دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٧٤٤
| ابنمدبر جلد: ٤ شماره مقاله:١٧٤٤ |
اِبْنِ مُدَبّر، نام ٣ برادر اديب و شاعر، از درباريان عصر اول عباسى. مدبر
نام نياي بزرگ آنان است (براي تلفظ درست كلمه، نك: ذهبى، ٢/٥٨١) كه گويا
از موالى ايرانى نژاد بوده است («مدبر» بردهاي است كه پس از درگذشت
مولايش آزاد مىگردد) و بر پاية برخى از گزارشها نسب وي به پادشاهان ساسانى
مىرسيده است (بكري، ١/١٣٤؛ قس: ابن خلكان، ٧/٥٦؛ صفدي، ٦/١٠٧). پدر آنان
محمد (بن عبيدالله) بن مدبر ظاهراً بىآنكه شغل مهمى داشته باشد، در حاشية
دستگاه خلافت در ناز و نعمت مىزيسته است (نك: جهشياري، ١٥٤). خاندان مدبر
غالباً مورد عنايت و اعتماد خلفاي عباسى بودهاند، هرچند كه گاه و بيگاه از
خشم و زندان آنان نيز بىنصيب نمىماندند.
١. ابواسحاق (ابويُسر) ابراهيم بن محمد بن عبيدالله بن مدبر (١٩٥-١٧ شوال
٢٧٩ق/٨١١ -١٠ ژانوية ٨٩٣م)، اديب، شاعر، كاتب و وزير عباسيان. از برادرش احمد
كوچكتر، ولى از او نامدارتر است (ابن ابار، ١٥٨؛ صفدي، ٨/٣٨؛ ابن شاكر،
١/١٣٢). در جوانى گويا با چند تن از همسالانش همراه لشكر مأمون (حك ١٩٨-
٢١٨ق) به سرزمين روم رفت و در همين سفر بود كه با عَريب مغنّية مشهور دربار
عباسيان كه سپس با وي رابطهاي صميمانه و عاشقانه يافت، آشنا گرديد
(ابوالفرج، ١٨/١٨٠؛ قس: فروخ، ٢/٣٣٤). در زمان متوكل (حك ٢٣٢-٢٤٧ق) رسماً به
خدمت عباسيان درآمد و بسيار مورد توجه خليفه قرار گرفت (نك: ابوالفرج،
١٩/١١٤- ١١٥؛ قس: ابن ابار، ١٥٩) و گويا به پستهاي مهمى از جمله رياست
ديوان ابنيه كه مرتبتى در رديف مقام وزيران بود، گمارده شد (صفدي، ٦/١٠٧).
اما بر اثر دسيسهسازي و كينهتوزي ابن خاقان (ه م) وزير متوكل، به زندان
افتاد. اين گرفتاري به درازا كشيد و چيزي نمانده بود كه ياد وي را از خاطر
خليفه بزدايد، اما او به ياري ذوق شاعرانة خويش چارهاي انديشيد و دل خليفه
را نسبت به خويشتن نرم ساخت و از بند رهايى يافت (تنوخى، الفرج، ٢/١٢٤؛
قس: ابوالفرج، ١٩/١١٥؛ ابن ابار، ١٦٠-١٦٢؛ قس: سوردل، .(I/٢٧٩ ظاهراً قصيدهها
و قطعههايى كه در زندان و بيشتر در ستايش متوكل سرود، در شمار مهمترين
شعرهاي وي بوده است (ابوالفرج، ١٩/١١٥-١١٦؛ صفدي، ٦/١٠٨-١٠٩؛ ابن شاكر،
١/٤٥-٤٦). در يكى از اين سرودهها، گرفتار شدن خويش را در زندان به ماندن
شراب در خمهاي گلين قير اندود كه موجب پختگى باده مىگردد، تشبيه كرده
است (ابوالفرج، ١٩/١١٥؛ صفدي، ٦/١٠٨؛ ابن شاكر، ١/٤٦). در هر حال، در شعر وي
روح سرسپردگى به دستگاه خلافت عباسى، حتى در روزگار گرفتاري در زندان، به
چشم مىخورد.
پس از رهايى از بند، ولايت بصره به وي سپرده شد و در تمام دوران
فرمانروايى جانشينان متوكل، منتصر (حك ٢٤٧- ٢٤٨ق)، معتز (حك ٢٥٢- ٢٥٥ق) و
مهتدي (حك ٢٥٥-٢٥٦ق)، نيز در آن مقام بماند، اما در ٢٥٦ق كه زنگيان سر به
شورش برداشتند و شهرهاي جنوب عراق و نيز اهواز را به تصرف درآوردند، ابراهيم
به دست آنان اسير شد و به زندان افتاد (طبري، ٩/٤٧٢؛ ابناثير،
٧/٢٣٧؛ابنخلدون، ٣(٣)/٦٤٠ -٦٤١). وي نزديك به ١٠ ماه در اين زندان به سر
برد، اما بار ديگر با زيركى از زندان گريخت (طبري، ٩/٤٧٧؛ ابن اثير، ٧/٢٤٢؛
ابن ابار، ١٦٢). بحتري در قطعه شعري، اين گريز وي را از زندان ستوده است
(تنوخى، همان، ٢/١٨-١٩).
در ٢٦٣ق معتمد عباسى (حك ٢٥٦-٢٧٩ق) به وي پيشنهاد كرد كه وزارت او را
برعهده گيرد و چون وي از پذيرفتن اين مقام سرباز زد، او را به تعليم
فرزندش مفوّض گماشت و رياست چند ديوان را به او واگذاشت. با اينهمه در
٢٦٩ق هنگام سفر معتمد به مصر ابراهيم چندي وزارت او را عهدهدار گرديد
(ياقوت، ادبا، ١/٢٢٧؛ صفدي، ٦/١٠٧؛ قس: سوردل، و از آن پس معتمد همواره از
او به عنوان وزيري لايق ياد مىكرد (ابن ابار، صفدي، همانجاها). پس از
درگذشت معتمد وي كه واپسين ماههاي عمر را مىگذرانيد، رياست ديوان ضياع را
در حكومت معتضد (٢٧٩-٢٨٩ق) به عهده داشت (نك: طبري، ١٠/٣١؛ ياقوت، همانجا؛
ابن اثير، ٧/٤٦٠).
زندگى ادبى و سياسى ابراهيم بن مدبر مانند زندگى اكثر ممدوحان بزرگ آن
روزگار به هم آميخته است. وي از سويى در مقام يكى از بزرگترين كارگزاران
دستگاه خلافت، آنقدر شهرت و اعتبار يافته بود كه ستايش و يا هجاي شاعران
را نسبت به خويش برانگيزد، چنانكه به گفتة صفدي (همانجا) در روزگار وي
شاعري نبوده است كه وي را مدح نگفته باشد. در اين ميان دو تن از
بزرگترين شاعران همروزگار وي، بحتري و ابن رومى (ه م)، هم وي را ستوده و
هم هجو گفتهاند (نك: بحتري ٤/٢١٢١-٢١٢٦، ٢١٣٤، ٢٢٢٨- ٢٢٣٥؛ ابن رومى، ١/١٠٦،
٤٠٣، ٢/٤٧٥، ٥٦٢، ٧٧٩، ٧٨٠، ٨١٣). صفدي (همانجا) ابوهفان (ه م) را نيز در شمار
ستايشگران وي نهاده است. همين نفوذ سياسى وي موجب شده است كه قسطابن
لوقاي بعلبكى، طبيب و فيلسوف همروزگارش يكى از كتابهاي خود در علم پزشكى
را براي وي بفرستد و نيز كتابى ديگر را با عنوان الفصد در ٩١ باب، براي او
تأليف كند (ابن ابى اصيبعه، ١/٢٤٤- ٢٤٥).
ابراهيم خود نيز به عنوان شاعر و اديبى كه در نظم و نثر چيرهدست بوده
(ابن نديم، ١٣٧؛ ياقوت، همانجا)، به سرودن شعر و روايت ادب پرداخته است.
وي با برخى از شاعران و دانشمندان همروزگارش، از جمله محمد بن صالح
(ابوالفرج، ١٥/٩٢- ٩٣) و جاحظ و ابوالعيناءِ اخباري دوستى و همنشينى داشته
است (ياقوت، همان، ١٦/٩٢-٩٤، ١٨/٢٩٣). شيفتگى وي به جاحظ سبب شده است كه
نثرش از جاحظ تأثير پذيرد (فروخ، همانجا). اما علت دشمنى وي نسبت به ابو
تمام (ه م) روشن نيست (نك: صولى، ٩٧-٩٩؛ مسعودي، ٣/٤٨٣- ٤٨٥). در اين ميان
دلباختگى وي به عريب كه از فرزندان جعفر بن يحيى برمكى بود (براي آگاهى
از زندگى وي، نك: ابوالفرج، ١٨/١٧٥- ١٨٨)، درخور توجه است. اگرچه، در منابع
ما، به روابط عاشقانة آن دو اشارات فراوان رفته است (نك: همو، ١٩/١١٦- ١١٨)،
حتى گفتهاند زمانى كه وي به زندان متوكل افتاده بود، عريب، از سامره
براي او نامه مىنگاشت و نزد خليفه شفاعت مىكرد تا شايد آزاد گردد
(همو،١٩/١١٦)، با اينهمه به نظر مىرسد كه شيفتگى ابراهيم به عريب كه ١٤
سال نيز از وي مسنتر بود، بيشتر به دليل فضل و ادب و هنر آن زن بوده است
(نك: همو، ١٨/١٧٥). به همين سبب، اين دوستى تا روزگار پيري آن دو نيز پايدار
ماند. داستانى هم كه تنوخى ( نشوار، ١٣١-١٣٣) دربارة آن دو در كهنسالى نقل
مىكند، بيشتر بر دوستى ديرينه دلالت دارد تا بر عشق. زندگى آن دو چندان با
يكديگر در آميخته كه تذكره نويسان نتوانستهاند بىاشاره به زندگى يكى از
آنان، از ديگري ياد كنند (نك: ابوالفرج، همانجاها). راست است كه ابراهيم با
ديگر زنان آوازهخوان نيز روابطى عاشقانه داشته (نك: همو، ١٩/١١٦-١١٧؛ ياقوت،
بلدان، ٤/٦٥٦؛ حميري، ٢٥٤)، اما گويا پيوند وي با عريب فراتر از عشق به زنى
آوازهخوان بوده است.
ابراهيم شعر اندك سروده و اغلب آنها در مدح و هجاست. برخى از آنها در مآخذ
موجود برجاي مانده است. وي بيشتر مدايح خود را تقديم متوكّل كرده است (نك:
ابوالفرج، ١٩/١١٥-١١٦؛ ياقوت، ادبا، ١/٢٢٨- ٢٢٩؛ ابن ابار، ١٦٠-١٦٢؛ صفدي،
٦/١٠٨؛ ابن شاكر، ١/٤٥- ٤٧). او بر آن بود كه شعر دونان را برمىكشد و بزرگان
را فرو مىنهد (ابوحيان، ١/٣٥٧). عنايت وي به شعر و شاعري، لاجرم موجب مىشد
ميان او و اديبان و شاعران زمان نيز پيوندهاي استوار برقرار گردد. ابراهيم
ظاهراً از على بن جهم (ابوالفرج، ٩/١١٣) و ابن سكيت (نك: ابوحيان، ١/٤٦٨)
روايت كرده و على اخفش، ابوبكر صولى، ميمون بن هارون، ابن مهرويه و ابن
قدامه اخبار و اشعار او را روايت كردهاند (نك: ابوالفرج، ٩/٢٦، ٢٨، ١٠٨، ١٠٩؛
قالى، ١/٢٩؛ صفدي، همانجا).
آثار: تنها اثري كه علاوه بر شعر، از ابن مدبر به جاي مانده الرسالة العذراء
فى موازين البلاغة و ادوات الكتابة است كه اولين بار ضمن رسائل البلغاء
(قاهره، ١٣٣١ق/١٩١٣م) و بار ديگر با مقدمهاي به زبان فرانسوي به كوشش
زكى مبارك (قاهره، ١٣٥٠ق/١٩٣١م) به چاپ رسيده است. در انتساب اين اثر
به ابراهيم بايد اندكى ترديد كرد. چه، در هيچيك از مآخذ، چنين كتابى به او
نسبت داده نشده است. ثانياً با توجه به مقدمة «الرّسالة العذراء» (ص ١٧٦)،
مؤلف آن را در پاسخ رسالة اديبانة يكى از دانشمندان معاصر خويش نوشته كه
نظر به شهرت ابن مدبر، قاعدتاً نمىبايست مجهول بماند. اما اگر اين انتساب
را درست بدانيم، ابراهيم بن مدبر نخستين كسى است كه كتابى مستقل بر زمينة
نثر فنى و اصول و ضوابط آن تأليف كرده است (نك: .(GAL,S,I/١٥٢-١٥٣
٢. ابوالحسن احمد بن محمد برادر ابراهيم (د ٢٧٠ يا ٢٧١ق/٨٨٣ يا ٨٨٤م)، كاتب و
شاعر. از آغاز زندگى وي آگاهى چندانى در دست نيست. اندكى پيش از لشكركشى
مأمون به روم، وي در انتظار به دست آوردن شغل مناسبى در دستگاه خلافت
عباسيان بود. در اين هنگام جعفر بن خياط، وزير مأمون، وي را به عنوان كاتب
خويش برگزيد. احمد كه گويا مردي جاهطلب بود، به رغم ناخشنودي پدر، اين
پيشنهاد را پذيرفت و رنج سفر بر خويش هموار ساخت. با اين حال پدرش كه مردي
صاحب مال بود، از مراقبت وي دريغ نورزيد (جهشياري، ١٥٤). در ٢٢٩ق وي نيز
به همراه كاتبانى كه به فرمان واثق (حك ٢٢٧-٢٣٢ق) و توسط ابن زيّات
زندانى شدند، گرفتار آمد، اما پس از مرگ واثق از زندان رهايى يافت (تنوخى،
الفرج، ٢/٢٥٩-٢٦١؛ قس: سوردل، .(I/٢٦٧ در آغاز خلافت متوكل به رياست هفت
ديوان از جمله ديوان خراج منصوب گرديد، اما كاتبان ديوانها كه از وي بيم
داشتند، براي دور ساختن او از دستگاه خلافت نيرنگى ساختند و متوكل را بر آن
داشتند تا او را به سرپرستى خراج دمشق و اردن بگمارد. بدين ترتيب، وي در
٢٤٠ق به دمشق رفت و در آنجا توانست ثروت هنگفتى فراهم آورد (يعقوبى،
٢/٤٨٨-٢٩٠؛ قس: تنوخى، همان، ١/٢٤٧-٢٥٠؛ ابن عساكر، ٢/٦٠؛ صفدي، ٨/٣٨؛ ابن
شاكر، ١/١٣٢؛ قس: سوردل، .(I/٢٧٦-٢٧٨
چون خلافت به منتصر رسيد، احمد را از شام به مصر فرستاد (يعقوبى، ٢/٤٩٣) و او
چون بر خراج مصر ولايت يافت، مالياتهاي تازهاي وضع كرد كه تا روزگار
فاطميان نيز برقرار بود (مقريزي، ١/١٠٣-١٠٤). در زمان معتز به سبب بدخواهى
برخى از كارگزاران دولت بين وي و احمد بن طولون (ه م) عامل خليفه در مصر،
دشمنى برخاست كه سرانجام به عزل ابن مدبر انجاميد. ابن طولون او را دستگير
و زندانى كرد و مدت ٣ ماه شكنجه داد (يعقوبى، ٢/٥٠٣ - ٥٠٤). چون معتمد به
خلافت رسيد، به ابن طولون فرمان داد تا مقام ابن مدبر را به وي بازگرداند.
به اين ترتيب، وي پس از تحمل حدود ١٠ ماه زندان بار ديگر متولى خراج مصر
گرديد. چندي بعد، خليفه وي را از رياست خراج مصر برداشت و خراج شامات را
به او واگذاشت (همو، ٢/٥٨ -٥٠٩).
در ٢٦٧ق ابن طولون بر دمشق تسلط يافت و بار ديگر ابن مدبر در چنگال وي
گرفتار شد و اموالش مصادره گرديد و خود او نيز در مصر به زندان افتاد (ابن
جوزي، ٥/٥٩ -٦٠؛ ابن تغري بردي، ٣/٤٣). وي واپسين سالهاي عمر خويش را در
همين زندان گذراند و سرانجام پس از تحمل سختى و شكنجه درگذشت (ابن عساكر،
٢/٦٢؛ صفدي، ٨/٣٩؛ ابن شاكر، همانجا). احمد بن مدبر به اعتبار ثروت و دانش
خويش و نيز بزرگى تبارش ممدوح شعراي معاصر خود بود. بحتري قصايدي در ستايش
وي سروده است (٢/٧٧١-٧٧٣؛ ابن عساكر، ٢/٦٠). او افزون بر شاعران، دانشمندانى
را كه مشغول ترجمة رسالههاي يونانى بودند، نيز مىنواخت (ابن ابى اصيبعه،
١/٢٠٦). با اينهمه از هجو برخى شاعران در امان نبود (نك: فروخ، ٢/٣٢٧). از وي
در شمار كاتبان بنام چون ابن مقفع (ه م) نام بردهاند و گفتهاند كه در فن
كتابت سرآمد بود و شايستگى چنين عنوانى را داشت (ابن عبدربه، ٤/١٧٠).
نمونهاي از نثر او در نامهاي كه خطاب به ابن زيّات نوشته، درست است
(همو، ٤/٢٣٥؛ ابوحيان، ١/٢٧٢). وي در سرودن شعر نيز دست داشت. قطعههايى از
اشعارش در منابع موجود برجاي مانده است (مسعودي، ٤/٥؛ ياقوت، ادبا، ١/١٩٧،
بلدان، ٣/٣١٤). اديبانى چون صولى سرودههاي او را نمىپسنديدهاند (نك:
مرزبانى، ٣١٣)، اما احمد ابن مدبر خود شيفتة سرودههاي نغز و دلكش بود و آنگاه
كه قطعهاي از اشعار دعبل را شنيد، بىآنكه خود او را بشناسد، وي را ستود و
توسط راوي شعر، او را به دربار فراخواند (ابوالفرج، ١٨/٤١). احمد، مدح گويان
خود را صلهاي كلان مىبخشيد، اما اگر مديحة ايشان سست و كممايه بود، به
جاي صله، به گزاردن ١٠٠ ركعت نماز نافله مجبورشان مىكرد (ابن عساكر،
همانجا؛ ابن عبدالبر، ١(٢)/٥٦٦؛ ابن خلكان، ٢/١٩-٢٠، ٧/٥٥ -٥٦؛ صفدي،
٨/٨/٣٩-٤٠؛ ابن شاكر، ١/١٣٤).
ديوان احمد اكنون در دست نيست، اما به گفتة ابن نديم (ص ١٩١) اين كتاب
مشتمل بر ٥٠ برگ بوده است. همو (ص ١٣٧) كتاب المجالسة و المذاكرة را كه گويا
جنگى ادبى بوده، به او نسبت داده است.
٣. محمد بن محمد، برادر ابراهيم و احمد. ابن نديم (همانجا) او را مانند دو
برادر ديگرش شاعر، كاتب و اهل بلاغت دانسته است، اما از زندگى و نيز آثار
وي هيچ اطلاعى در دست نيست. در منابع از شخصى به نام ابوغالب ابن احمد
بن مدّبر نيز ياد شده است. از دو قطعه شعري كه بحتري (٤/٢٣٠٣، ٢٣٩٧) در مدح
او سروده، پيداست كه از پيوستگان خلفا بوده و منزلتى داشته است. وي همان
جوانى است كه در زندان صاحبالزنج، در اهواز، همراه ابراهيم ابن مدبر بود و
با او از زندان گريخت (طبري، ٩/٤٧٧). ابن ابار (ص ١٥٥) نيز متن نامة يكى از
كاتبان را خطاب به ابوغالب ابن مدبر آورده است. اطلاع ديگري از شرح حال
وي در دست نيست.
مآخذ: ابن ابار، محمد، اعتاب الكتاب، به كوشش صالح اشتر، دمشق، ١٣٨٠ق/
١٩٦١م؛ ابن ابى اصيبعه، احمد، عيون الانباء، به كوشش آوگوست، مولر، قاهره،
١٢٩٩ق/١٨٨٢م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن جوزي،
عبدالرحمان، المنتظم، حيدرآباد دكن، ١٣٥٨ق، ابن خلدون، العبر؛ ابن خلكان،
وفيات؛ ابن رومى، على، ديوان، به كوشش حسين نصار، قاهر، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛
ابن شاكر كتبى، محمد، فوات الوفيات، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٧٣م؛
ابن عبدالبر، يوسف، بهجة المجالس، به كوشش محمد موسى خولى، قاهره، ١٩٨١م
ابن عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت،
١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن عساكر، على، التاريخ الكبير، به كوشش عبدالقادر افندي،
بدران، دمشق، ١٣٣٠ق؛ ابن مدبر، ابراهيم، «الرسالة العذراء»، رسائل البلغاء،
به كوشش محمد كردعلى، قاهره، ١٣٣١ق/ ١٩١٣م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوحيان
توحيدي، البصائر و الذخائر، به كوشش ابراهيم كيلانى، دمشق، ١٩٦٤م؛ ابوالفرج
اصفهانى، الاغانى، بولاق، ١٢٨٥م؛ بحتري، وليد، ديوان، به كوشش حسن كامل
صيرفى، قاهره، ١٩٧٧م؛ بكري، عبدالله، سمط اللا¸لى، به كوشش عبدالعزيز
ميمنى، قاهره، ١٣٥٤ق/١٩٣٦م؛ تنوخى، محسن، الفرج بعدالشدة، به كوشش عبود
شالجى، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ همو، نشوار المحاضرة، به كوشش د. س. مارگليوث،
قاهره، ١٩٢١م؛ جهشياري، محمد، كتاب الوزارء و الكتاب، به كوشش عبدالحميد
احمد حنفى، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ حميري، محمد، الروض المعطار، به كوشش
احسان عباس، بيروت، ١٩٨٠م؛ ذهبى، محمد، المشتبه، به كوشش على محمد بجاوي،
قاهره، ١٩٦٢م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش محمد يوسف نجم و
ددرينگ، بيروت، ١٣٩١-١٣٩٢ق؛ صولى، محمد، اخبار ابى تمّام، به كوشش خليل
محمود عساكر و ديگران، بيروت، المكتب التجاري؛ طبري، تاريخ؛ فروخ، عمر،
تاريخ الادب العربى؛ بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ قالى، اسماعيل، الامالى، قاهره،
دارالكتب المصرية؛ مرزبانى، محمد، الموشح، به كوشش محبالدين خطيب، قاهره،
١٣٨٥ق؛ مسعودي، على، مروج الذهب، بيروت، ١٩٦٦م؛ مقريزي، احمد، الخطط،
بولاق، ١٢٧٠ق؛ ياقوت، ادبا؛ همو، بلدان؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، بيروت،
١٣٧٩ق/ ١٩٦٠م؛ نيز:
,S; Sourdel, Dominique, Le Vizirat p Abb ? side, Damas, ١٩٥٩.
محمدعلى لسانىفشاركى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا