دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٥٨٠
| ابن فارس جلد: ٤ شماره مقاله:١٥٨٠ |
اِبْنِ فارِس، ابوالحسين احمد بن فارس بن زكريا بن حبيب (د ٣٩٥ق/١٠٠٥م)،
نحوي، لغوي، اديب، شاعر و يكى از چهرههاي درخشان ادب عربى در سدة ٤ق.
سال و محل تولد او به درستى روشن نيست، اما ظاهراً در يكى از روستاهاي
قزوين به دنيا آمده و بر پاية يكى از گزارشها (ياقوت، ادبا، ٤/٩٢-٩٣)، خود وي
اين روستا را كرسف گفته است. با اين حال ياقوت ( بلدان، ٤/٦٨١) وي را به
روستاي موسىآباد و در جاي ديگر (همان، ٤/٩٤٠) به روستاي وليدآباد از توابع
همدان منسوب ساخته و همو در معجم الادباء (٤/٨٢) به نقل از سلفى گفته است
كه اصل وي از قزوين بوده است. برخى نيز او را همدانى دانسته و گفتهاند
نسبت قزوينى از آن روي به او داده شده كه به لهجة قزوينى سخن مىگفته
است (قفطى، ١/٩٤). اين آشفتگى در تعيين زادگاه وي با قول قاضى عياض
(٤/٦١٠) كه او را يكى از رجال خراسان معرفى كرده است، فزونى مىيابد.
دربارة سال تولد او نيز همة منابع سكوت كردهاند و علت آن بىگمان
روستازادگى و گمنامى او در آغاز زندگى بوده است. نخستين آگاهى ما دربارة
زندگى او از آغاز تحصيلات اوست. وي در قزوين نزد پدرش زكريا بن فارس كه
فقيهى شافعى مذهب و دانشمندي اهل لغت و ادب بود، دانش آموخت و چندي بعد
از همو كتاب اصلاح المنطق ابن سكّيت را روايت كرد. در موارد ديگري نيز از
پدر خود روايت كرده است (ابن فارس، معجم مقاييس، ١/٥؛ ياقوت، بلدان،
١/٤٠٥، ادبا، ٤/٨٥).
وي از آغاز تشنة آموختن بود و چنانكه پيداست، در اين راه از هيچ كوششى
فروگذار نكرد. آوازة هر استادي را در هرجا كه شنيد، به سوي وي شتافت؛ در
قزوين، همدان، زنجان، ميانه، اصفهان و بغداد به تحصيل پرداخت (رافعى،
٢/٢١٥؛ قفطى، ١/٩٥؛ ابن دمياطى، ٦٥، ٦٦) و استادان بسيار ديد، به گونهاي كه
اكنون نام بيش از ٣٠ تن از استادان او در دست است كه معروفترين آنها
اينانند: ابوالفضل محمد بن عميد (ابن فارس، همان، ١/٢٠٦)، على بن ابراهيم
بن سلمة قطان (رافعى، همانجا؛ ياقوت، ادبا، ٤/٨٢، ١٢/٢١٨-٢١٩، ٢٢١)، ابوالقاسم
سليمان ابن احمد بن ايوب طبرانى (ابن دمياطى، ٦٦؛ ياقوت، همان، ٤/٨٣)،
ابوسعيد سيرافى (حمودي، ٤٠) و گروهى ديگر (براي فهرست كامل استادان وي و
نيز برخى اشتباهات تاريخى دربارة آنها، نك: سلطان، ١/١٥-١٩). گفتهاند كه ابن
فارس در بغداد با ابن داوود (ه م) فقيه ظاهري و مؤلف كتاب معروف الزهرة نيز
ديدار و شعري از او روايت كرده است (ياقوت، همان، ٢/٢٢٥)، ولى از آنجا كه
ابن داوود يك قرن پيش از او درگذشته، اين سخن راست نمىتواند بود.
بنابراين يا مراد ياقوت ابن داوود ديگري است و يا از سلسله سند ياقوت، دست
كم يك واسطه ساقط شده است.
ابن فارس به زودي در فقه، حديث، نحو، لغت و شعر و ادب، دانش كافى به
دست آورد (ابن خلكان، ١/١١٨؛ قاضى عياض، همانجا) و شهرتش عالمگير شد. وي كه
فقيه زبردستى بود، به شيوة اهل حديث مجلس املا داشت (رافعى، همانجا؛ ذهبى،
١٥/٤٦٤) و به گفتة ثعالبى (٣/٢٩٧) اتقان علمى دانشمندان و ذوق و ظرافت
كاتبان و شاعران را در خود جمع كرده بود و مقام او در همدان، با ابن لنكك
در عراق، ابن خالويه در شام، ابن علاف در فارس و ابوبكر خوارزمى در خراسان
برابر بود. به گفتة صاحب بن عباد نوشتههايش از اشتباه خالى بود (نك: ابن
انباري، ٢٢٠). وي سراسر عمر خود را به تحصيل، تعليم و تأليف گذراند، چنانكه
نوشتههاي كوتاه وي را از شمار بيرون دانسته و گاه در اين باره داستانهاي
گزافهآميز گفتهاند (نك: ابن دمياطى، ٦٧).
چند تن از چهرههاي بزرگ ادبى و سياسى در سدة ٤ق از شاگردان او بودهاند.
نخستين آنها بديعالزمان همدانى پايهگذار فن مقامهنويسى است كه گفتهاند،
اين فن را از وي آموخت (حمودي، ١٦٤، دربارة تفصيل اين مطلب، نك: همو،
٩٩-١٧٦). اين شاگرد و استاد بهرغم برخى كدورتها، همواره با يكديگر روابطى
دوستانه داشتهاند (زكى مبارك، ٣٣- ٣٥).
صاحب بن عباد وزير دانشمند و ادب دوست ديلميان از ديگر شاگردان او بود كه
ظاهراً به اين شاگردي بسيار افتخار مىكرده است (نك: ابن انباري، ٢٢٠-٢٢٢).
ابوالفتح ابن عميد، فرزند ابوالفضل ابن عميد كه جانشين پدر در مقام وزارت
شد و نيز ابوطالب مجدالدوله واپسين فرمانرواي آل بويه، از ديگر شاگردان او
بودهاند (ابوحيان، ٤٥٢، ٤٨٦؛ ياقوت، همان، ٤/٨٣، ٦/٢٣١، ١٤/١٩٢؛ ابن انباري،
٢١٩-٢٢٠). افزون بر اينان مآخذ گوناگون نام گروه بسياري را در شمار شاگردان
او برشمردهاند. زهير عبدالمحسن سلطان (١/١٩-٢٢) فهرستى نسبتاً جامع از
شاگردان وي فراهم آورده است.
ابن فارس روابط نزديكى با خاندان ابن عميد داشت. وي در آغاز شاگرد ابوالفضل
بود، سپس در شمار دوستان و نزديكان او درآمد، چنانكه در مجالس او شركت مىكرد
(ياقوت، همان، ١٤/١٩٨، بلدان، ٣/٥١٢؛ ذهبى، ١٦/١٢٤) و احتمالاً از بخششهاي او
نيز بهرهمند مىشد. گويا به سبب همين دوستى و دانش گستردة او بود كه معلمى
ابوالفتح را به عهده گرفت و به عقيدة برخى از معاصران كتاب مجمل اللغة را
براي وي تأليف كرد (نك: حمودي، ٢٥٢-٢٥٣). اين روابط نزديك موجب وابستگى و
تعصب فراوان ابن فارس به اين خاندان گرديد (ياقوت، ادبا، ٤/٨٧؛ صفدي،
٧/٢٨٠) و همين امر سبب شد تا صاحب بن عباد، به سبب رقابتهاي سياسى با
آنان، نسبت به او بىمهر گردد. روابط وي با صاحب بن عباد اندكى پيچيده
است، چه صاحب از سويى وي را به دليل وابستگى به خاندان ابن عميد مورد
نكوهش قرار داده (ياقوت، همان، ٦/٢٣١) و از سوي ديگر از وي به عنوان استاد
خويش به نيكى ياد كرده است (ابن انباري، ٢٢٠). اگرچه بسياري از مآخذ بر
اينكه صاحب بن عباد شاگرد او بوده، تأكيد كردهاند، اما روشن نيست كه وي در
چه روزگاري نزد ابن فارس به تحصيل پرداخته است؛ به ويژه آنكه مآخذ
كهنتر به اين مطلب اشارهاي نكردهاند و ظاهراً اين امر پس از گزارش ابن
انباري از گفتة وي دربارة ابن فارس كه او را «شيخنا» ناميده، به مآخذ پس از
وي راه يافته است و نيز چنين مىنمايد كه صاحب بن عباد پس از آنكه ابن
فارس به ري انتقال يافت و مورد توجه و محبت فخرالدوله قرار گرفت، او را
استاد خود ناميده است. اگر اين گمان درست باشد، مىتوان گفت كه سخن صاحب
در اين باب، به قصد كسب افتخار و براي نگهداشتن ابن فارس در جمع اديبان
پيرامون خود بوده است، زيرا پيش از اين، هر دو آنها سخت بر يكديگر خرده
مىگرفتهاند (ياقوت، همانجا؛ ابوحيان، ٣١٩-٣٢٠). از اين رو ناگزير بايد سخن
زكى مبارك (ص ٣٣) را كه مىگويد: ابتدا ميان آن دو دوستى بود و سپس به
كدورت انجاميد، واژگونه بدانيم.
در تأييد آنچه گفته شد، يك دليل ديگر نيز مىتوان برشمرد: گفتهاند كه ابن
فارس كتاب الحَجَر را در همدان تأليف كرد و براي صاحب بن عباد فرستاد، اما
صاحب به دليل وابستگى او به خاندان ابن عميد، نخست فرمان داد تا آن را
بازگردانند، اما سپس ادب دوستى او، وي را از اين كار بازداشت و پاداشى گرچه
اندك براي او فرستاد (ياقوت، ادبا، ٤/٨٧؛ ذهبى، ١٧/١٠٤- ١٠٥). اين رويداد پس
از مرگ ابوالفتح ابن عميد و به وزارت رسيدن صاحب بن عباد بود (قفطى، ١/٩٣)
كه بر اثر آن، ابن فارس حامى خويش را از دست داد، چه پس از آن ابن فارس
به ري رفت و تا پايان عمر در آن شهر بماند و كتاب الصاحبى را نيز در همين
شهر تأليف و به صاحب بن عباد تقديم كرد و در همانجا درگذشت (براي موارد
اختلاف دربارة درگذشت وي، نك: حمودي، ٥٢ -٥٣).
آراء و نظريات: ابنفارس درنحو پيرومكتب كوفهاست (صفدي، ٧/٢٧٨؛ سيوطى،
١/٣٥٢) و در ميان استادان وي نيز چند تن از نمايندگان مكتب كوفه به چشم
مىخورند (نك: حمودي، ٣٧؛ زكى مبارك، ٣٢). با اينهمه گويى وي به استدلالهاي
نحويان خواه كوفى و خواه بصري چندان دل نمىبست، زيرا در بيتى كه شهرت
بسيار يافته، بيماري چشم دلبران را به «حجت نحويان» تشبيه كرده است
(ياقوت، همانجا). وي بر پاية آياتى از قرآن كريم (بقره /٢/٣١، قلم /٦٨/١،
علق /٩٦/١- ٥)، زبان و خط، هر دو را توقيفى مىداند و به شيوة اهل حديث
موازين فلسفى و عقلى را خوار مىشمارد و از فيلسوفان به خواري ياد مىكند (
الصاحبى، ٦، ١٠، ٦٦، ٧٦؛ زكى مبارك، ٣٩). از سوي ديگر در نقل ادبى داراي
نظرگاهى انديشمندانه و پوياست و از شاعران و اديبان روزگار خود در برابر
پيشينيان و كهنهپرستان به دفاع برمىخيزد و هر روزگاري را داراي ويژگيها و
آفرينش و نوآوري ادبى ويژة خود مىداند، و مىگويد: هرگز نمىتوان به كتابها
قناعت كرد و اگر چنين شود، فرهنگ و ادب از رشد و پيشرفت باز مىماند (نك: نامة
وي به محمد بن سعيد بن كاتب در يتيمة الدهر ثعالبى، ٣/٣٩٧-٤٠٢). وي در
اينجا، در چهرة منتقدي آزادانديش آشكار مىگردد كه بر نوآوريهاي شاعران هم
روزگار خويش به خوبى آگاه است و كوششهاي آنان را در برابر پيشينيان
مىستايد و گرچه اين سخن تازگى نداشت و پيش از آن ابن قتيبه در اين راه
گامهاي استواري برداشته بود (گودفروا، ٤٨)، اما مقايسة اين ديدگاه با آنچه
ابن فارس در كتاب الصاحبى گفته، ممكن است، موجب شگفتى گردد. با اينهمه
اين تناقص بسيار طبيعى است، چه وي همواره قلمرو دين و ادب را از يكديگر
جدا ساخته و بدين سان براي زبان عربى و دانشهاي مربوط به آن اعتباري
تقريباً شرعى قائل شده است ( الصاحبى، ١٦). احاطة كامل بر زبان عربى را نيز
تقريباً ناممكن دانسته و نيك دانستن اين زبان را براي فقيهان و اهل دين
امري ناگزير مىشمارد و برخى از آنان را به دليل عدم توجه كافى به ظرايف
آن و سهلانگاري در درست سخن گفتن بدان، نكوهش و آنان را به آموختن لغت
و چيرهدستى در آن تشويق مىكند (همان، ٢٦، ٥٠، ٥٥ -٥٦). تا آنجا كه بدين
منظور كتابى مستقل تأليف كرده است (هارون، ٢٢). البته ديگر آثار وي نيز از
اين غرض تهى نيست.
اگرچه وي محقق و اديبى است كه در رشتههاي گوناگون مانند نقد شعر، تفسير
قرآن، فقه، صرف و نحو و... داراي دانشى گسترده است (نك: آثار)، اما شهرت و
اهميت وي در لغت و نيز آثاري كه در اين زمينه تأليف كرده، به گونهاي
است كه همة آنها را تحتالشعاع خود قرار داده است. كتاب الصاحبى وي نخستين
اثري است كه در آن به دور از بحثهاي سنتى نحويان به مباحث زبانشناسى
پرداخته است. همين كتاب است كه بعدها مبناي كار سيوطى در المزهر قرار گرفت
(درويش، ١٢٢). كتاب مجمل اللغة او نيز در تاريخ فرهنگنويسى عرب كه با كتاب
العين خليل آغاز مىشود و با ازهري و ابن دريد اندك اندك دگرگون مىگردد،
نقطة عطفى به شمار مىرود (سلطان، ١/٧)؛ چه وي نخستين كسى است كه در
تنظيم مفردات لغت به جاي استفاده از مخارج اصوات، آنها را بر مبناي حروف
الفبا تنظيم كرده است. غرض وي از تأليف اين كتاب كه يكى از مشهورترين
آثار اوست، آسان ساختن معرفت به مفردات زبان عربى براي طالبان آن بوده
(نك: مجمل، ١/٧٥) و ظاهراً به خواهش يكى از شاگردان خود دست به تأليف آن
زده است. به همين سبب در تنظيم آن شيوهاي خلاف روش معمول فرهنگ
نويسان عرب پيش گرفته (همانجا؛ سلطان، همانجا) و با شواهد شعري فراوان
برپاية نظريات لغتشناسان مشهور، به توضيح معناي هر واژه پرداخته است.
اين كتاب به ٢٨ بخش و ٣ باب اصلى تقسيم شده است. اما دو نظرية ديگر وي
كه در كتاب معجم مقاييس اللغة آمده، بيش از آنچه گفته شد، داراي اهميت
است. نخست آنكه وي بر پاية آنچه ابن جنى آن را اشتقاق اكبر ناميده (نك: ه
د، اشتقاق)، براي هر واژة دو حرفى يا سه حرفى، يك يا چند حوزة معنايى در نظر
گرفته است كه در همة واژههاي هم ريشه مشترك است و معناي واژههاي
مختلفى كه از آن ريشه مشتق مىشوند، بر پاية همين حوزة معنايى مشخص مىگردد
(نك: اسماعيل، ٣٥٣- ٣٥٤). اگرچه اين نظريه پيش از آن در كتاب العين خليل
به گونة جابهجايى حروف يك واژه مطرح شده است (نك: عبدالتواب، ٣٣٥)، اما
ابن فارس نخستين كسى است كه بر آن جامة يك نظرية مستقل پوشانده است
(اسماعيل، همانجا). اين نظريه ابتدا در كتاب ثلاثة به صورت فشرده و خام
مطرح شده، سپس در مهمترين كتاب لغت وي معجم مقاييس اللغة بسط و گسترش
يافته است (درويش، همانجا). آنگاه وي بر پاية همين نظريه، به بحث ديگري
كه خود آن را «نحت» يا واژهتراشى خوانده است، كشيده شده كه بنابر آن
واژههاي رباعى و خماسى در اثر آميزش دو يا چند واژه و گاه يك جمله پديد
آمدهاند. چنانكه مثلاً واژة «حَيْعَلَ» از تركيب واژههاي حىّ و على پديد
آمده است (اسماعيل، همانجا).
برخى از جنبههاي شخصيت ابن فارس نيز قابل تأمل است، وي به امور دنيا
سخت بىاعتنا بود و به همين سبب همواره از خوارمايگى همروزگاران خويش
شكوه داشت و چندان بخشنده بود كه گاه حتى جامه و فرش خانة خويش را به
نيازمندان مىبخشيد (ياقوت، ادبا، ٤/٨٣). ابن انباري (ص ٢٢٠-٢٢١) داستان
جالبى در اين باره نقل كرده است.
شعر: همة شهرت ابن فارس مرهون تأليفات او در زمينة لغت است، اما ثعالبى
(٣/٣٩٧) او را داراي ذوق شاعرانه نيز دانسته و ابن خلكان (١/١١٩-١٢٠) از
اشعار فراوان و زيباي وي ياد كرده و ياقوت (همان، ٤/٨٦ - ٩٥) ١٢ قطعه از
سرودههاي او را شامل ٤٥ بيت آورده است. برخى از سرودههاي او نيز به
عنوان ضربالمثل در نوشتههاي غير ادبى نقل شده است (نك: ابوريحان، ٣٣٨).
افزون بر اينها ابن فارس با شعر شاعران هم روزگار خود و نيز كوششهاي ادبى
آنان به خوبى آشنا بوده است (ثعالبى، ٣/٣٩٧-٤٠٤). بنابراين وي نه به
عنوان شاعري تمام عيار، بلكه به عنوان دانشمندي صاحب ذوق كه در شعر نيز
دستى داشته، مورد قبول صاحب نظران بوده است. برخى از معاصران، او را
نخستين پديد آورندة اشعار تعليمى دانستهاند (حمودي، ٨١). اشعار وي گرچه از
جنبة ادبى در شمار بهترين سرودههاي عربى نيست (قس: زكى مبارك، ٣٦)، اما از
آن جهت كه تصويري روشن از روزگار او و نيز كشمكشهاي درونى خود وي به دست
مىدهد، قابل بررسى است. تقريباً در همة اين اشعار طنزي تلخ كه ناشى از
ناخشنودي او از مردم زمانه بوده است، به چشم مىخورد. وي گاه از تهيدستى
و تنهايى خويش شكوه مىكند، گاه از فرومايگى و پستى همروزگارانش و گاه از
بىبها بودن علم و دانش در جامعهاي كه در آن، بدكاران گرامىترين مردمانند
(ياقوت، همان، ٤/٨٦ -٨٩).
مذهب: دربارة مذهب ابن فارس نيز چون بسياري ديگر از مشاهير اختلاف است.
گفتهاند كه وي شافعى بود، اما پس از اقامت در ري به مذهب مالك درآمد
(ابن انباري، ٢٢٠؛ ابن دمياطى، ٦٦؛ ياقوت، همان، ٤/٨٣). توجيه خود وي در
باب اين تغيير مذهب قابل تأمل است: چون در ري هيچ كس را پيرو مالك
نديدم، غيرتم به جوش آمد و به مذهب او درآمدم (همانجاها). اما اين توجيه
دربارة تغيير مذهب او كه ظاهراً بسيار مقيد به دين بوده است، چندان راست
نمىآيد، به ويژه آنكه اين تغيير مذهب درست در زمانى صورت گرفته است كه
وي در كنف حمايت خاندانى شيعى مذهب درآمده و با صاحب بن عباد كه خود سخت
پاي بند اين مذهب بود، دوستى يافته بود. از سوي ديگر قاضى عياض (٤/٦١١) به
نقل از گروهى از مغربيانى كه با ابن فارس ديدار كرده بودهاند، مالكى بودن
وي را قطعى دانسته، اما گفته است كه برخى از مشرقيان او را به دليل شرحى
كه بر مختصر مرنى نوشته است (نك: آثار)، شافعى دانستهاند. اين مطلب را
برخى ديگر از مآخذ نيز تأييد كردهاند (نك: حائري، ٣٩)، اما به رغم اين
گفتهها، طوسى (ص ٣٥) و به پيروي از او ابن شهر آشوب (ص ٢١) او را در شمار
شيعيان دانستهاند و رافعى (٢/٢١٥-٢١٦) در ادامة يكى از مجالس املاي او،
روايتى از امام هشتم شيعيان (ع) از او نقل كرده و در جاي ديگر (٢/٢١٨) به
كتابى كه وي در معنى «آل» تأليف كرده، اشاره كرده است.
برخى اشارات ديگر نيز دربارة شيعه بودن وي موجود است، از جمله اينكه
گفتهاند وي از استادان شيخ صدوق بوده و شيخ صدوق در اكمالالدين خود به
اين موضوع اشاره كرده است (نك: آقابزرگ، ٧/٨٢). همچنين حديثى مربوط به
رؤيت امام دوازدهم(ع) نيز به وي منسوب است (همو، ٢٠/٥١ -٥٢). بنابر آنچه
گفته شد، هيچ دليل قانع كنندهاي براي تعيين قطعى مذهب او در دست نيست.
از اين رو، اصحاب هر مذهب كوشيدهاند اين دانشمند بزرگ را به جرگة همكيشان
خويش وارد كنند.
آثار:
الف - چاپى: ١. ابيات الاستشهاد، مجموعهاي است از اشعاري ضربالمثل گونه
كه مؤلف آنها را از زبان اديبى صاحب ذوق كه هر يك را به مناسبتى به كار
برده، نقل كرده است. اين كتاب براي نخستين بار در قاهره (١٣٧١ق/١٩٥١م)
به كوشش عبدالسلام هارون، در دومين مجموعه از نوادر المخطوطات به چاپ
رسيده است و به نظر مصحح آن ممكن است همان كتاب ذخائر الكلمات باشد كه
ياقوت (همان، ٤/٨٤) از آن نام برده است؛ ٢. الاتباع و المزاوجة، مجموعهاي
است از واژههاي متشابه كه در زبان عربى، پيوسته دو به دو با هم ذكر
مىشوند و مؤلف آنها را با شواهد شعري ذكر كرده است (آقابزرگ، ١/٨١). اين اثر
را رودلف برنو، در ١٩٠٦م نخستين بار در «مطالعات خاورشناسى» به چاپ رساند و
در ١٩٤٧م بار ديگر مصطفى كمال آن را در قاهره منتشر كرد؛ ٣. اوجز السير لخير
البشر، رسالة كوچكى است در سيرة پيامبر اكرم(ص) كه نخستين بار در الجزيره
(١٣٠١ق) و بار ديگر در بمبئى (١٣١١ق) به چاپ رسيده است. اين اثر سپس در
قاهره و دمشق و آخرين بار در ١٣٩٣ق/١٩٧٣م به كوشش هلال ناجى در مجلة
المورد (دورة ٢، شم ٤، ص ١٤٣-١٥٤) چاپ شد. ظاهراً برخلاف نظر بروكلمان اين اثر
غير از كتاب اخلاق النبى (ص) است (نك: هارون، ٣٠)؛ ٤. تمام فصيح الكلام،
كه مىتوان آن را ذيلى بر كتاب فصيح ثعلب دانست و مؤلف به گفتة خود آنچه
را ثعلب گفته، بسط و گسترش داده است (نك: همو، ٢٧). كتاب مذكور نخستين بار
به كوشش مصطفى جواد و يوسف يعقوب مسكونى در مجموعهاي با عنوان رسائل فى
النحو واللغة در بغداد (١٩٦٩م) به چاپ رسيد و سپس چاپهاي متعددي از آن در
قاهره و بغداد فراهم گرديد؛ ٥. كتاب ثلاثة. ابن فارس در اين كتاب واژههاي
سه حرفى عربى را كه با جابهجايى صامتهاي آنها مىتوان كلمات ديگري به
دست آورد، همراه با شواهد شعري گردآورده و توضيح داده است. اين اثر نخستين
بار در قاهره به سال ١٣٤٤ق همراه اثر ديگر ابن فارس، مقالة كَلاّ و ماجاء
منها فى كتاب الله، به چاپ رسيد و سپس به كوشش رمضان عبدالتواب در قاهره
به سال ١٩٧٠م و آخرين بار در همانجا (١٣٨٤ق/١٩٦٤م) در مجلة معهد المخطوطات
العربية (١٠(١)/٣٠٩- ٣٧٨) انتشار يافت؛ ٦. الحور العين، در قاهره (١٩٤٧م) به
كوشش مصطفى كمال چاپ شده است؛ ٧. الخضارة، كتابى است دربارة شعر و نيز
اشتباهات نحوي و لغوي شاعران. اين اثر در قاهره به سال ١٣٤٩ق به چاپ
رسيده است؛ ٨. ذم الخطأ فى الشعر، رسالة كوچكى است در ٤ صفحه به همراه
الكشف عن مساوي شعر المتنبى صاحب بن عباد كه در ١٣٤٩ق در قاهره منتشر شده
است؛ ٩. الصاحبى فى فقه اللغة و سنن العرب و كلامها. اين كتاب چنانكه از
عنوان آن پيداست، اثري است دربارة زبانشناسى عربى كه مؤلف آن را به
صاحب بن عباد تقديم كرده است و نخستين كتاب در زبان عربى است كه صرف
نظر از مباحث نحوي و لغوي مطالب تازهاي مطرح كرده است. ابن فارس در اين
كتاب بر برتري زبان عرب بر ديگر زبانها بسيار پاي فشرده و غرور قومى و دينى
اعراب را دربارة اين زبان بار ديگر زنده كرده است. اين اثر نخستينبار در
١٣٢٨ق/١٩١٠م در قاهره و سپس به كوشش مصطفى الشويمى در بيروت
(١٣٨٣ق/١٩٦٤م) و آخرين بار به كوشش احمد صقر در قاهره (١٩٧٧م) چاپ شده
است؛ ١٠. كتاب فتيافقيه العرب، مجموعهاي است از پرسِشها و معماهاي فقهى
كه مؤلف آنها را بر پاية معانى غريب واژههاي عربى بيان كرده و غرض وي از
تأليف آن تشويق فقيهان و رجال دين به آموختن درست و كامل زبان عربى
بوده است. از اين كتاب در مأخذ گوناگون با عنوانهاي فتاوي فقيه العرب
(سيوطى، ١/٣٥٢) و مسائل فى اللغة (ابن خلكان، ١/١١٨) ياد شده است. حرير در
مقالة سى و دوم خود (المقامة الطبيبة) از آن تقليد كرده است (همانجا). اثر
مذكور نخستين بار در ١٣٧٧ق/١٩٥٨م به كوشش حسين على محفوظ در مجلة ممع
العلمى العربى بدمشق (٣٣(٣)/٤٤٣-٤٦٦، ٣٣(٤)/٦٣٣ - ٦٥٦) به چاپ رسيده است؛
١١. الفرق بين الانسان و غيره من الحيوان فى اشياء من الخَلق و الخُلق،
كه به كوشش رمضان عبدالتواب در ١٩٨٢م در قاهره و رياض نشر يافته است؛ ١٢.
اللامات، رسالة كوچكى است دربارة موارد استعمال «لَ» و «لِ» در زبان عربى كه
نخستين بار به كوشش برگشترسر دراسلاميكا١ (١٩٢٥م) به چاپ رسيد. اين رساله
احتمالاً از مبحث لَ و لِ در الصاحبى استخراج شده و برگشترسر دربارة آن بحث
كرده است. اين اثر بار ديگر در ١٣٩٣ق/١٩٧٣م به كوشش شاكر فحام در مجلة
مجمع اللغة العربية بدمشق (٤٨(٤)/٧٥٧-٨٠١) چاپ شده است؛ ١٣. متخيَّر الالفاظ،
فرهنگ لغتى است در ١١٤ باب، در هر باب آن دربارة يك مفهوم خاص بحث شده
است. اين اثر نخست در ١٩٧٠م به كوشش هلال ناجى در بغداد و سپس در ١٩٧١م
در مجلة مجمع العلمى العربى بدمشق (٤٦(٤)/٦٢١ - ٦٢٥) انتشار يافت. دربارة اين
كتاب مقالهاي به قلم على المهيري در مجلة حوليات تونس در ١٩٧١م (٨/٢٢٣-
٢٢٥) به چاپ رسيده است )؛ GAS,VIII/٢١١) ١٤. المجمل فى اللغة، كه در بارة
آن بحث شد، در ١٤٠٥ق/١٩٨٥م به كوشش هادي حسن حمودي در كويت و سپس در
١٩٨٦م به كوشش زهير عبدالمحسن سلطان در بغداد انتشار يافته است؛ ١٥. المذكر
و المونث، به كوشش رمضان عبدالتواب در قاهره (١٩٦٩م) به چاپ رسيده است؛
١٦. مقالة فى اسماء اعضاء الانسان يا خلق الانسان (نك: هارون، ٢٩، ٣٦).
بهترين چاپ اين اثر ظاهراً همان است كه به كوشش فيصل دبدوب در مجلة مجمع
اللغة العربية بدمشق (٤٢(٢)/٢٣٥-٢٥٤) نشر يافته است. رسالهاي نيز با عنوان
«استعارات اعضاء الانسان» در ١٩٨٣م به كوشش احمد خان در مجلة المورد (دورة
١٢، شم ٢، ص ٨١ - ١٠٨) چاپ شده است كه احتمالاً همين كتاب است؛ ١٧. مقالة
كَلاّ و ماجاء منها فى كتابالله. از نخستين چاپ اين كتاب ضمن كتاب ثلاثة
سخن گفتيم. اين اثر بار ديگر در ١٣٨٧ق در قاهره و سپس در ١٩٨٢م در دمشق و
رياض نشر يافته است؛ ١٨. مقاييس اللغة يا معجم مقاييس اللغة، دربارة اين
كتاب كه در شمار ٣ اثر بزرگ ابن فارس است، در متن مقاله توضيح داده شده
است. اين اثر نخستين بار به كوشش عبدالسلام هارون در ٣ جلد در ١٣٦٦- ١٣٦٨ق
در قاهره و بار ديگر در ٦ جلد در ١٣٦٦-١٣٧١ق به همراه مقدمهاي عالمانه به
كوشش همو به چاپ رسيده است؛ ١٩. النيروز، رسالة كوتاهى است دربارة معرب
واژة نوروز، توضيحاتى دربارة جشنهاي ايرانيان و نيز واژههاي عربى كه بر وزن
فيعول آمده است. اين كتاب به كوشش عبدالسلام هارون در ١٣٧٣ق/١٩٥٤م در
پنجمين مجموعه از نوادر المخطوطات (٢/٤- ٢٥) به چاپ رسيده است.
ب - خطى: ١. اخلاق النبى (ص). نسخهاي از آن در قازان موجود است (نك:
سلطان، ١/٢٢)؛ ٢. الانواء، كتابى است دربارة تأثير ستارگان، در ١٠ باب كه
نسخههاي متعددي از آن در كتابخانة سپهسالار (دانش پژوه، ٣/٢٠٢)، ظاهرية دمشق
(ظاهريه، ٢/٣٧-٣٩) و دانشگاه آمريكايى بيروت موجود است؛ ٣. تفسير اسماء النبى
(ص). اين كتاب ظاهراً همان است كه حاجى خليفه (١/٨٩ -٩٠) آن را اسماء
النبى (ص) و بغدادي (١/٦٩) المنبى فى تفسير اسماء النبى (ص) ناميده است.
نسخهاي ناتمام از اين اثر در اياصوفيه با عنوان اسماء رسولالله موجود است
)؛ GAS,VIII/٢١٣) ٤. حلية الفقهاء، كه شرحى است بر مختصر مزنى (قاضى عياض، ٤،
٦١١). نسخهاي از آن در مكتبة الصائب آنكارا نگهداري مىشود )؛ GAS,VIII/٢١٤)
٥. رسالة فى فرائض العرب، كه نسخهاي از آن در كتابخانة فاتح استانبول
موجود است (همانجا)؛ ٦. رسالة فى المعاريض. نسخهاي از اين اثر در كتابخانة
نجيب پاشا در تركيه مضبوط است (نك: سلطان، ١/٢٦)؛ ٧. شرح ديوان الحماسة
ابوتمام، كه نسخههايى از آن در كتابخانة سپهسالار (دانش پژوه، ٥/١٧٦)، ملك
(ملك، ١/٤٠٥) و لالهلى (سيد، ١/٤٨٨؛ موجود است؛ ٨. فوائد الفاظ القرآن. نسخة
ناقصى از آن در كتابخانة عاشر افندي موجود است (نك: همان، )؛ VIII/٢١٣ ٩. قصص
النهار و سمرالليل، كه احتمالاً همان است كه ياقوت ( ادبا، ٤/٨٤) و صفدي
(٧/٢٧٩) از آن با عنوان الليل و النهار نام بردهاند و نسخهاي از آن در
لايپزيگ (فولرس، موجود است؛ ١٠. اليشكريات. يك نسخه از اين كتاب در ظاهرية
دمشق موجود است I/١٩٨) .(GAL,S,
ج - آثار يافت نشده: ١. اشتقاق اسماء البلدان ، GAS) همانجا)؛ ٢. اصول الفقه
(ياقوت، همانجا)؛ ٣. الاضداد (نك: سلطان، ١/٢٢)؛ ٤. الافراد، كه همان الوجوه و
النظائر است كه رمضان عبدالتواب و هلال ناجى آن را كتابى ديگر پنداشتهاند
(همو، ١/٢٢-٢٣)؛ ٥. الامالى (ياقوت، بلدان، ١/٤٠٥)؛ ٦. الامثلة الاسجاع، كه
خود وي در پايان كتاب الاتباع و المزاوجة به آن اشاره كرده است (آقابزرگ،
٢/٣٤٧- ٣٤٨)؛ ٧. الانتصار لثعلب (سيوطى، ١/٣٥٢)؛ ٨. التاج (ابن خير، ٣٧٤)؛ ٩.
الثياب و الحلى (ياقوت، ادبا، همانجا) و يا الشيات و الحلى (صفدي، ٧/٢٧٩؛
هارون، ٣١)؛ ١٠. جامع التأويل فى تفسير القرآن، كه در ٤ جلد بوده است
(ياقوت، همانجا)؛ ١١. الجوابات (ابن فارس، الصاحبى، ٤٠٥)؛ ١٢. الحبير
المُذهَب (سلطان، ١/٢٤)؛ ١٣. الحَجَر (ياقوت، همانجا)؛ ١٤. الحماسة المحدثة
(ابن نديم، ٨٨؛ ياقوت، همانجا)؛ ١٥. دارات العرب (ابن انباري، ٢٢٠)؛ ١٦. ذم
الغيبة؛ ١٧. دو وذات؛ ١٨. رسالة فى ما و انواعها؛ ١٩. رسالة مختصة بالفرق بين
الوعد و الوعيد (سلطان، ١/٢٥، ٢٦)؛ ٢٠. شرح رسالة ابوهلال عسكري )؛ GAS,IX/٢٥٨)
٢١. شرح رسالة الزهري الى عبدالملك بن مروان (ياقوت، همانجا)؛ ٢٢. علل
الغريب المصنف (سلطان، ١/٢٦)؛ ٢٣. العم و الخال (ياقوت، همانجا)؛ ٢٤. غريب
اعراب القرآن (ابن انباري، همانجا؛ ابن دمياطى، ٦٧)؛ ٢٥. الفريدة و الخريدة
(سلطان، ١/٢٧)؛ ٢٦. فضل الصلوة على النبى (حاجى خليفه، ٢/١٢٧٩)؛ ٢٧. كتاب
الميرة (طوسى، ٣٥-٣٦)؛ ٢٨. كفاية المتعلمين فى اختلاف النحويين، كه به گفتة
سزگين تا قرن ٧ق در كتابخانهاي در حلب موجود بوده است؛ ٢٩. ماجاء فى
اخلاق المؤمنين (طوسى، همانجا)؛ ٣٠. مأخذ العلم (حاجى خليفه، ٢/١٥٧٤)؛ ٣١.
المحصل فى النحو؛ ٣٢. محنة الاريب (سلطان، ١/٢٨)؛ ٣٣. المدخل الى علم
النحت؛ ٣٤. المسائل الخمس (سلطان، همانجا)؛ ٣٥. المعاش و الكسب (طوسى،
همانجا)؛ ٣٦. مقدمة الفرائض (ياقوت، همانجا)؛ ٣٧. مقدمة فى النحو (ابن انباري،
همانجا؛ حاجى خليفه، ٢/١٨٠٤)؛ ٣٨. الموازنة (سلطان، همانجا)؛ ٣٩. نقد الشعر، كه
احتمالاً همان خضارة است؛ ٤٠. يواقيت الحكم (سلطان، ١/٢٩).
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ ابن انباري، عبدالرحمان، نزهة الالباء فى طبقات
الادباء، به كوشش ابراهيم سامرايى، بغداد، ١٩٥٩م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن
خير، محمد، فهرسة، به كوشش فرانسيسكو كودرا، بغداد، ١٩٦٣م؛ ابن دمياطى، احمد،
المستفاد من ذيل تاريخ بغداد، به كوشش قيصر ابوفرح، بيروت، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٨م؛
ابن شهر آشوب، محمد، معالم العلماء، نجف، ١٣٨٠ق/ ١٩٦١م؛ ابن فارس، احمد،
الصاحبى، به كوشش احمد صقر، قاهره، ١٩٧٧م؛ همو، مجمل اللغة، به كوشش زهير
عبدالمحسن سلطان، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ همو، معجم مقاييس اللغة، به كوشش
عبدالسلام هارون، قاهره، ١٣٨٩ق؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوحيان توحيدي، على،
اخلاق الوزيرين، به كوشش محمد تاويت الطنجى، دمشق، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ ابوريحان
بيرونى، آثار الباقية، به كوشش ادوارد زاخاو، لايپزيگ، ١٩٣٣م؛ اسماعيل،
عزالدين، المصادر الادبية و اللغوية فى التراث العربى، بيروت، ١٩٧٦م؛
بغدادي، هديه؛ ثعالبى، عبدالملك، يتيمة الدهر، به كوشش محمد محيىالدين
عبدالحميد، بيروت، دارالفكر؛ حائري مازندرانى، محمد، منتهى المقال، تهران،
١٣٠٠ق؛ حاجى خليفه، كشف؛ حمودي، هادي حسن، احمد بن فارس، بيروت،
١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ دانش پژوه، محمدتقى و ديگران، فهرست كتابخانة سپهسالار،
١٣٤٠-١٣٥٦ش؛ درويش، عبدالله، المعاجم العربية، قاهره، ١٩٥٩م؛ ذهبى، محمد،
سيرالعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و محمدنعيم عرقسوسى، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ رافعى قزوينى، عبدالكريم، التدوين فى اخبار القروين، به
كوشش عزيزالله عطاردي، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ زكى مبارك، محمد، النثر الفنى
فى القرن الرابع، بيروت، ١٣٥٢ق/١٩٣٤م؛ سلطان، زهير، عبدالمحسن، مقدمه بر
مجمل اللغة (نك: ابن فارس در همين مآخذ)؛ سيد، فؤاد، فهرس المخطوطات المصورة،
قاهره، ١٩٥٤م؛ سيوطى، بغية الوعاة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره،
١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش احسان عباس، بيروت،
١٣٨٩ق/١٩٦٩م؛ طوسى، محمد، الفهرست، به كوشش محمود راميار، مشهد، ١٣٥١ش؛
ظاهريه، خطى (ادب)؛ عبدالتواب، رمضان، مباحثى در فقه اللغة و زبانشناسى
عربى، ترجمة حميدرضا شيخى، مشهد، ١٣٦٧ش؛ قاضى عياض، ترتيب المدارك، به
كوشش احمد بكير محمود، بيروت، ١٣٨٧ق/ ١٩٦٧م؛ قفطى، على، انباه الرواة على
انباه النحاة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٦٩ق/١٩٥٠م؛
گودفروادومونبين، موريس، تعليقات بر مقدمة الشعر و الشعراء ابن قتيبه، ترجمة
آ. آذرنوش، تهران، ١٣٦٣ش؛ ملك، خطى؛ هارون، عبدالسلام محمد، مقدمه و حاشيه
بر معجم مقاييس اللغة (نك: ابن فارس در همين مآخذ)؛ ياقوت، ادبا؛ همو،
بلدان؛ نيز:
,S,GAS; Vollers, K., Katalog der islamischen, christlich - orienta - lischen, J
O dischen und samaritanischen Handschritren der Uniuersit L ts - Bibliothek zu
Leipzig, ١٩٧٥.
محمد سيدي
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا