دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٧١٢
| ابنماساي جلد: ٤ شماره مقاله:١٧١٢ |
اِبْنِ ماساي، مسعود بن عبدالرحمان بن ماساي (مق ٧٨٩ق/ ١٣٨٧م)، وزير چند
تن از امراي مرينى مغرب، به ويژه عبدالرحمان بن يفلوسن. دوران خدمت او
سراسر با آشوب و فتنه همراه بود و وي توفيق يافت بسياري از اغتشاشات را
سركوب كند. چون سلطان ابوعنان مرينى بيمار و مشرف به مرگ شد، دولتمردان
كه از بدرفتاري و مداخلههاي پسر و وليعهدش، ابوزيان از او نفرت داشتند و بر
آيندة خود نيز بيمناك بودند، با همراهى حسن بن عمر، وزير ابوزيان، او را
دستگير كردند و به قتل رساندند و برادر ٥ سالة او، ابوبكر ملقب به السلطان
السعيد (سلاوي، ٤(٢)/٣) را به پادشاهى رساندند و به قولى سلطان بيمار را نيز
در واپسين روزهاي ٧٥٩ق كشتند (ابن خلدون، ٧(٣)/ ٦٢٢). با شورش ابوحمّو موسى
بن يوسف زيانى و كمك قبيلة بنى عامر كه منجر به استيلاي او بر تلمسان شد،
ابن ماساي از سوي حسن بن عمر در رأس سپاهى مأمور دفع وي گرديد. در
ربيعالثانى ٧٦٠ ابوحمو گريخت و مسعود ابن ماساي بر تلمسان استيلا يافت (همو،
٧(٣)/٦٢٨ - ٦٢٩). يكى از همراهان ابن ماساي در اين جنگ، منصور بن سليمان
مرينى بود كه گروهى انتظار داشتند كه پس از ابوعنان به سلطنت برسد. ابن
ماساي او را به قبول سلطنت و پذيرفتن بيعت مردم واداشت و پس از اخذ بيعت
براي او در جماديالا¸خر ٧٦٠ از تلمسان عازم مغرب شد (همو، ٧(٣)/٦٣٠ -٦٣١)، اما
به زودي از او دل بريد و به ابوسالم ابراهيم بن ابى الحسن مرينى متمايل
گرديد (همو، ٧(٣)/٦٣٥). در شعبان همان سال، السلطان السعيد و منصور بن سليمان
كشته شدند (سلاوي، ٤(٢)/٧).
با به حكومت رسيدن ابوسالم ملقب به المستعين بالله، باز ابن ماساي در
نيمة شعبان ٦٧٠ به وزارت رسيد (همو، ٤(٢)/٧- ٨؛ ابن خلدون، ٧(٣)/٦٣٥)، اما
ابوسالم در ٧٦٢ق در جريان يك شورش كشته شد. ابن ماساي هم گريخت، ولى به
زودي دستگير شد (همو، ٧(٣)/٦٥١ -٦٥٢). رهبر شورش، عمر بن عبدالله فودودي ابن
ماساي را كه دامادش بود، در خانة خود نگاه داشت (سلاوي، ٤(٢)/٤١).
در روزگار سلطنت ابوزيان محمد بن ابى عبدالرحمان (٧٦٣ق) اين دو يعنى عمر
بن عبدالله و ابن ماساي نزد او رفتند و به توصية عمر بن عبدالله، ابن
ماساي وزير شد (همو، ٤(٢)/٥٠). در همان دوران (٧٦٤ق) ابن ماساي سجلماسه را
متصرف شد و آن را ضميمة فاس كرد (همو، ٤(٢)/٥١) و با وجود حقى كه عمر بن
عبدالله بر گردن او داشت، به دسيسه و توطئه برضد او پرداخت و چون كاري از
پيش نبرد در ٧٦٥ق مجبور به فرار شد (ابن خلدون، ٧(٣)/٦٦٦ - ٦٦٨). بعدها ابن
ماساي به اندلس گريخت (٧٦٧ق) و به تحريك ابن خطيب دستگير و زندانى شد
(ابن خلدون، ٧(٣)/٦٩٥). پس از استقرار عبدالرحمان بن ابى يفلوسن مرينى در
مراكش ابن ماساي نخست به فاس و آنگاه به اندلس رفت و در غرناطه كه
قلمرو ابن احمر بود، ساكن شد (همو، ٧(٣)/٧٠٦-٧٠٧). چون ابوالعباس مرينى با
لقب المستنصر بالله در مغرب (٧٧٦ق) به سلطنت رسيد (سلاوي، ٤(٢)/ ٦١ -٦٢)،
گروهى از فتنه جويان به سعايت ميان ابن احمر و ابوالعباس پرداختند (ابن
خلدون، ٤(٢)/٣٨٠). ابن احمر موسى بن ابى عنان را نامزد حكومت مغرب كرد و
ابن ماساي را به وزارت او برگزيد و موسى در ٧٨٦ق با لقب المتوكل علىالله
به فرمانروايى رسيد (همو، ٧(٤)/٧٢٩- ٧٣٠)، ولى زمام امور در دست ابن ماساي
بود و او با قدرت كشور را اداره مىكرد و به سركوبى مخالفان مىپرداخت (همو،
٧(٤)/٧٣٤- ٧٣٥).
پس از مدتى، سلطان موسى از استبداد ابن ماساي به جان آمد و در انديشة عزل
او افتاد و با برخى از نديمان خود در اين باره سخن گفت. ابن ماساي خبر
يافت و به چارهجويى برخاست. نخست پسرش يحيى را با يك تن ديگر نزد ابن
احمر فرستاد و از او خواست ابوالعباس مستنصر را كه در قلعهاي محبوس بود، به
پادشاهى مغرب بازگرداند؛ خود نيز در رأس سپاهى براي سركوب شورش حسن بن
ناصر رهسپار غماره شد و برادرش يعيش بن ماساي را به جاي خود گذاشت، ناگهان
سلطان موسى بيمار شد و پس از يك شبانه روز در سى و يك سالگى درگذشت
(جماديالثانى ٧٨٨). گفته مىشد، يعيش بن ماساي او را مسموم ساخته است.
آنگاه يعيش، منتصر فرزند ابوالعباس را به پادشاهى برداشت. وقتى خبر درگذشت
موسى به ابن ماساي رسيد، عزم بازگشت كرد؛ كس نيز نزد ابن احمر فرستاد و از
او خواست ابوالعباس را كه اكنون رهسپار مغرب شده بود، بازگرداند و به جاي
او، محمد بن ابوالفضل بن ابى الحسن، ملقب به الواثق را گسيل دارد. ظاهراً
خودكامگى ابن ماساي در سلطنت اين يك آسانتر تحقق مىيافت. ابن احمر اين
درخواست او را نيز به انجام رساند (همو، ٧(٤)/٧٣٤-٧٣٦).
الواثق پس از پذيرفتن شرايط ابن ماساي به دارالملك مغرب رسيد و در شوال
٧٨٨ بيعت با او انجام گرفت، اما ابن ماساي گروهى از همراهان الواثق را
دستگير ساخت و برخى را شكنجه كرد و شماري را به هلاكت رساند (همو، ٧(٤)/٧٣٨).
ابن ماساي چون قدرت مطلق يافت، به انديشة تصرف مناطق ديگر افتاد. نخست
به مسالمت از ابن احمر خواست كه سبته را به او واگذارد. ابن احمر به خشم
آمد و در پاسخ به خشونت گراييد. پس فتنه برخاست. ابن ماساي سپاهى بسيج
كرد و سبته را متصرف شد. ابن احمر نيز ابوالعباس را به جنگ ابن ماساي
فرستاد. ابوالعباس پس از تصرف سبته طمع در فاس بست. ابن احمر نيز او را
تشجيع كرد و به وي وعدة كمك داد. گرچه ابوالعباس در ميان راه مدت دو ماه
در محاصرة نيروهاي ابن ماساي افتاد، سرانجام با كمكهايى كه به وي رسيد، بر
ابن ماساي غالب آمد و اين يك به فاس گريخت و در البلد الجديد پناه گرفت
(همو، ٧(٤)/٧٣٩-٧٤٣).
اندكى بعد ابوالعباس به البلد الجديد رسيد. ابن ماساي كه كار خود را پايان
يافته مىديد، مىخواست بزرگ زادگان بنى مرين را كه به عنوان گروگان نزد
خويش نگاه داشته بود، به قتل رساند، ولى يغمراسن سالفى (همو، ٧(٤)/٧٤٥) او
را از اين كار بازداشت. ابن ماساي پس از تحمل ٣ ماه محاصره، به مذاكره با
فرستادگان ابوالعباس تن داد و از ايشان امان گرفت. پس از سوگند دادن آنان
بر قبول شرايط خود، از جمله اينكه در مقام وزارت بماند و واثق را به اندلس
بفرستد، نزد ابوالعباس رفت. ابوالعباس در رمضان ٧٨٩ وارد البلد الجديد شد و
واثق را دستگير كرد و به طنجه فرستاد. دو روز بعد ابن ماساي و برادران و
كسانش را نيز به زندان افكند و همة آنان را با شكنجه كشت. به ويژه ابن
ماساي را به سبب بدرفتاريش با بزرگان مرينى و غارت اموال و ويران ساختن
خانههاي آنان، سخت شكنجه كرد. سپس فرمان داد دستها و پاهايش را ببرند. ابن
ماساي پيش از آنكه پاهايش بريده شود، جان داد. واثق را نيز در طنجه كشتند
(همو، ٧(٤)/٧٤٥-٧٤٦).
مآخذ: ابن خلدون، العبر؛ سلاوي، احمد، الاستقصا لاخبار دول المغرب الاقصى،
به كوشش جعفر و محمد ناصري، تونس، ١٩٥٥م؛ مقري، تلمسانى، احمد، نفح الطيب،
به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٦٨م. عبدالامير سليم
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا