطابه آماده ساخت.
نخستين مجالس وعظ او به درخواست پسر عمّش و در خلوت انجام گرفت. از آن پس
مجالس وي با حضور برخى از خواص ادامه يافت تا اينكه كمكم آوازهاش بالا
گرفت و بهرغم ميل خود، مردم براي شنيدن سخنان او شتافتند. پس از مدتى
بيتالمقدس را به قصد مصر ترك كرد و در قاهره رحل اقامت افكند. در آنجا نيز
مجالسى ترتيب داد و سخنانش چنان مورد پسند مردم قرار گرفت كه در قاهره
براي وي زاويهاي برپا كردند و از هيچ لطف و محبتى به او دريغ نورزيدند و
او زندگى را تا پايان در آنجا سپري كرد، اما اقامت در قاهره را به سبب دوري
از پدر و خويشانش خوش نداشت و پيوسته به قدس و دمشق سفر مىكرد. وي در
اثناي اين سفرها، در جامع اموي دمشق مجالس وعظ تشكيل مىداد كه جمعى از
عالمان و زاهدان در آن شركت مىجستند. درسخنوري چنان مهارتداشت كه
خطبههاي مراسمعيد را فىالبداهه ايراد مىكرد، يونينى نمونههايى از
خطبههاي او را كه در دمشق (ح ٦٧٠ق) و نيز در مراسم حج (٦٧٥ق) ايراد
نموده، گزارش كرده است (٤/١٤-١٧، ١٩-٢٢). ابن كثير (١٣/٢٨٩) و ابن تغري
بردي (٤/١٢٨) سبك وي را در سخنوري همچون عبدالرحمان ابن جوزي و امثال او
دانستهاند.
ابن غانم در آثار خود همواره در تبيين مبانى تصوف كوشيده و به بررسى شرح
حال سرآمدان اين مسلك پرداخته است. شايد بتوان او را از صوفيانى دانست كه
شيوة اعتدال برگزيدند. وي سعى داشت با تأويلات بجا ميان شريعت و طريقت كه
از ديدگاه او ظاهر و باطن دين است، سازش برقرار كند. به همين جهت بر حلاج
خرده مىگرفت كه چرا راز نگه نداشت و جان بر سر آن نهاد (نك: صلاحيه، ٣٥؛
موسى پاشا، ٤٦٨-٤٦٩). وي انديشههاي صوفيانة خود را نزديك به فهم مردم عادي
بيان مىكرد و مجالس خود را به دور از جاه و جلال كاخهاي سلاطين و حتى
مساجد و مدارس تشكيل مىداد و از همينرو پيوسته مورد توجه عموم قرار مىگرفت
(همو، ٤٧٢). چارچوب كلى اشعار وي نيز همان سبك و قالب سنتى قصيده است و
مدايحش كه همانند اشعار ديگر شعراي صوفى اساساً به مضمون عشق تعلق دارد،
همه آكنده از اشارات و تعبيرات صوفيانه و باورها و معتقدات مذهبى است و در
عين حال روان، ساده و دلنشين است و از ظرافتهاي صنايع بديعى و آرايشهاي
لفظى چون جناس، تضمين و اقتباس از آيات قرآن و روايات نبوي بهرة فراوان
دارد (صلاحيه، ٣١؛ موسى پاشا، ٤٥٨). وي علاوه بر قصيده، مخمسات و موشحاتى
نيز دارد كه در لابهلاي نوشتههاي او پراكنده است. صفدي با نقل مديحه و
موشحى از او شعرش را متوسط ارزيابى كرده است ( الوافى، ١٨/٤١٥-٤١٦). نثر ابن
غانم آهنگين، مسجع و پرتصنع است (نك: يونينى، ٤/٢٣) و گاه اشارات و رموز
عرفانى در آن و قالب تمثيل عرضه شده است. ابن غانم درپى سقوط از پرتگاهى
جان سپرد و در مقبرة باب النصر در قاهره به خاك سپرده شد (همو، ٤/٢٣-٢٤، ٢٥).
آثار:
الف - چاپى: ١. القول النفيس فى تفليس ابليس (= تفليس ابليس)، حاوي
مناظرات خيالى و رو در رو با شيطان كه به شيوة جدل بر او چيره گشته است.
همان گونه كه از نام اين اثر برمىآيد، ظاهراً مؤلف، اين رسالة كوچك را در
رد كتاب تلبيس ابليس ابن جوزي نوشته تا نشان دهد، شيطان را بر دل اوليا
راهى نيست. اين اثر در بمبئى (١٨٧٤م) و در قاهره بارها به چاپ رسيده است
و برخى آن را اشتباهاً به ابن عربى نسبت دادهاند (نك: صلاحيه، ٣٢-٣٤؛ موسى
پاشا، ٤٥٦، ٤٦٥-٤٦٧)؛ ٢. حلّ الرموز و مفاتيح الكنوز. مؤلف در اين كتاب به
تأوي و شرح برخى از مفاهيم اساسى تصوف پرداخته و ضمن آن مصايب حلاج را
به روش داستانى و رمزگونه عرضه كرده است. اين اثر در ١٣١٧ق/١٨٩٩م در
قاهره به نام زبدة خلاصة التصوف به طبع رسيده است و به اشتباه به
عزالدين بن عبدالسلام سُلمى (د ٦٦٠ق) نسبت داده شده است (نك: همو، ٤٥٧،
٤٦٧، ٤٧٢؛ صلاحيه، ٣٤-٣٦)؛ ٣. كشف الاسرار عن حِكم الطيور و الازهار،
مشهورترين اثر ابن غانم است كه در آن اشارات و تعابير صوفيانه را در قالب
داستانهايى از زبان پرندگان و گلها و حيوانات بيان كرده و در پايان هر
داستان به مقتضاي حال، ابياتى سروده است (نك: موسى پاشا، ٤٥٦، ٤٥٨- ٤٦٥؛
صلاحيه، ٦٩ -٨٠). ترجمة اين كتاب به فرانسه توسط گارسن دوتاسى١ در ١٨٢١ و
١٨٧٦م و به آلمانى به كوشش يايپر٢ در ١٨٥٠م به چاپ رسيده است. غير از
چاپهاي متعدد اين كتاب در مصر (سنگى ١٢٧٥، ١٢٨٠ق، بولاق، ١٢٩٠، ١٣٠٧ق)،
اخيراً در دمشق نيز در ١٩٨٨م به كوشش احمد عبدالقادر صلاحيه و صبحى حبّاب،
چاپى محققانه از آن به عمل آمده است.
ب - خطى: ١. الا´جوبة القاطعة لحجج الخصوم الواقعة فى كل العلوم. در اين
اثر مؤلف به مشكلاتى از مسائل دينى و علم نحو و اصول فقه پاسخ گفته است
(دارالكتب، ٦/٢٠١)؛ ٢. اصطلاحات الصوفية. نسخهاي از آن در كتابخانة ظاهريه
موجود است (ظاهريه، تصوف، ١/٨٨). شيوة نگارش اين اثر با سبك ابن غانم
سازگار نيست، از اين رو در انتساب آن به وي جاي ترديد است (نك: صلاحيه،
٤٣)؛ ٣. اِفراد الا´حد عن اَفراد العدد. اين اثر در مجموعة خطى مينكانا
(گوتشالك، و مكتبة الا´سد (صلاحيه، ٥١؛ قس: زركلى، ٣/٣٥٥) موجود است؛ ٤.
ديوان شعر. در كتابخانة احمديه در حلب نسخه ٦٠ برگى و منحصر به فرد آن
نگهداري مىشود كه در واقع بخشى از ديوان دو جلدي او را تشكيل مىدهد و شايد
دو قصيدة بلند صوفيانه كه در برلين ( آلوارت، شم موجود است، پارهاي از
ديوان او باشد (يونينى، ٤/٢٦؛ صلاحيه، ٣٠)؛ ٥. خُطَب (طلس، ١٥٦)؛ ٦. ذكر اهل
الحقية و مشايخ الطريقة ( آلوارت، شم ٨٧٨٦ )؛ ٧. رسالة تشبيه (جسم) الانسان
بمملكة كاملة البنيان. در كتابخانة ظاهريه (نك: ظاهريه، همان، ١/٦٣١، مجاميع،
١/٣٨٨) نسخهاي از آن موجود است و در واقع فصلى از كتاب حل الرموز و مفاتيح
الكنوز هموست (نك: صلاحيه، ٣٦-٣٩)؛ ٨. رسالة فى شرح حديث السبعة الذين
يظهرهم الله فى ظهوره )، GAL,S,I/٨٠٩) احتمالاً اين رساله اشاره به حديث
نبوي «سبعة يظلّهم الله بظلّه...» دارد كه مؤلف در ابتداي كتاب نزهة
اللواحظ فى التصوف و المواعظ، پس از ذكر آن به شرح ٧ گروه مزبور پرداخته
است (نك: صلاحيه، ٤٨-٥٠)؛ ٩. رسالة فى القضاء و القدر و الارادة ( آلوارت، شم
٢٤٨٠ )؛ ١٠. الروض الانيق و الوعظ الرشيق، مجموعهاي از پند و اندرزهاي
عارفانه كه گويا توسط يكى از شاگردان او گردآوري شده (ظاهريه، تصوف،
١/٧٥٣-٧٥٤؛ آلوارت، شم ٨٧٨٩ II/٥١ا , ٢ ESC)؛ ١١. شجرة الايمان، كه موسى پاشا
(ص ٤٥٨) و صلاحيه (ص ٤٥- ٤٨) دربارة آن گزارش دادهاند. بروكلمان ، GAL,S)
همانجا) نسخهاي با عنوان الشجرة فى التصوف معرفى كرده است كه يكى بودن
اين دو بعيد نيست؛ ١٢. شرح حال الاولياء و مناقب الاتقياء (همانجا)؛ ١٣. طرق
الوسائل و تملّق السائل. نسخههايى از آن در كتابخانة اسكوريال II/٢٧-٢٨) , ٢
ESC)، دارالكتب (نك: ، GAL,S همانجا) و هامبورگ (بروكلمان موجود است؛ ١٤.
الفتوحات الغيبية فى الاسرار القلبية. در اين كتاب، مؤلف با تكيه بر ٣ عنصر
عقل، قلب و نفس، چگونگى تسلط و آگاهى عقل بر اسرار قلب را در صحنة وجود
خويش به شيوة محاوره نوشته است (نك: صلاحيه، ٣٩-٤٠؛ موسى پاشا، ٤٥٧).
نسخههاي اين اثر در قاهره (سيد، ٢/١٧٥)، دمشق (ظاهريه، همان، ٢/٣٦٥-٣٦٧) و
برلين يافت مىشود؛ ١٥. كشف الاسرار و مناقب الابرار و محاسن الاخيار.
نسخههايى از آن در برلين ( آلوارت، شم و مونيخ (اومر، موجود است.
در مورد ديگر نسخههايى خطى به بروكلمان مراجعه شود (نك: GAL,S ، GAL,
همانجاها). از برخى آثار او نيز از جمله تفسير القرآن العظيم، مختصر الشفاء
قاضى عياض، شرح احاديث المصطفى (ص ) و اعتذارات، جز نامى برجاي نمانده
است (نك: يونينى، ٤/٢٦-٢٧).
٢. شهابالدين احمدبن محمدبن سلمانبن حمائل (٦٥٠ -٧٣٧ق/ ١٢٥٢-١٣٣٧م)، كاتب
و شاعر. كنية او را به اختلاف ابوجعفر (ابن فضلالله، ١٦/٢١٨) و ابوالعباس
(ابن شاكر، عيون، ٥٣٤؛ ابن رافع، ١/١٧١) آوردهاند. جد مادري وي غانم بن
على مقدسى بوده و ابن حجر نسب وي را از سوي پدر به جعفر بن ابى طالب
رسانده است (١/٣١٤). وي در مكه زاده شد (صفدي، همان، ٨/٢٠؛ ابن شاكر،
فوات، ١/١٢٨) و احتمالاً دوران كودكى و نوجوانى را در دمشق گذراند، آگاهى ما
دربارة زندگى او و به ويژه تحصيلاتش اندك است. تنها مىدانيم كه پيش از ١٤
سالگى درپى اختلاف با پدر، به باب الصغير (در دمشق) رفت و با مسافرانى از
اعراب خفاجه، راه سماوه - ميان كوفه و بصره - را پيش گرفت (صفدي، همان،
٨/٢٣-٢٤؛ ابن شاكر، عيون، ٥٣٥؛ ابن حجر، ١/٣١٥). به گزارش ابن شاكر از آنجا
به بحرين و نجد رفت (همانجا) و به گفتهاي بر اميرحسين بن خفاجه وارد شد و
چندي ملازم او گشت و در همين مدت كوتاه، گويش مردم آنجا را آموخت (نك:
ابن فضلالله، ١٦/٢١٩؛ صفدي، همان، ٨/٢٤؛ ابن حجر، همانجا). در آن هنگام
فرزند خليفه مستعصم در اثناي حملة مغولان به بغداد، ناپديد شده بود. مردم
سماوه وي را كه تنها به آن ديار رفته بود و ظاهراً نام و نشان خويش را بر
كسى آشكار نمىساخت، پسر خليفه پنداشتند و عزيزش داشتند و به نام خليفه به
او سلام گفتند. اين خبر، ملك ظاهر بَيْبَرس را در مصر نگران كرد. از اين رو
از عيسى بن مهنّا خواست كه او را به مصر بفرستد. شهابالدين در قاهره هويت
خويش را بر خليفه آشكار كرد و گروهى نيز به صدق گفتار او شهادت دادند. آنگاه
خليفه، پدر او را از دمشق احضار كرد تا فرزند نوجوان را به دستش سپارد (ابن
فضلالله، همانجا).
گويا وي پس از اين واقعه بود كه به فراگيري علم و ادب همت گماشت و نزد
برخى از علما از جمله: ابن عبدالدائم، زين (زين الدين) خالد، ايوب حمامى،
محمد بن نشبى، يحيى بن ناصح، ابن بانياسى، ابن ابى اليُسر و ابن مالك
شاگردي كرد (صفدي، همان، ٨/٢٠؛ ابن حجر، ١/٣١٤- ٣١٥). وي كتاب عمدة الحافظ و
عدة اللافظ را از مؤلفش ابن مالك فرا گرفت. پس از ابن مالك، چندي نزد فرزند
او بدرالدين محمد و نيز مجدبن ظهير اربلى دانش آموخت (همانجاها؛ ابن رافع،
١/١٧٣). ابن غانم به حفظ شعر و لغت كه لازمة مشاغل ديوانى بود، عنايت خاصى
داشت، چندانكه زهديات و لزوميات ابوالعلاء معرّي را از بر مىدانست (صفدي،
همان، ٨/١٩). مدتى نيز در مصر، دمشق، صفد، غزّه و قلعة الروم، منشى ديوان
انشا و گاه منشى مخصوص (كاتب السر) بود (ابن فضلالله، ١٦/٢١٩، ٢٢١؛ صفدي،
همانجا). فراز و نشيبهاي زندگى او كه بيشتر به ماجراجويى شباهت دارد و نيز
وقايعى كه او را از اين دربار به آن دربار و از دياري به ديار ديگر
مىكشاند، مربوط به همين دوران است. وي مدتى در دمشق كاتب شمسالدين
غبريال بود، اما به سبب اختلافى كه منشأ آن خردهگيري غبريال بر نوشتههاي
او بود، وي را فروگذاشت و به يمن گريخت. در جنوب يمن بر ملك مؤيّد (د
٦٩٦ق) وارد شد و مورد احترام و اكرام بسيار قرار گرفت. چندي بعد به سبب
بيماري فرزندانش و پارهاي گرفتاريها، به صنعا رفت و مورد توجه امام زيديان
قرار گرفت، سپس آهنگ مكه كرد. در اواخر شعبان ٧٣٢ همراه ابن فضلالله عمري
به شام رفت، ولى سال بعد، از فرط پيري و ناتوانى نتوانست همراه او به مصر
بازگردد (ابن فضلالله، همانجا). وي در اواخر عمر مفوج و گرفتار اختلال حواس
شد و سرانجام در دمشق درگذشت و در دامنة كوه قاسيون به خاك سپرده شد (ابن
شاكر، عيون، همانجا؛ ابن رافع، ١/١٧٢).
ابن غانم مردي ظريف، طنزپرداز و حاضر جواب بود و در اين باب، داستانهايى
نيز نقل كردهاند (نك: ابن فضلالله، ١٦/٢٢١-٢٢٢؛ صفدي، همان، ٨/٢٢، ٢٣، ٢٤؛
ابن شاكر، فوات، ١/١٣٠، ١٣٢)، اما شعر و نثر او، با آنكه ديرزمانى منشى ديوان
بود، سخت مورد انتقاد معاصرانش قرار گرفته است، تا آنجا كه او را نويسندهاي
ناتوان خواندهاند كه براي نگارش قطعهاي، رنج بسيار مىكشد و وقت بسيار
مىنهد و شايستگى منشيگري ديوان را ندارد (ابن فضلالله، ١٦/٢٢٤- ٢٢٥؛ صفدي،
همان، ٨/٢٠)؛ هر چند كه برخى ديگر وي را فصيح و توانا وصف كردهاند (ابن
شاكر، عيون، همانجا؛ ابن رافع، ١/١٧٣). شعر او نيز خوش اقبالتر از نثرش نبود.
ابن فضلالله (١٦/٢٢١) آن را نيز سست وملالآور و پرتكلف خوانده است.
اگرچه صفدي (همان، ٨/١٩) و ابن عماد (٦/١١٤) او را شافعى مذهب دانستهاند،
اما پيوند او بازيديان يمن و دوستى وي با افرادي با گرايش شيعى مانند
نورالدين بن هلالالدوله و نيز سخنان گزنده و نيشدار وي در تعريض به ابوبكر
و معاويه را نبايد از نظر دور داشت (نك: ابن فضل الله، ١٦/٢٢١-٢٢٢).
٣. علاءالدين ابوالحسن على بن محمد (٦٥١ - محرم ٧٣٧ق/ ١٢٥٣- اوت ١٣٣٦م)،
اديب، كاتب و شاعر (برادر كوچكتر شهابالدين احمد كه اندكى قبل از او
درگذشت). زادگاه علاءالدين به درستى روشن نيست، ولى چنين به نظر مىرسد
كه در دمشق (محل اقامت پدرش) به دنيا آمد و در همانجا نيز به تحصيل علوم
پرداخت. ابتدا قرآن را حفظ كرد و سپس به فراگيري حديث و فقه مشغول شد و
كتاب التنبيه در فقه را از بر كرد، آنگاه به ادبيات و نحو روي آورد. گروهى
از مشايخ وي از اين قرارند: ابن عبدالدائم، ابن ابى اليسر، زين خالد، على
بن عبدالواحد، ابن ناصح، ابن ابى عمر مقدسى (ذهبى، ذيول، ٤/١٠٦، معجم،
٢/٤١؛ ابن شاكر، عيون، ٥٢٥؛ ابن رافع، ١/١٢٩). از برخى قراين چنين برمىآيد
كه وي با برادر خود شهابالدين روابط صميمانهاي نداشت و همواره برادر را
رقيب و مزاحم خويش مىپنداشت (صفدي، همان، ٨/٢٠). علاءالدين در روايت و
حديث دستى داشت و راوي صحيح مسلم و بخاري بود (ذهبى، همان، ٢/٤٢، ذيول،
٤//١٠٧). برجستهترين راويان او در حديث، ذهبى و برزالى (ذهبى، معجم، ٢/٤١؛
ابن رافع، ١/١٣٠) و در نقل متون و آثار ادبى، صفدي، و وادي آشى بودهاند
(صفدي، الوافى، ٢٢/٣٤، ٣٥، اعيان، ٧/٣٩؛ وادي آشى، ٩١).
او بيش از ٦٠ سال از عمر خود را در مناصب ديوانى گذراند و برخلاف برادرش،
توانگر بود (وادي آشى، همانجا). گاه از پذيرش مشاغل دولتى در شهرهاي ديگر
طفره مىرفت و ترجيح مىداد در دمشق بماند (صفدي، همان، ٧/٤٠). تذكرهنويسان
خوي پسنديده و گشادهدستى او را ستودهاند (ابن فضل الله، ١٢/٣٤٣-٣٤٤). وي
با ابن صصري روابط دوستانة نزديكى داشت و اين دوستى چنان بود كه وي يك
بار به حيله از طرف جمالالدين افرم نايب السلطنه به يكى از دست
اندركاران حكومت نامهاي نوشت و توصيه كرد كه ابن صصري را به قاضى
القضاتى شام برگزيند و او چنينكرد. پساز چندي حيلة ابن غانم برملا شد و به
جرم آن مقرر گرديد كه دست او را قطع كنند، اما افرم از او درگذشت و مانع
اجراي حكم شد، از آن پس ابن زملكانى كه مدعى قاضى القضاتى شام بود، از
او سخت دلگير شد. در عوض مقام وي نزد ابن صصري بيش از پيش فزونى گرفت
(ابن شاكر، فوات، ٣/٧٩-٨١). او نزد برخىاز دولتمردان ازجمله،
حسامالدينلاچين،قبجق (قبجاق)، افرم و امير تنكز منزلتى خاص داشت (صفدي،
همان، ٧/٣٨)، با اينهمه چندين بار مورد بىمهري و اذيت و آزار قرار گرفت
(همو، الوافى، ٢٢/٣٤؛ زغلول، ٢/٧٤)، اما هيچگاه از جادة صواب پافراتر ننهاد و
كينهتوزي و انتقامجويى پيشه نساخت (صفدي، همانجا). وي بارها حج گزارد و در
سفر آخر به هنگام بازگشت از حج در تبوك درگذشت و در همانجا به خاك سپرده
شد (ابن شكر، عيون، همانجا؛ ابن رافع، ١/١٢٨-١٢٩).
علاءالدين با ادباي زمان خويش مكاتبات شعري داشت و برخى چون جمالالدين
ابن نباته او را ستودهاند (صفدي، همان، ٢٢/٣٤- ٣٥)، ولى گويا بيشتر از همه
با شهابالدين محمود پيوند دوستى داشته است (همان، ٢٢/٣٥-٣٦؛ ابن شاكر،
فوات، ٤/٩٤- ٩٥، عيون، ٥٢٧ -٥٣١؛ ابن قاضى، ١/٣٢١-٣٢٢، ٣/٢٢٥-٢٢٧). در تمجيد از
شعر او ابن فضلالله عمري مىگويد كه اگر اين اشعار به قلائد العقيان ابن
خاقان و ذخيرة ابن بسام راه يافته بود، از بهترين اشعار آن كتابها به شمار
مىرفت (١٢/٣٤٧). علاءالدين در رثاي ابن تيميه قصيدهاي سروده است كه
نسخهاي از آن در كتابخانة برلين موجود است ( آلوارت، شم .(٧٨٤٧ قطعاتى از
نثر مسجع و پرتكلف او نيز كه ويژگيهاي نثر آن روزگار را دارد، به طور
پراكنده در برخى منابع آمده است (نك: ابن فضلالله، ١٢/٣٤٤-٣٤٧؛ صفدي،
همان، ٢٢/٣٧- ٣٨).
٤. جمالالدين عبدالله بن علاءالدين. يكى ديگر از افراد اين خاندان كه در
زمان خود شهرتى داشته، اما آگاهى چندانى از زندگى او در دست نيست،
جمالالدين عبدالله بن علاءالدين على بن محمد (٧١١- اواخر شوال ٧٤٤ق/١٣١١-
مارس ١٣٤٤م) است. صفدي (همان، ١٧/٣٥١-٣٦٢) كه با وي روابط دوستانه و
نزديكى داشته، ضمن ستايش از نظم و نثر او، حدود ٦٠ بيت از اشعار او را كه
خطاب به خود وي سروده، نقل كرده است. ابن فضلالله عمري (١٢/٣٥٤-٣٦٠) نيز
ضمن تجليل بسيار از او و اظهار تأسف از اينكه در جوانى جان خود را از دست
داده، ابياتى از اشعار و قطعهاي از نثر مسجع او را كه دربارة آتش سوزي
دمشق در ٧٤٠ق از طرف امير تنكز نايب شام نوشته، آورده است.
مآخذ: ابن تغري بردي، المنهل الصافى، به كوشش محمد امين، قاهره، ١٩٨٤م؛
ابن حجر عسقلانى، احمد، الدرر الكامنة، حيدرآباد دكن، ١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛ ابن
رافع، محمد، الوفيات، به كوشش صالح مهدي عباس و بشار عوّاد معروف، بيروت،
١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن شاكر كتبى، محمد، فوات الوفيات، به كوشش احسان عباس،
بيروت، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ همو، عيون التواريخ، وقايع ٧٠٠-٧٦٠ق، نسخة خطى
كتابخانة سليمانية استانبول، شم ٢٧٦؛ ابن عماد، عبدالحى، شذرات الذهب، قاهره،
١٣٥١ق؛ ابن فضلالله عمري، احمد، مسالك الابصار، فرانكفورت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛
ابن قاضى مكناسى، احمد، درّة الحجال، به كوشش محمد احمدي ابوالنور، تونس /
قاهره، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛ ابن كثير، البداية؛ دارالكتب، فهرست؛ ذهبى، محمد، ذيول
العبر، به كوشش محمد سعيد بن بسيونى زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، معجم
الشيوخ، به كوشش محمد حبيب هيلة، طائف، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ زركلى، اعلام؛ زغلول
سلام، محمد، الادب فى العصر المملوكى، قاهره، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ سيد، خطى؛
صفدي، خليل، اعيان العصر، نسخة عكسى موجود در كتابخانة مركز؛ همو، الوافى
بالوفيات، ج ٨، به كوشش محمد يوسف نجم، بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛ همان، ج ١٧،
به كوشش دُرُتئا كراوولسكى، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ همان، ج ٢٢، به كوشش
رمزي بعلبكى، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٣م؛ صلاحيه، احمد عبدالقادر و صبحى حبّاب،
مقدمه بر كشف الاسرار ابن غانم، دمشق، ١٩٨٨م؛ طلس، محمد اسعد، الكشاف عن
مخطوطات خزائن كتب الاوقاف، بغداد، ١٣٧٢ق/١٩٦٢م؛ ظاهريه، خطى؛ موسى پاشا،
عمر، تاريخ الادب العربى ( العصر المملوكى )، دمشق، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ وادي
آشى، محمد بن جابر، برناج، به كوشش محمد محفوظ، بيروت، ١٩٨٢م؛ يونينى،
موسى، ذيل مرآة الزمان، حيدرآباد دكن، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ نيز:
Ahlwardt; Aumer, Joseph, Catalogus codicum manuscriptorum bibliothecae regiae
Monacensis, Wiebaden,١٨٦٦;Brockelmann,Carl, Katalog der Handschriften der Staats
und Uniuersit L tsbibiothed zu Hamburg, Hamburg, ١٩٦٩; ESC ٢ ; GAL; GAL,S;
Gottschalk, H.L. etal., Catalogue of the Mingana Collection of Manuscripts, ed.
D. Hopwood, Birmingham, ١٩٦٣,
احمد بادكوبه هزاوه
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا