دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٧١٣
| ابنماسويه جلد: ٤ شماره مقاله:١٧١٣ |
اِبْنِ ماسويه، ابوزكريا يوحنا (يحيى) بن ماسوية خوزي (ح ١٦٣ يا
١٧٢-٢٤٣ق/٧٨٠ يا ٧٨٨-٨٥٧م)، پزشك ايرانى نژاد و مسيحى نسطوري. چنانكه از
نسبت او «خوزي» (قفطى، تاريخ الحكماء، ٣٨٧) برمىآيد، از مردم خوزستان بوده
و بنابر اشارهاي كه از قول جبرائيل بن بختيشوع دربارة عجمى بودن او و
تعلق اعاجم به صناعات و حرف اجدادي و طبقاتى آنان در كتاب قفطى (همان،
٣٨٤) آمده است، روشن مىشود كه تبار ايرانى داشته است. نام پدرش «ماسويه»
نيز (به قياس نامهاي ايرانى چون سيبويه، بابويه، مسكويه، برزويه مؤيد اين
نظر است. گزارش منابع ما دربارة او و خاندانش سخت درهم و مغشوش و گاه
متناقض است. گفتهاند كه پدرش - ماسويه - در بيمارستان جندي شاپور به
داروسازي مشغول بود و جبرائيل بن بختيشوع (نك: ه د، آل بختيشوع) پزشك مشهور
جندي شاپوري ساكن بغداد، به معرفى و توصية دهشتك رئيس بيمارستان جندي
شاپور، او را براي كار در بيمارستانى كه به دستور هارونالرشيد در بغداد ساخته
مىشد، دعوت كرد (همان، ٣٨٣). ماسويه در آنجا به كمك جبرائيل با كنيز
اسلاونژاد داوود بن سرابيون ازدواج كرد و يوحنا و برادرش ميخائيل از آن زن
زاده شدند (همان، ٣٨٤؛ ابن ابى اصيبعه، ١/١٧١).
به روايتى ديگر، ماسويه كه نسبت به مقام جبرائيل در بغداد رشك مىبرد و
آن را بر زبان راند، به دستور جبرائيل از بيمارستان جندي شاپور اخراج شد.
ماسويه براي عذرخواهى به بغداد آمد، ولى جبرائيل او را نپذيرفت. ماسويه به
ياري يكى از روحانيون نسطوري بغداد به چشمپزشكى پرداخت و پس از معالجة
چشم خادم فضل بن ربيع و سپس خود فضل، به دربار خليفه راه يافت. وي به
سرعت در دربار هارون ترقى كرد و مقامى برابر با جبرائيل بن بختيشوع به دست
آورد و زن و فرزند خود يوحنا را كه در آن وقت خردسال بود، به بغداد فراخواند
(رهاوي، ١٦٧-١٦٩). براساس اين روايت و نظر به آنكه هارون در ١٧٠ق به
خلافت نشست، يوحنا مىبايست چندسالى پيش از آن در جندي شاپور زاده شده
باشد. نيز چون به گزارش لئون افريقايى، يوحنا هنگام مرگ (٢٤٣ق)، ٨٠ ساله
بوده (لكلرك، )، I/١٥٠ پس مىبايست در حدود ١٦٣ق زاده شده باشد (قس:
.(GAS,III/٢٣١ از سوي ديگر در صحت روايت نخست كه حاكى از به كار گمارده
شدن ماسويه در بيمارستان بغداد و ازدواج او در بغداد، به نقل از جبرائيل بن
بختشيوع است، مىتوان ترديد كرد. زيرا بنابر قول مشهور، جبرائيل در ٢١٣ق
درگذشته و اين روايت پس از مرگ مأمون (د ٢١٨ق) از جبرائيل نقل شده است،
خاصه كه براساس همان روايت وقتى ماسويه به بغداد آمد، سنش از ٥٠ گذشته
بود و بعيد است كه تا آن وقت زن نخواسته و صاحب فرزند نشده باشد. به هر
حال به روايت رهاوي (ص ١٧٠)، ماسويه دانشمندان و حكيمانى را به تربيت
يوحنا گماشت، ولى وي از آن دانشمندان نام نبرده است.
اگر روايت قفطى را دربارة ورود ماسويه به بغداد بپذيريم، جبرائيل ابن
بختيشوع برجستهترين و احتمالاً نخستين استاد يوحنا در طب بوده و همو يوحنا را
به رياست شاگردان خود گمارده است ( تاريخ الحكماء، ٣٨٤). همچنين گويا عيسى
بن نون (يا ايشوع برنون) نيز كه سپس بطريق نسطوريان شد، مدتى استاد او
بوده است (عمروبن متى، ٦٩؛ ماري بن سليمان، ٧٥). لئون افريقايى متذكر شده
كه يوحنا در آغاز مىخواست به كليسا بپيوندد، اما اشتغال به علوم او را از
اين كار بازداشت (لكلرك، .(I/١٠٦ با اينهمه به نظر مىرسد كه به مقام
شمّاسى كليسا نيز نائل آمد، زيرا در برخى از روايات از او با عنوان شماس ياد
شده است (قفطى، همان، ٣٨٧؛ ابن ابى اصيبعه، ١/١٧٧). يوحنا با آنكه بيشتر در
طب تحصيل كرده بود، ولى گويا منطق و حكمت نيز تدريس مىكرده است و مجالس
درس او را پررونقترين محافل علمى آن روز شمردهاند كه همة گروههاي اهل
ادب در آن حاضر مىشدند (همو، ١/١٧٥-١٧٦).
به روايت ابن جلجل (ص ٦٥)، هارونالرشيد او را به ترجمة كتابهاي طبى كه از
آنقره (آنكارا) و عموريه آوردند، مأمور كرد و نويسندگانى ماهر در خدمتش گماشت.
از اين رو به نظر مىرسد كه يوحنا جز سريانى و عربى، زبان يونانى نيز
مىدانسته است. اما اين روايت به اقرب احتمال مربوط به روزگار مأمون و
تلاش او جهت ترجمة آثاريونانى و نيز دورةمعتصم و فتح عموريهاست (قس: سيد،
٦٥؛ ٢ EI).
دربارة صلاحيت و توانايى علمى ابن ماسويه در طب نيز آراء متناقضى ابراز شده
است. درحالى كه بهروايت قفطى ( تاريخالحكماء، ٣٨٢)، يوحنا خود را از
جالينوس در طب برتر مىشمرده و همين معنى خشم جبرائيل بن بختيشوع را
برانگيخته بوده است و نيز در باب تشريح ميمون توسط او و تأليف كتابى
براساس آنچه از اين طريق يافته بوده (نك: آثار)، مؤلفان متقدم اشارتها
كردهاند (مثلاً ابن ابى اصيبعه، ١/١٧٨) و حتى گفتهاند خيال تشريح فرزند
بليد (كندذهن) خود را داشته است (همو، ١/١٨٠)، ولى در باب عدم حذاقت او نيز
در تشخيص بيماري، تجويز دارو (قفطى، همان، ٣٨٥) و فصد نابجاي پسرش كه موجب
مرگ او شد (همان، ٣٩١)، سخنها گفتهاند. اما به نظر مىرسد كه اين روايات
اخير بر ساختة رقيبان و دشمنان علمى او چون سلمويه باشد. بدان سبب كه وي
به روايتى از شاگردان برجستة جبرائيل و رئيس شاگردان او بود (همان، ٣٨٤) و
به روزگار مأمون لقب طبيبالمملكة يا طبيب الملك يافت و پزشك برجستهاي
چون ابن رَبّن طبري (ص ٨) او را ستود. ابن ماسويه آثار گرانبهايى از خود
به يادگار گذاشت كه برخى از آنها همچون دغل العين (نك: آثار) اولين اثر در
نوع خود و نيز متن درسى دانشجويان بوده است و چشم پزشكان براي دريافت
گواهينامة رسمى مىبايست آن را در ياد مىداشتند و امتحان مىدادند (اوليري،
٢٥٤، ٢٥٥).
نويبورگر١ براساس مطالبى كه رازي آورده، نتيجه گرفته است كه يوحنا در
داروشناسى نيز اطلاعاتى داشته است .(GAS,III/٢٣٢) يكى از كهنترين منابعى
كه در زمان حيات ابن ماسيوه تدوين شده و نويسنده در تأليف آن از نظرات
ابن ماسويه بهره برده، كتاب فردوس الحكمة ابن ربّن طبري (همانجا) است.
همچنين موفقالدين هروي در كتاب الابنية عن حقايق الادوية (نك: جم)،
ابوريحان بيرونى، در الصيدنة (مثلاً ص ٣٠، ٣٣، ٣٦)، ابن بطلان در تقويم الصحة
(نك: جم) و ابن بيطار در جامع المفردات (مثلاً ١/١٠، ١٣، ٢/٦٦، ٩٧) بسيار از او
نقل قول كردهاند. از شاگردان او بايد از يوسف بن ابراهيم، ابن حمدون بن
عبدالصمد مقلب به ابوالعير طرد و اسحاق بن ابراهيم معروف به بيض البغل
(ابن ابى اصيبعه، ١/١٧٦) و ابراهيم بن عيسى (همو، ٨٣٢) نام برد. اما
مشهورترين شاگرد او حنين بن اسحاق است كه چندي نزد ابن ماسويه پزشكى
خواند. چون استاد او را از خود راند، حنين به جدّ به تحصيل علم همت گماشت و
چندان پرآوازه شد كه ابن ماسويه خود او را بسيار ارج مىنهاد (قفطى، همان،
١٧٤، ١٧٥). ابن ماسويه با گروه كثيري از دانشمندان و وزيران دوستى داشت و
كندي فيلسوف مشهور، رسالهاي در «نفس» براي او نوشت (ابن ابى اصيبعه،
١/٢١٤).
در برخى از منابع از پزشك ديگري به نام مسوئه١ ياد شده است (لكلرك، ،
I/٥٠٤ به نقل از لئون افريقايى) كه گاه او و آثارش را با يوحنا ابن ماسويه
خلط كردهاند (ابراهيم، ٣/١٠٧). عدهاي در وجود او ترديد كرده (لكلرك، و بعضى
اصلاً منكر وجود شخصى كه در منابع او را به ماسوية اصغر نامبردار كردهاند،
شدهاند (الگود، ١١٦، ١١٧). قفطى ( انباه الرواة، ٣/١٠٧، ١٠٨) از جملة استادان
محمد بن حسن طوبى صقلى كه در ٤٥٠ق زنده بوده، از پزشكى به نام ماسويه
[واژة «ابن» در اين كتاب، افزودة مصحح است] ياد كرده است، اما پيداست كه
يوحنا بن ماسويه در اين تاريخ نمىتوانسته است زنده باشد و روايت قفطى
مربوط به ماسوية ديگري است كه گويا در سيسيل مىزيسته و اين تاريخ نزديك
به همان زمانى است كه لئون افريقايى از ماسويه مذكور ياد كرده است
(لكلرك، .(I/٥٠٤ سارتن (٣/١٨٣٨، ١٨٣٩) نيز از ماسوية سوم يا به تعبير خود او
ماسوية دوم كاذب خبر داده كه در سدة ١٣م مىزيسته است.
آثار: حدود ٥٠ اثر از ابن ماسويه ياد شده و يا به او منسوب شده است. ظاهراً
شماري از آنها به نامها و عناوين مختلفى شهرت يافته بوده است كه بعدها هر
يك از آنها را اثر مستقلى پنداشتهاند. ازاين رو تا همة نسخههاي موجود از آثار
او كه در كتابخانههاي جهان موجود است، بررسى و مقايسه نشود، فهرست دقيق و
كاملى از آثار ابن ماسويه نمىتوان تهيه كرد. در اينجا به برخى از آثار چاپ
شده و خطى وي اشاره مىشود:
الف - چاپى: ١. كتاب الازمنة يا الازمنة و الامكنة، دربارة فصول و ماههاي سال
و ارتباط آنها با خوردنيها و نوشيدنيهايى كه بدن به آنها نيازمند است و نيز
اقدامات پيشگيري طبى مانند فصلد و حجامت در فصول مختلف (اولمان، «طب در
اسلام٢»، .(١١٤ اين كتاب توسط پلاسباث٣ در «بولتن انستيتوي فرانسوي مصر٤»
(١٩٣٣م، شم ١٥، ص ٢٣٥- ٢٧٥) با حواشى و ترجمة فرانسوي منتشر شد. ترجمة ديگري
نيز توسط ژرار تروپو٥ در آرابيكا٦ (١٩٦٨م، شم ١٥، ص ١١٣-١٤٢) به چاپ رسيد.
نسخهاي از ترجمة عبري آن نيز در دست است I/٢٦٦) )؛ GAL, ٢. جواهر الطيب
المفردة باسمائها و صفاتها و معادنها. ابن ماسويه در اين اثر دربارة مواد معطري
چون مشك، عنبر، كافور، قرنفل و صندل و نيز مطالبى چون پاك كردن نوشته از
دفاتر و ازالة لكهها و آثار مختلف سخن گفته است. نويري در نهاية الارب
(١٢/١٠٥-١١٩) از اين كتاب استفاده كرده است. اين اثر نيز توسط پل اسباث در
«بولتن انستيتوي فرانسوي مصر» (١٩٣٦م، شم ١٩، ص ٥ - ٢٧) با ترجمة فرانسوي آن
به چاپ رسيد. ترجمة انگليسى آن نيز توسط مارتين لوي٧ در «مجلة تاريخ
پزشكى٤» (١٩٦١م، شم ١٦، ص ٣٩٤- ٤١٠) به چاپ رسيده است؛ ٣. الجواهر و صفاتها
و فى اي بلدهى وصفة الغواصين والتجار. در اين اثر ابن ماسويه به وصف
سنگهاي قيمتى، نحوة استخراج و محلهاي آن و نحوة تجارت و قيمتها و اوزان
مختلف آن در مشرق قديم پرداخته است. تيفاشى در كتاب خود ازهار الافكار فى
جواهر الاحجار (ص ٤٨، ٦٦، ١٠٦) از اين كتاب استفاده كرده است. اين اثر به
كوشش عماد عبدالسلام رئوف در ١٩٧٧م در قاهره به چاپ رسيده است؛ ٤.
الحميات. رازي در الحاوي بارها به اين كتاب استناد كرده است (٣/٩٠-٩١،
٦/٢٠٢، ٢٦٦، ٧/١٥١، ٢٨٧، ١٤/٣٢، ١٩٧، ١٦/٦٨، ١٤٤، ١٥١، جم). اين كتاب توسط پترس
اسپانيايى٩ همراه با ترجمه و شرح آن منتشر شده است. ترجمهاي به لاتين از
كتاب مذكور نيز در دست است )؛ GAS,III/٢٣٣) ٥. دغل العين، كهنترين كتاب
درسى چشم پزشكى است كه اكنون در دست است. اگرچه تصحيح و نشر متن منحصر
به فرد عربى آن به دليل افتادگى يا محو بعضى از قسمتها غير ممكن است، ولى
مايرهوف و پروفر بخشهايى از ٤٧ فصل اين كتاب را به آلمانى ترجمه و در «مجلة
اسلام١٠» (١٩١٦م، شم ٦، ص ٢٥٦-٢١٧) به چاپ رساندهاند. در اين رساله، كلمات
و اصطلاحات فارسى و يونانى ديده مىشود؛ ٦. الكناش المشجّر يا المشجّر. رازي
بارها در الحاوي از آن بهره برده است (مثلاً ١/١٣٩، ٤/١٠٦، ٨/٤٩، ١٠/٧٥،
٢٣(١)/٣١٦، ٢٣(٢)/١٦٧) و به گفتة قفطى ( تاريخ الحكماء، ٣١٧)، ابوعمران موسى
بن سيار و ابوالطيب ابراهيم ابن نصر، تعليقاتى بر آن نوشته بودهاند. در
اين اثر براي اولين بار كليات طبى به شكل فهرستها و جداول تنظيم شده
است. متن اصلى اين كتاب كه در كتابخانههاي مختلف موجود است ، GAL)
همانجا)، به چاپ نرسيده، ولى گراردوس كرمونايى١ آن را به لاتين ترجمه
كرده كه در ونيز (١٤٩٧م) منتشر شده است؛ ٧. ماءالشعير، رسالة كوچكى است كه
توسط پل اسباث در «بولتن انستيتوي فرانسوي مصر» (١٩٣٩م، شم ٢١، ص ١٣-٢٤) با
ترجمة فرانسوي آن به چاپ رسيده است؛ ٨. النوادر الطبية يا الفصول الحكمية و
النوادر الطبية يا الفصول. ابن ماسويه اين كتاب را براي شاگردش حنين بن
اسحاق نوشت. كتاب مجموعهاي از دستورالعملهاي مختصر طبى در ١٣٢ بخش است كه
با نثري اديبانه و گاه فيلسوفانه نوشته شده است. گويا كنستانتين افريقايى
اول بار آن را به لاتين ترجمه كرده و با عنوان «فصول يوحناي دمشقى٢» مكرر
به چاپ رسيده است (نك: اشتاين اشنايدر، ٣٩ ؛ سارتن، .(٢٢٦ پل اسباث متن
كتاب را در ١٩٣٤م در قاهره به چاپ رسانده است.
ب - خطى: ١. كتاب الادوية المسهلة (قفطى، تاريخ الحكماء، ٣٨١)، كه ظاهراً
همان اصلاح الادوية المسهلة (ابن نديم، ٣٥٤) يا فىتركيب الادوية المسهلة
(ابن ابى اصيبعه، ١/١٨٣) است. رازي از اين كتاب بسيار استفاده كرده است
(مثلاً ٦/١٠٩، ٧/١٦٥، ٢١(١)/ ١٤٦) و نسخههايى از آن در ايتاليا و انگلستان
موجود است ( بستانى، ٤/١٤؛ .(GAL,S,I/٤١٦ اين كتاب نيز به لاتين ترجمه شده
بوده است GAS,) )؛ III/٢٣٣-٢٣٤ ٢. البستان وقاعدة الحكمة و شمسالا¸داب، كه
نسخههايى از آن در تيموريه وجود دارد (همانجا)؛ ٣. تركيب طبقات العين و
عللها و ادويتها، كه نسخههايى از آن موجود است ( مجلة، ٥(٢)/٢٦٨؛ ، GAS
همانجا)؛ ٤. كتاب التشريح، كه ظاهراً نخستين اثر در اين باب در طب اسلامى
به شمار مىرود و نسخهاي از آن در حلب موجود است ؛ GAS,III/٢٣٥) قس: الگود،
٣٧٠)؛ ٥. كتاب الجذام (قفطى، همانجا). به گفتة ابن ابى اصيبعه (همانجا) كسى
پيش از او كتابى در آن باب ننوشته بوده است. نسخهاي از اين كتاب در حلب
نگهداري مىشود ، GAS) همانجا)؛ ٦. كتاب الجنين (ابن ابى اصيبعه، همانجا)؛ ٧.
كتاب الحيوان، كه نسخهاي از ترجمة آن به لاتين در بادليان موجود است
(ووستنفلد، ٢٤ ؛ اولمان، «طبيعت و علوم خفيه در اسلام٣»، ١٩ )؛ ٨. خواص
الاغذية و البقول و الفواكه...، كه رازي (٢١/٢) از آن بهره برده و
نسخههايى از آن در مادريد و ليدن موجود است (لكلرك، ؛ I/١١٠ )؛ GAS,III/٢٣٤
٩. كتاب دفع ضرر الاغذية (ابن نديم، ٣٥٤)، كه گويا عنوان ديگري از كتاب
اصلاح الاغذية (قفطى، همانجا) يا دفع مضار الاغذية (ابن ابى اصيبعه، همانجا)
باشد. نسخهاي از آن در برلين نگهداري مىشود ( آلوارت، شم ٦٤٠٨ )؛ ١٠. كتاب
السموم و علاجها، كه رازي از آن بهره برده (١٩/٣٩٣) و نسخهاي از آن در
حلب موجود است ، GAS) همانجا)؛ ١١. علاج النساءاللواتى لايحبلن ( لايحملن )،
نسخهاي از آن در حلب موجود است (همانجا)؛ ١٢. كتاب فى الصداع و علله و
اوجاعه و ادويته يا علاج الصداع (ابن نديم، همانجا)، كه به گفتة ابن ابى
اصيبعه (١/١٨٣) براي عبدالله بن طاهر تأليف شده و رازي از آن بهره برده
(١/٢٤٦، ٦/١١٥) و نسخهاي از آن در حلب موجود است ، GAS) همانجا)؛ ١٣. كتاب
الماليخوليا و اسبابها و علاماتها و علاجها (ابن ابى اصيبعه، همانجا)، كه رازي
از آن بهره برده (١/٧٣) و نسخهاي از آن در حلب نگهداري مىشود ، GAS)
همانجا)؛ ١٤. كتاب المرة السوداء، در ٢١ صفحه كه نسخهاي از آن در كتابخانة
آستان قدس رضوي موجود است. ابن ماسويه (ص ١ به بعد) در آن به بين حالات
طبيعى و غير طبيعى خلط سياه پرداخته است؛ ١٥. معرفة محنة الكحالين (ابن ابى
اصيبعه، همانجا)، نسخههايى از آن در تيموريه و لنينگراد موجود است
.(GAS,II/٢٣٣) مايرهوف (ص ٧) آن را از ابن ماسويه نمىداند، ولى يك اثر
بررسى شده و منقح از يك رسالة واقعى شخص ابن ماسويه تلقى مىكند (نك: همو،
٢٢٣ )؛ ١٦. المنجح فى الصفات و العلاجات (ابن ابى اصيبعه، همانجا)، كه
رازي از آن بهرهها برده (مثلاً ٣/٢٦، ٥/١٧٣،٨/٣٠، ١٠/٢٧، ٣٠١) و آن را كتابى
شگفت خوانده است (٧/٣١). ابوريحان بيرونى در الصيدنة (١/٣١) نيز به آن
استناد كرده است. كتاب المنجح فى التداوي من صنوف الامراض و الشكاوي
موجود در خديويه (خديويه، ٦/١٦) نيز ظاهراً عنوان ديگري از همان كتاب است
(براي بقية آثار و نسخههاي موجود و غير موجود، نك: GAL,I/٢٦٦ ؛ GAS,III/٢٣٤-٢٣٥;
ابن جلجل، ٦٥ -٦٦؛ ابن نديم، قفطى، ابن ابى اصيبعه، همانجاها؛ بيرونى، ٣٣؛
مجلة، همانجا؛ سارتن، ١/٦٦٥؛ اولمان، «طب»، همانجا؛ اشتاين اشنايدر، همانجا؛
لكلرك، .(II/٤٩٣
مآخذ: ابراهيم، محمد ابوالفضل، حاشيه بر انباه الرواة (نك: قفطى در همين
مآخذ)؛ ابن ابى اصيبعه، احمد، عيون الانباء، به كوشش آوگوست مولر، قاهره،
١٢٩٩ق/ ١٨٨٢م؛ ابن بطلان، مختاربن حسن، ترجمة تقويم الصحة، به كوشش
غلامحسين يوسفى، تهران، ١٣٥٠ش؛ ابن بيطار، عبدالله، الجامع لمفردات الادوية
و الاغذية، دارالمدينة، ١٢٩١ق؛ ابن جلجل، سليمان، طبقات الاطباء، به كوشش
فؤاد سيد، قاهره، ١٩٥٥م؛ ابن ربن طبري، على، فردوس الحكمة، به كوشش محمد
زبير صديقى، برلين، ١٩٢٨م؛ ابن ماسويه، يوحنا، المرة السوداء، نسخة خطى
آستان قدس رضوي، شم ٥٢٢٢؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوريحان بيرونى، الصيدنة،
به كوشش حكيم محمد سعيد و رانا احسان الهى، كراچى، ١٩٧٣م؛ الگود، سيريل،
تاريخ پزشكى ايران، ترجمة باهر فرقانى، تهران، ١٣٥٦ش؛ اوليري، دليسى،
انتقال علوم يونانى به عالم اسلام، ترجمة احمد آرام، تهران، ١٣٤٣ش؛
بستانى؛ تيفاشى، احمد، ازهار الافكار فى جواهر الاحجار، به كوشش محمد يوسف
حسن و محمود بسيونى خفاجى، قاهره، ١٩٧٧م؛ خديويه، فهرست؛ رازي، محمد،
الحاوي، حيدرآباد دكن، ١٣٧٤-١٣٩٠ق/١٩٥٥-١٩٧٠م؛ رهاوي، اسحاق، ادب الطبيب،
فرانكفورت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ سارتن، جورج، مقدمه بر تاريخ علم، ترجمة غلامحسين
صدري افشار، تهران، ١٣٥٢ش؛ سيد، فؤاد، حاشيه بر طبقات الاطبا، (نك: ابن جلجل
در همين مآخذ)؛ عمرو بن متى، اخبار فطاركة كرسى المشرق، روم، ١٨٩٦م؛ قفطى،
على، انباه الرواة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٧٤ق؛ همو،
تاريخ الحكماء، به كوشش يوليوس ليپرت، لايپزيگ، ١٩٠٣م؛ ماري بن سليمان،
اخبار فطاركة كرسى المشرق، به كوشش هنريكوس جيسموندي، رم، ١٨٩٩م؛ مايرهوف،
ماكس، مقدمه بر كتاب العشر مقالات فى العين، منسوب به حنين بن اسحاق،
قاهره، ١٩٢٨م؛ مجلة معهد المخطوطات العربية، قاهره، ١٩٥٥م؛ نويري، احمد،
نهايةالارب، قاهره، وزارة الثقافة و الارشاد القومى؛ هروي، موفقالدين على،
الابنية، به كوشش احمد بهمنيار و حسين محبوبى اردكانى، تهران، ١٣٤٦ش؛ نيز:
Ahlwardt; EI ٢ ; GAL; GAL, S; GAS; Leclerc, Lucien, Histoire de la m E decine
arabe, Paris, ١٨٧٦; Meyerhof, M. and C. Pr O fer, X Die Augenheilkunde des
Juhann @ b M @ sawaih n , Der Islam, Hamburg, ١٩١٦, vol. VI; Sarton, G.,
Introduction to the History of Science; (vide: PB, Sarton); Steinschneider,
Moritz, Die europ L ischen [ berxetzungen aus dem Arabischen..., Graz, ١٩٥٦;
Ullmann, Manfred, Die Medizin im Islam, Leiden / K N ln, ١٩٧٠; id, Die Natur und
Geheimwissenschaften im Islam, Leiden, ١٩٧٢; W O stenfeld, F., Geschichte der
arabischen Arzte und Naturforscher, New York, ١٩٧٨.
محمدهادي مؤذنجامى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا