دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٤٧٦
| ابن عبدريه، شهاب الدين جلد: ٤ شماره مقاله:١٤٧٦ |
اِبْنِ عَبْدِ ربَّه، شهابالدين ابوعمر احمد بن محمد (١٠ رمضان ٢٤٦- ١٨
جماديالاول ٣٢٨ق/٢٨ نوامبر ٨٦٠ -٢ مارس ٩٤٠م)، شاعر و اديب بزرگ اندلسى.
وي از دودمان بنى عباس بود، اما چون نياي چهارمش، سالم، در ولاي امير
هشام بن عبدالرحمان، دومين امير سلسلة امويان اندلس درآمده بود، وي را
«مروانى» و «اموي» مىخواندند (ابن فرضى، ١/٣٨؛ ذهبى، سير، ١٥/٢٨٣، العبر،
٢/٢٩). وي در قرطبه زاده شد و دوران كودكى را همانجا در تنگدستى گذراند.
برادر بزرگترش ابوبكر يحيى از فقيهان و محدثان قرطبه و از بزرگان اصحاب
بقى بن مَخلَد بود (ابن فرضى، ٢/١٨٧) و بعيد نيست كه احمد قرآن و حديث و
مقدمات ادب را نخست نزد اين برادر دانشمند آموخته باشد. در دوران نوجوانى
نيز قرطبه هنوز مدارس عمدهاي نداشت و جلسات درس و بحث بيشتر در مساجد و
منازل استادان تشكيل مىشد (ابن بشكوال، ١/٤١؛ عباس، ٣٨). استادان و مدرسان
همه از مردم مشرق يا سفر كردگان به آن ديار بودند. متون درسى نيز بيشتر
كتابهايى بود كه اينان از مشرق آورده بودند. سفر به بلاد مشرق به ويژه مصر
و بغداد براي تحصيل علم و جمعآوري حديث در ميان دانش پژوهان جوان سخت
رايج بود و انتساب به فرهنگ مشرق امتياز بزرگى به حساب مىآمد (همو،
٣٨-٣٩).
ابن عبدربه، به رغم همة كششى كه مشرق زمين براي دانش طلبان اندلسى
داشت، از اندلس پاي بيرون ننهاد. اما از محضر استادان بزرگى چون بقى بن
مخلد، محمد بن عبدالسلام خُشَنى و محمد بن وضّاح كه از انتقال دهندگان
فرهنگ و ادب مشرق به اندلس بودند، بسيار سود جست و به ياري هوش و حافظة
نيرومند خويش توانست به زودي در محافل علمى قرطبه در صف فقيهان و محدثان
نشيند (ابن خلكان، ١/١١٠؛ ذهبى، همانجاها؛ سيوطى، ١/٣٧١)، اما او به شعر و
شاعري گرايش بيشتري داشت و پيوسته به مطالعة كتب ادب و حفظ شعر مىپرداخت
(ابن عبدربه، العقد، ١/٣-٤). بىشك، رواج فوقالعادة شعر و موسيقى در اندلس
به ويژه در قرطبه در اين ميل بىتأثير نبوده است (جبور، ٢٥- ٢٨؛ ريبرا،
.(٨-٩
ابن عبدربه نخستين بار در مراسم افتتاح قصر مُنْيه در شهركِ كِنْتُش،
نزديك قرطبه كه امير محمد بن عبدالرحمان (د ٢٧٣ق/٨٨٦م) بنا كرده بود، با
سرودن قصيدهاي بلند و زيبا پيشة شاعري را آغاز كرد (ابن حيان، ٢٣٧، ٢٤١؛ ابن
عبدربه، ديوان، ٨٣ -٨٤ و حاشيه). از آن پس، شاعر عمر نسبتاً طولانى خود را
بيشتر در دربار فرمانروايان اندلس گذرانيد و در پرتو مديحه سرايى براي امرا و
رجال و اعيان اندلس، در سدة ٤ق، بزرگترين شاعر اندلس به شمار آمد (ابن
دحيه، ١٥١؛ ابن عذاري، ٢/١٢٧؛ ابن سعيد، عنوان المرقصات، ٥٦). ملازمت دربار،
مديحهسرايى، شركت در مجالس بزم اميران و نديمى آنان، ابن عبدربه را در
صف متنفذان قرطبه نشاند و توانگر گردانيد. صله و هديه از هر سو برايش مىرسيد
و او نيز با ابياتى چند صاحبان هدايا را خرسند مىساخت، ولى هرگاه
خواستههايش پذيرفته نمىشد، به حربة هجا دست مىبرد و صاحب منصبان را به
وحشت مىانداخت (ابن عبدربه، العقد، ١/٢٨٦؛ حميدي، ٢/٦٣٣ -٦٣٤). او با
برادرزادة طبيبش ابوعثمان سعيد بن عبدربه و نيز اديب و شاعر معاصرش، ابن
ابى عبدة ليتى داد و ستد شعري داشت (ابن صاعد، ٧٩؛ حميدي، ١/١١٥؛ ابن ابى
اصيبعه، ٢/٤٤). در بديهه سرايى زبردست بود و چون اراده مىكرد شعر بر زبان و
قلمش جاري مىشد. نمونههاي شاخصى از بديهه گوييهاي وي را حميدي
(١/١٦٥-١٦٦، ٢/٦٣٤)، ضبّى (ص ٥٢٧ - ٥٢٨) و ابن ظافر (ص ٥١ -٥٢، ١١٨-١١٩)
آوردهاند. شعر ابن عبدربه از مقبوليت عامه نيز برخوردار بود. از اين رو بعضى
از سرودههاي او ضربالمثل شده است. نمونههايى از «شعر سائر» وي را ياقوت
(٤/٢١٦) و ابن تغري بردي (٣/٢٦٧) نقل كردهاند.
ابن عبدربه مردي صريح و حاضر جواب بود، چندانكه گاه باعث رنجش دوستان و
نزديكانش مىشد (براي نمونه، نك: ابن ظافر، ٥١ -٥٢؛ مقري، ٣/٢٩٤- ٢٩٥). از
اين رو، برخى وي را بدزبان و خودپسند و متكبر پنداشتهاند (عباس، ١٨٥؛ جبور،
١٠٩-١١٤)، اما نبايد از نظر دور داشت كه ابن عبدربه توانسته است در نيم قرن
زندگى درباري خود، از همة كشاكشها و توطئهها و كينهتوزيهاي كارگزاران و
اميران جان به سلامت برد و مورد احترام و ستايش همگان باقى بماند.
وي ظاهراً در كنار زندگى پرتشريفات و پرهياهوي درباري، به خانه و خانواده و
به خصوص به مطالعه و تأليف مستمر نيز عشق مىورزيد. طرح كتاب دائرةالمعارف
گونة العقد الفريد كه بخش اعظم زندگى او را فراگرفت، دليل بر اين مدعاست
(نك: دنبالة مقاله). وي از سفر نيز پرهيز داشت و تنها سفرش به بيرون قرطبه
آن بود كه پس از استقرار ابراهيم بن حجاج در اشبيليه، به اتفاق چند تن
ديگر از شاعران دربار به درالامارة او رفت و قصايد متعددي در مدح او گفت و
صله و جايزة درخور گرفت (ابن عذاري، ٢/١٢٧- ١٢٨).
با اينهمه، زندگانى مرفه و دلپذير ابن عبدربه از برخى حوادث تلخ و ناگوار
هم تهى نبود. وي در ٦٨ سالگى (٣١٤ق) به سوگ فرزند بزرگش يحيى نشست (ابن
فرضى، ٢/١٨٧- ١٨٨). فرزند ديگري را هم در شيرخوارگى از دست داد (ابن عبدربه،
همان، ٣/٢٥٨). چند سال پيش از مرگش (ظاهراً حدود ٦ سال) مفلوج و زمينگير شد
(ابن فرضى، ١/٣٨؛ ابن خلكان، ١/١١٢). ابن عبدربه اين بيماري دردناك را
پيك مرگ تلقى كرد و چنان به خود آمد كه گويى آتش پر شرارة دوزخ را
روياروي مىنگريست. لاجرم به توبة «خلصاء» روي آورد و دست از همة تعلقات
بشست و دل در آمرزش پروردگار بست (نك: اشعار وي: حميدي، ١/١٦٦؛ ياقوت،
٤/٢٢٣-٢٢٤؛ مقري، ٤/٣٢١). آنگاه به ازاي يكايك ابيات و قطعاتى كه در باب
دنيا و لذايذ آن سروده بود، اشعاري با نام «ممحَّصات» (زدايندهها) بر همان
اوزان و قوافى دربارة ترك دنيا و ترغيب به آخرت سرود (حميدي، همانجا، ضبى،
١٥٠؛ فتح بن خاقان، ٢٧٥؛ ياقوت، ٤/٢١٨، ٢٢٣-٢٢٤؛ مقري، همانجا).
ولى از برخى اشعار وي چنين برمىآيد كه تا ديرباز، پيام و هشدار پيري را
جدي نمىگرفته و كامرانى و خوش گذرانى را فرو نمىگذاشته و مىپنداشته است
كه سالخوردگى تنها موجب تغيير و تنوّعى در نحوة ارتباط و گزينش ياران و
دوستان مىگردد (نك: ثعالبى، ٢/٦٨ -٦٩، ٨١، ٨٢؛ قس: فتح بن خاقان، همانجا).
به خصوص كه روي بىموي او (ابن ظافر، ٥٢) مانع از آن بوده است كه آثار
پيري در چهرهاش نمايان گردد، اما چنان نيز نبود كه دل از سعادت اخروي
كنده باشد؛ گويى انديشة آن داشت كه توبه را به واپسين دوران عمر بيفكند و
يك باره همة گناهانش را از خويش بزدايد (نك: اشعار وي: ديوان، ٨٨؛ ثعالبى،
٢/٧٥) و چنين نيز كرد (ياقوت، ٤/٢٢٣؛ پرس، ٤٥٢ ؛ قس: عباس، ١٨٤؛ جبور، ٣٠- ٣٥؛
شبلى، ٢٧٠).
به هر حال ابن عبدربه، در دوران پيري و زمين گيري، به يمن اعتبار و
شهرتى كه در شهر داشت، خانهاش محل آمد و شد طبقات مختلف مردم بود.
مىتوان وي را در ذيّ حكيمى وارسته و اديبى سالخورده در نظر آورد كه با
توشهاي كلان از خرد و دانش و هنر (نك: اشعار وي: حميدي، ١/١٦٧؛ ضبى،
١٥٠-١٥١)، پيراسته از شائبههاي جاهطلبى و دنيا پرستى، در همان بستر بيماري
برمسند افادت تكيه زده، اجازة روايت كتابش را براي اهل علم و دوستداران
شعر و ادب صادر مىكند (ياقوت، ٤/٢١٩). بر اثر اين حسن عاقبت و نيك فرجامى،
ابن عبدربه نزد مردم چنان محبوبيتى يافت كه در روز مرگش، شهر بزرگ قرطبه
سراسر سوگوار گرديد و جمعيت انبوهى در تشييع جنازة «شاعر شهر» شركت كرد
(حميدي، ٢/٦٠٨) و به اين ترتيب، نام نيك و حسن شهرت او در گزارش
نويسندگان كهن ثبت شد و علما و ادباي سدههاي بعد، او را به صيانت و ديانت
و وثاقت ستودند (همو، ١/١٦٤؛ ضبى، ١٤٨؛ ياقوت، ٤/٢١٥؛ ذهبى، سير، همانجا).
ابن عبدربه به موسيقى ميل فراوانى داشت. يكى از حكاياتى كه دربارة او
نقل كردهاند (حميدي، ١/١٦٥-١٦٦؛ ضبى، ١٤٩؛ فتح بن خاقان، ٢٧٠-٢٧١؛ ابن
دحيه، ١٥١-١٥٣)، حاكى از آن است كه وي در برابر آواز خوش، دل از دست
مىداده است. در آغاز باب «غناء» از العقد (٦/٣-٨١) نخست شيفتگى خود را نسبت
به اين هنر باز مىنمايد و سپس به دفاع از آن مىپردازد و با نقل آيات و
روايات برشمردن فتاوي و نظرات مخالف و موافق، ماهرانه بحث را تا نفى حرمت
غنا و اثبات اباحت آن پيش مىبرد. در دلبستگى شديد او به باده نيز هيچ جاي
ترديد و انكار نيست. در فصل «شراب» (همان، ٦/٣٣٤- ٣٧٨) ابتدا مصداق «خمرِ»
تحريم شده در قرآن كريم (بقره /٢/٢١٩، مائده /٥/٩٠-٩١) را در «شرابى كه از
تخمير آب انگور به دست آيد»، منحصر مىگرداند (ابن عبدربه، همان، ٦/٣٣٤).
آنگاه «آفات و جنايات خمر» را بر مىشمرد (همان، ٦/٣٣٧- ٣٤٨) و به بيان «فرق
ميان خمر و نبيذ» مىپردازد (همان، ٦/٣٥٢) تا سرانجام بحث را با اباحت نبيذ،
البته به اندازه و ترتيبى كه مستى نياورد، مىكشاند و در اين سخن به موطأ
مالك، پيشواي مذهبش، استناد مىجويد (همان، ٦/٣٦٦-٣٦٧). از اين رو، موسيقى و
شراب دو موضوع عمدة شعر اوست و هنگامى كه سخن از باده و موسيقى و خياگران
و رامشگران است، شعر از عمق وجود او مىتراود و آثاري به راستى كمنظير پديد
مىآورد (نك: ثعالبى، ٢/٥ -٩، ٧٠-٧١، ٧٦-٨٦).
ابن عبدربه مردي خوش مشرب و شوخ طبع و بذله گوي بود و فكاهيات را موجب
آرامش جان آدمى مىدانست. به همين جهت، بخشهايى از العقد (٦/١٤٣-٢١٧، ٣٧٩-
٤٧٥) را به اين موضوع اختصاص داده است.
ابن عبدربه از هر گونه تعصب نژادي و دينى بركنار بود، چنانكه هنگام مقايسة
اسلام با جاهليت، بىدينى تؤم با انسانيت را بر آن دينداري كه از خصلتهاي
انسانى تهى باشد، ترجيح مى داد (همان، ٥/١٣٢). نيز در يكى از مشهورترين
ابياتش مىگويد: «دين ما در سماع، دين مدنيان است [كنايه از مذهب مالكى] و
در باده نوشى، دين اهل عراق [كنايه از مذهب حنفى]» ( ديوان، ١٤٣، بيت،
٦). از يكسو، در العقد چندان به ذكر فضايل و مناقب على (ع) و اولادش
مىپردازد كه ابن كثير (١١/١٩٣-١٩٤) در او گمان تشيع مىبرد (قس: جبور، ٨٤ -
٩٥). از سوي ديگر تحت عنوان «سخنى دربارة شيعه» گفتار جاحظ را نقل مىكند كه
طعن شيعيان را در بر دارد ( العقد، ٢/٤١١). با آنكه از دودمان بنى عباس است،
به شدت بر عباسيان طعنه مىزند (نك: ابن بسام، ٤(١)/١٦٤، به نقل از بان
شرف قيروانى؛ قس: جبور، ١١٧-١١٩) و مذهب مالك را كه به جواز نقض بيعت
خلفاي عباسى فتوا مىدهد، اختيار مىكند. در عين حال، با آنكه از موالى
اموبان است، سخت بر آنان نيز مىتازد (بهترين نمونه: العقد، ٤/٣٤٠-٣٤٢).
گفتار او دربارة «شعوبيه» نيز (همان، ٤٠٣-٤١٢) كاملاً بىطرفانه است. وي هم
گزيدههايى از سخن ابن قتيبه را از كتاب تفضيل العرب او نقل مىكند و هم
پاسخ شعوبيان به ابن قتيبه را مىآورد و در پايان به انتقاد از شيوة ابن
قتيبه در اين بحث مىپردازد (نك: ه د، ابن قتيبه). تنها جايى كه اندك
تعصبى از گفتار او به چشم مىخورد، همانا نظر خصمانة او نسبت به علماي هيأت
و نجوم و ديگر علوم جديد آن زمان است كه تعصبى معمول و متعارف در ميان
فقها بوده است (نك: ابن صاعد، ٦٤ - ٦٥؛ اشعار ابن عبدربه خطاب به ابوعبيدة
منجم و اعتراض شديد به او به سبب عنوان كردن كرويت زمين). علاقة او به
اندلس و اندلسيان را شايد بتوان در شمار عواطف تعصبآميز او نهاد (نك: ابن
عبدربه، همان، ١/٤؛ نيز نك: جبور، ٩٧-١٠١؛ شلبى، ٤٠٧- ٤٠٨).
بيشتر شعر ابن عبدربه از نوع غزل است. همين چيرهدستى در غزلسرايى بود كه
متنبّى را در حجاز بر آن داشت تا وي را «مليح الاندلس» بخواند (فتح بن
خاقان، ٢٧٣٤؛ ياقوت، ٤/٢٢٢-٢٢٣؛ ابن سعيد، همان، ٥٦ -٥٧). غزل ابن عبدربه
ساده و آهنگين و دور از تكلف است. كوول در مقالهاي كه پيرامون غزليات وي
در «مجلة ادبيات عرب١» نوشته، قصيدهاي را كه ابن عبدربه در معارضه با
صريح الغوانى سروده، به تفصيل بررسى كرده و ويژگيهاي شعر او را باز نموده
است. بىپيرايهترين غزليات او همانهايى است كه «ممحّصات» را در برابر آنها
سروده است. ابن عبدربه غزليات فراوانى داشته، اما امروز از آنهمه جز چند
نمونه باقى نمانده است (حميدي، ١/١٦٤-١٦٧؛ ضبّى، ١٤٩-١٥٠؛ ياقوت، ٤/٢١٦-
٢١٨).
با وجود اين، هنر مديحه سرايى بود كه ابن عبدربه را به شاعر رسمى دربار
مبدل ساخته بود. وي ٤ تن از فرمانروايان اندلس: امير محمد، امير مُنذر، امير
عبدالله و عبدالرحمان الناصر را مدح گفت (حميدي، ١/١٦٤). در مدح رجال حكومت
و فرماندهان نظامى نيز گهگاه اشعاري مىسرود. هر چند خلا´ عاطفى در اينگونه
شعر موجب مىشد كه وي به تكرار و تقليد روي آورد و مثلاً همان تعبيرات
اغراقآميز را كه در ستايش امراي اموي به كار مىبرد در مدح ابراهيم بن
حجاج، حاكم اشغالگر اشبيليه نيز به كار بندد (عباس، ١٨٨-١٩٠؛ قس: دوزي، ؛
II/٩٠ شلبى، ١٥٥). حتى در ارجوزة تاريخى مشهورش - كه آن را به تقليد از
ارجوزة ابن معتز ساخته است (ابن عبدربه، العقد، ٤/٥٠٠ -٥٢٧، ديوان، ٢٠١-٢٢٩)
- هنر شاعري او چندان جلوهگر نيست. همين امر بعضى از خاورشناسان (پالنثيا،
٦٢) و محققان معاصر عرب (احمد ضيف و احمد امين، نك: هيكل، ٢٢٨-٢٣٠) را برآن
داشته كهوي را شاعريدرباري و صنعتگرا و لاجرم بىبهره از ذوق و طبع روان
به شمار آورند (قس: شلبى، ٤١٤).
با آن شوخ طبعى و بذلهگويى كه ابن عبدربه به آن متّصف بود، گمان مىرود
كه وي شعر هجا نيز فراوان سروده باشد (جبور، ١٦٦-١٧٠)، اما جز چند نمونه از
هجاهاي او در دست نيست كه معروفترين آنها عبارتند از: پاسخ به هجاهاي
قلفاظ (ابن ظافر، ٥١ -٥٢)، هجاي ابوعبيده منجم (ابن صاعد، همانجا)، اشعاري
كه در هجاي ابو حفص عمربن قلهيلِ كاتب سروده (نك: ابن دحيه، ١٥٢-١٥٣) و
قطعهاي كه در آن برادرزادهاش را «نديم ابليس» خوانده است (ابن صاعد،
٧٩). زيبايى و ظرافت همين چند نمونه موجب شده كه ووستنفلد هجاهاي ابن
عبدربه را از بهترين اشعار وي بداند (نك: جبور، ١٧٠-١٧١).
ابن عبدربه به مرثيه سرايى نيز اقبال تمام داشت و نه تنها بخشى از العقد
(٣/٢٤٤-٣٠٣) را به اين موضوع اختصاص داده، كه خود نيز در اين فن طبع
آزمايى كرده است. مرثيههايى كه براي برادر و دو پسرش سروده (همان،
٣/٢٥٠-٢٥٣، ٢٥٨، ديوان، ٧١-٧٢، ٧٥-٧٦، ٨٢ -٨٣؛ ابن فرضى، ٢/١٨٧- ١٨٨) در نوع
خود كم نظير است (نك: جبور، ١٨٩-١٩١؛ قس: شلبى، ١٦٣-١٦٤). سرزمين دلاويز
اندلس آنچنان الهام بخش شاعران آن ديار بوده كه غالباً گوي سبقت را در
وصف، از سخنوران شرق مىربودهاند. ابن عبدربه نيز به ياري طبع نكته سنج
خود در اين زمينه آثاري بديع آفريده است (نك: العقد، ٥/٤٢٣؛ قس: جبور،
١٩١-١٩٣). مثلاً وصف او از اسب (ابن عبدربه، همان، ١/١٦١) آكنده از تركيبات
و مضامين ابتكاري است. ابن كتانى در مجموعة التشبيهات (ص ١٠٤، جم) بخش
عمدهاي را به سرودههاي ابن عبدربه اختصاص داده است.
در اين دوره (به ويژه اوايل سدة ٤ق) حركت خزنده از قديم به جديد و از شعر
كهن به شعر نو در اندلس پديد آمده بود. ابن عبدربه نيز، با همة وفاداري به
شعر كهن نمىتوانست از تأثير اين تحول به دور ماند. به اين جهت، در برخى
آثار او به خصوص در سرودهاي ميهنى كه مىبايست خرد و كلان بتوانند به
سادگى از بر كنند، گرايش به شيوة نو پديدار مىشود (بهترين نمونه: العقد،
٤/٤٩٨؛ ابن عذاري، ٢/١٥٧؛ قس: شلبى، ٤١٤-٤١٦)، ظاهراً با توجه به همين نكته
بوده است كه وي را از پايهگذاران موشّح سرايى در اندلس قلمداد كردهاند
(ابن بسام، ١(٢)/١-٢؛ ابن شاكر، ٢/١٤٩؛ صفدي، توشيع، ٣١).
ابن عبدربه نخستين بار در اندلس به سرودن شعر «تعليمى» پرداخت. وي فنّ
عروض را به منظور سهولت يادگيري به نظم آورد و مثالهايى كه خليل براي هر
يك از بحور عروض آورده بود، چون به نظرش دشوار آمد، ابياتى از سرودههاي
خود را به جاي آنها نهاد ( العقد، ٥/٤٢٤- ٥١٨). مىتوان ارجوزة تاريخى و ٤٤٥
بيتى او را نيز (همان، ٤/٥٠٠ -٥٢٧، ديوان، ٢٠١-٢٢٩) كه گزارش سال به سال
لشكركشيهاي عبدالرحمان الناصر از ٣٠١ تا ٣٢٢ق در آن آمده است، از اين نوع
دانست (قس: زيدان، ٢/٢٠٢، كه اين ارجوزه را از نوع «شعر داستانى» دانسته
است).
ابن عبدربه از آنجا كه حدود ١٠ هزار بيت شعر در كتابش نقل كرده (جبور، ١٢١)،
مىتواند در زمرة راويان شعر قرار گيرد. خود او نيز راويانى داشته كه سعيد بن
قزّاز، قاسم بن حمداد عُتقى و ابوعمرو كلبى از آن جملهاند (حميدي، ١/٣٦٣،
٢/٥٢٨، ٦٣٣). ظاهراً اشعار او نخستين بار به دستور حكم بن عبدالرحمان المستنصر
گردآوري شده و ابن عبدربه خود با آنكه فرصت و امكانات كافى در اختيار
داشته، به اين مهم نپرداخته است (همو، ١/١٦٤؛ قس: ضيف، ٤١٨). دفترهاي
شعري هم كهحميدي (همانجا) ديده، احتمالاً تنهامجموعهاياز «ممحّصات» وي
بوده است. با اينهمه ابن خلكان (١/١١٠) و ديگران (ابن عماد، ٢/٣١٢؛ مقري،
٣/١٥٨)، از ابن عبدربه به عنوان شاعري صاحب ديوان نام بردهاند، هر چند
اشارة صريحى به رؤيت ديوان شعر او يا نقل از آن نكردهاند. در عصر حاضر محمد
رضوان دايه اشعار پراكندة او را از منابع مختلف گردآورده و همراه با مقدمه و
تعليقاتى با عنوان ديوان ابن عبدربه منتشر كرده است، اما به نظر مىرسد كه
در تدوين آن استقصاي كافى به عمل نيامده باشد، زيرا مثلاً دو بيت شعر ابن
عبدربه كه در شرح حال ابوعمرو كلبى آمده (حميدي، ٢/٦٣٣ -٦٣٤؛ ضبى، ٥٢٧ -
٥٢٨)، در اين ديوان نقل شده است.
ابن عبدربه به نقد ادبى نيز عنايتى خاص داشته و بخشى از العقد (٥/٢٦٩-٤٢٣)
را به نقد شعر اختصاص داده است. ابزارها و موضوعهايى كه وي در اين باب به
كار گرفته، همه سنتى و تقليدي است، اما دست كم بر توان و ذوق او در
شعرشناسى دلالت دارد و نيز نشان مىدهد كه وي نقد را براي شعر و ادب ضروري
مىدانسته است (نك: همان، ١/٢) و شايد تعرضات بىمحاباي وي به ابن قتيبه و
سيبويه و مُبَرّد از همين برداشت او مايه گرفته باشد (همان، ٥/٣٩٠-٣٩١، ٦/٧٧،
٣٥٤).
كتاب بسيار مشهور ابن عبدربه، العقد الفريد، به تقليد از عيون الاخبار ابن
قتيبه نگارش يافته و مندرجات و ترتيب و عناوين ابواب آن آشكارا تحت تأثير
كتاب ابن قتيبه است. وقتى عيون الاخبار كه يك دائرةالمعارف ادب، به
معناي وسيع كلمه در آن روزگار بود، به همت شاگرد اندلسى ابن قتيبه، قاسم
بن اصبغ، به قرطبه برده شد (نك: ه د، ابن قتيبه) و مورد استقبال شايان
قرار گرفت، ابن عبدربه به عنوان شاعر رسمى دربار و اديب نامدار قرطبه بر
آن شد تا كتابى همانند آن بنويسد. هر چند وي كه با شعر و شاعري و در بزم
سلاطين روزگار گذرانيده بود، هرگز با ابن قتيبه كه مرد دين و علم و ادب و
جامع همة علوم و معارف عصر خويش بود، برابري نمىتوانست كرد، اما اين قدر
بود كه بتواند در آن تنگناي تعصبات فقهاي قشري اندلس، سفرة ادب و هنر را
بگستراند و محافل ادبى آن روز قرطبه را تغذيه كند و خاطر اميران دنيادار
اندلس و رجال دربارشان را خشنود گرداند. نگاهى به عناوين بخشهاي العقد
الفريد مىتواند برآوردي از محتواي ادبى آن به دست دهد و معلوم دارد كه
ابن عبدربه در اين اثر خويش به كدام يك از زمينههاي ادب پرداخته و كدام
يك را فروگذاشته است.
فهرست عناوين ابواب العقد كه به نام گوهرهاي گرانبها ناميده شدهاند، چنين
است: ١. پادشاهى، ٢. جنگ، ٣. بخششها و دهشها، ٤. وفدها، ٥. گفت و گو با
پادشاهان، ٦. دانش و ادب، ٧. ضرب المثلها، ٨. پندنامه و زهديات، ٩. تسليتها و
مرثيهها، ١٠. انساب، ١١. گويش باديه نشينان، ١٢. پاسخ گويى و پاسخ نويسى،
١٣. خطابه، ١٤. انشا و نويسندگى، ١٥. تاريخ خلفا، ١٦. تاريخنامة زياد و حجّاج و
طالبيان و برمكيان، ١٧. تاريخ عرب، ١٨. نقد شعر، ١٩. عروض و قافيه، ٢٠.
موسيقى و آواز، ٢١. زنان، ٢٢. پيامبران دروغين و ديوانگان و بخيلان و
طفيليان، ٢٣. آدميزادگان و جانوران و شهرها، ٢٤. خوردنيها و آشاميدنيها، ٢٥.
فكاهيات و لطيفهها.
هدف ابن عبدربه از نگارش العقد، اساساً آن بوده است ك مجموعهاي از معارف
و آداب مشرق را در اختيار نسل جوان مغرب قرار دهد. چنانكه صاحب بن عباد
وقتى آن را بررسى كرد، مطالب آن را برخلاف انتظار، مربوط به مشرق يافت و
چنانكه معروف است، تمثل به اين آيه از قرآن كريم (يوسف /١٢/٦٥) كرد:
«اين بضاعت ماست كه به خودمان برگردانيده شده است» (ياقوت، ٤/٢١٤-٢١٥)،
اما به رغم اين داوري، بايد گفت كه ابن عبدربه اين كتاب دائرةالمعارف
گونه را علاوه بر بخشهاي مربوط به تاريخ اندلس، با اشعار خود و ديگر شاعران
اندلسى چون غزّال، عباس بن فرناس و مؤمن بن سعيد نيز آراسته است ( العقد،
١/٤، فهرست قوافى).
ابن عبدربه، مانند ابن قتيبه، سرِ آن داشته است كه كتابش از گزند كهنگى
در امان بماند و عمامة كتاب خوانان را مفيد افتد و آنچنان جاذبهاي داشته
باشد كه در سفر و حضر آن را فرو نگذارند (همان، ٦/١٤٣). به همين لحاظ، از يكسو
سخت به ايجاز مىپرداخته و گذشته از حذف اسناد روايات و حكايات (همان،
١/٣-٤) از تكرار موضوعات - حتى اگر بىفايده هم نمىبوده - دوري جسته و از
سوي ديگر، از آوردن داستانها و لطيفههاي نكتهآميز، حتى شوخيهاي زننده و
تعبيرات مستهجن ابايى نداشته است (قس: جبور، ١١٤-١١٩).
ابن عبدربه العقد الفريد را در ساليان دراز تأليف كرده و پيوسته مطالب و
مندرجات بخشهاي تنظيم يافته و طراحى شدة آن را مورد افزايش و كاهش يا
آرايش و پيرايش قرار مىداده است (جبور، ١٤٨)، اما تدوين نهايى كتاب بايد در
سالهاي آخر عمر وي يعنى پس از ٣٢٢ق/٩٣٤م يا اواخر همين سال صورت گرفته
باشد. مقدمة كوتاه كتاب - كه نسبت به بقية آن نثري متفاوت دارد (جبور، ١٥٦)
و به گواهى مضمونش در دوران بيماري وي و پس از آن توبة خلصاء نوشته شده -
نشان دهندة تصميم شتابزدة ابن عبدربه بر تدوين و ارائة آن بوده است و چه
بسا اشارة صريح او مبنى بر جاي دادن ارجوزة تاريخى مشتمل بر فتوحات
عبدالرحمان الناصر به جاي خاتمه در آخر كتاب (همان، ٤/٥٠٠، نك: دنبالة
مقاله)، به اين معنى باشد كه در همين ايام، اثر پر حجم خود را به عنوان
حاصل عمر خويش به خليفة مذكور تقديم كرده است (قس: جبور، ١٤٧- ١٤٨).
منابع عمدة ابن عبدربه در نگارش العقد الفريد عبارتند از: قرآن تورات و
انجيل؛ ترجمة كتابهايى از ايران (نك: العقد، ١/٦٦) و يونان و هند (همان، ١/٧٠،
١٢٣، ٢١٣/ ٦/٢٣٦، ٣٨٠) كه آنها را از عيون الاخبار گرفته بوده است (قس: جبور،
٦٧ - ٦٨)؛ نيز ايام العرب و امثال العرب ابوعبيده معمر بن مثنى را تقريباً
به تمامى نقل كرده است، جز آنكه خود گويد كه ضربالمثلهاي كهن عربى را از
توضيحات و افزودههاي ابوعبيده پيراسته و به جاي آن ضربالمثلهاي عاميانة
رايج در زمان خود را آورده است ( العقد، ٣/٨١؛ جبور، ٦٥، ١٢٤- ١٢٥). از
كتابهاي جاحظ و مبّرد نيز بسيار بهره جسته و از استادان خود مانند خشنى، محمد
بن وضاح و بقى بن مخلد روايات بسيار نقل كرده، اما به ندرت از آنان نام
برده است (نك: همان، فهارس؛ قس: جبور، ٦٩ -٧١).
العقد الفريد با اينكه مجموعة دلپذيري از معارف دينى، سياسى - اجتماعى،
تاريخ ادبيات و تاريخ سياسى اجتماعى عرب و به ويژه فرهنگ عامه است، اما
مىتوان برخى از بخشهاي آن را، با توجه به جامعيت و استقلال موضوع آنها،
كتابهايى جداگانه به شمار آورد. از آن جمله است بخش نوزدهم كه بحث مفصلى
در باب عروض در بر دارد. العقد از نظر تاريخ اندلس نيز داراي اهميت فراوان
است، زيرا مؤلف خود شاهد بسياري از حوادثى بوده كه در كتاب آمده است (قس:
جبور، ٧١-٨٠) و نيز از آنجا كه بسياري از منابع ابن عبدربه از دست رفته،
اين كتاب منبع منحصر به فرد برخى روايات تاريخى مانند اخبار مربوط به زياد
و حجاج بن يوسف و علويان است (ابن خلكان، ٢/٣٠؛ ابن خلدون، ٢٣، ٢٦).
جايگاه العقد الفريد به عنوان كتاب درسى ادب نيز در خور توجه است. اين
كتاب همواره به عنوان متن درسى تلقى شده و به خصوص در اندلس از اين
حيث مورد استفاده قرار مىگرفته است (نيكل، .(٣٥ از اين رو عدهاي از ادبا و
دانشمندان، از جمله ابن منظور (د ٧١١ق/١٣١١م) به اختصار و تلخيص آن همت
گماشتهاند (سيوطى، ١/٢٤٨). نسخههاي خطى برخى از اين مختصرات هم اكنون
موجود است (جبور، ١٤٨-١٤٩). در اوايل قرن حاضر، جمعى از ادباي مصر مختار العقد
را تنظيم كردند كه بارها در قاهره به چاپ رسيده است. در بيروت و ايران نيز
اينگونه مختصرات، غالباً با همان انگيزة تدارك كتاب درسى به شيوههاي
مختلف فراهم آمده و انتشار يافته است.
مجموعههاي بزرگ ادب كه پس از العقد الفريد پديد آمدهاند، عموماً از اين
كتاب بهره فراوان بردهاند. بيش از همه قلقشندي در صبح الاعشى، ابشيهى در
المستطرف و بغدادي در خزانةالادب (همو، ١٥٠) از اين كتاب نقل كردهاند.
در دو قرن اخير، كتاب العقد الفريد سخت مورد عنايت خاورشناسان قرار گرفته
است. پيش از همه تورنل قسمتهايى از آن را كه به تاريخ اقوام قديم عرب
ارتباط مىيافت، به فرانسه ترجمه كرد و تحت عنوان «رسائلى دربارة تاريخ
اعراب پيش از اسلام١» در سالهاي ١٨٣٦- ١٨٣٨م به چاپ رسانيد (نك: جبور، ١٥٢).
فارمر بيشتر مطالب بخش موسيقى و آواز كتاب را با آرايشى نوين و با عنوان
«موسيقى: گوهرگرانبها٢» به انگليسى برگردانيد. لوي پرووانسال II/٢,١٥) از آن
بهرة بسيار برده و برخى مندرجات آن را به زبان فرانسه درآورده است. نيكل
نمونههاي متنوّعى از اشعار ابن عبدربه را به انگليسى ترجمه و شرح كرده
است (ص .(٣٥-٤٢ كنتيننته (ص به ترجمة مجموعهاي از اشعار عاشقانة ابن
عبدربه به زبان اسپانيايى پرداخته است. كوول (ص ضمن ترجمه و شرح يكى از
قصايد ابن عبدربه عشق و غزل را از ديدگاه او توضيح داده است. وي دربارة
چگونگى معشوق در تخيل شاعرانة ابن عبدربه تحليل جالبى دارد. مونرو (ص
ارجوزة تاريخى ابن عبدربه را همراه با شرح حال مختصري از وي به انگليسى
برگردانيده است. نخستين چاپ العقد در جهان اسلام در بولاق (١٢٩٣ق) انجام
پذيرفته كه بارها همراه با تعليقات محققان كشورهاي مختلف اسلامى تجديد چاپ
شده است.
العقد الفريد به موازات شهرت كمنظير خود همواره منتقدان سرسختى نيز داشته
است. قلفاظ، شاعر معاصر ابن عبدربه، نامگذاري كتاب را به العقد الفريد (سينه
ريز بىمانند) مورد ريشخند قرار مىداد و آن را «حبل التّوم» (رشتة سير)
مىناميد (ابن ظافر، همانجا؛ صفدي، الوافى، ٨/١٤). انتقاد اعتراض آميز صاحب
بن عباد نيز چون داغى بر پيشانى اين كتاب باقى مانده است. ابو على بن
ربيب تميمى در نامهاي كه ابن حزم اندلسى به آن پاسخ داده، بر تأليف
ابن عبدربه خردة بسيار گرفته است (نك: مقري، ٣/١٥٨). امروزه هم گه گاه از
سوي محققان معاصر انتقاداتى از آن به عمل مىآيد (براي نمونه، نك: جبري،
١٦٧-١٧١) كه به رغم تأكيد مؤلف بر تنظيم و تبويب كتاب، بيش از هر چيز،
متوجه پراكندگى و عدم انسجام مطالب آن است.
نسخههايى كه در عصر ما از العقد شناخته شده، دربردارندة شواهدي حاكى از حذف
و اضافه و تغييرات گسترده در متن كتاب است: ترتيب بخشهاي كتاب با آنچه در
گزارش ياقوت آمده تفاوت دارد (نك: العقد، ١/٦؛ قس: ياقوت، ٤/٢٢٠-٢٢١). شرح
حال ٤ خليفة عباسى كه پس از ابن عبدربه در گذشتهاند، در كتاب (٥/١٢٩-١٣١)
موجود است. برخى گزارشهاي جغرافيايى راجع به سرزمينهاي مشرق به ويژه مكه
و مدينه و بيتالمقدس، از قول شاهد عينى در كتاب (٦/٢٥٥- ٢٦٥) آمده است كه
اگر آنها را چنانكه برخى گفتهاند (جبور، ١٤٢)، برگرفته از آثار ديگران
ندانيم، مىتواند از اضافات بعد از فوت وي باشد. در باب «معلّقات» ( العقد،
٥/٢٦٩-٢٧٠) تنها مصراع اول از مطلع هر يك از آن ٧ قصيدة بزرگ به چشم
مىخورد و بقيه حذف شده است. ارجوزة تاريخى ابن عبدربه، از آخرين صفحات
كتاب به آخر بخش پانزدهم (٤/٥٠٠ -٥٢٧) نقل مكان يافته و كتاب عملاً بدون
«خاتمه» مانده است. اين تغييرات مىتواند عمدتاً توسط ابن عبدربه مالقى
(نك: بندپايانى مقاله) صورت پذيرفته باشد (جبور، ١٤٤-١٤٦).
ظاهراً ابن عبدربه نام كامل العقد الفريد را خود براي كتابش برگزيده بوده
است. زيرا در مقدمة همه نسخههاي شناخته شده، به همين صورت آمده است (نيز
نك: ابشيهى، ٢؛ بغدادي، ١/١٠). اما بعضى از محققان با توجه به تكرار نام
اختصاري العقد در آثار ابن سعيد و فتح بن خاقان، چنين پنداشتهاند كه كلمة
«الفريد» را ناسخان بر نام كتاب افزودهاند (جبور، ٤٧-٥٠).
العقد الفريد يگانه تأليف ابن عبدربه بوده است. كتاب ديگري كه با عنوان
اللباب فى معرفةالعلم و الا¸داب به وي نسبت دادهاند (حاجى خليفه، ٢/١٥٤٣؛
كحاله، ٢/١١٥)، بايد تحريري ديگر از بخش «الياقوتة فى العلم و الا¸داب» در
كتاب العقد بوده باشد، زيرا در منابع كهن به آن اشارتى نرفته است. كحاله
(همانجا) اثري با عنوان اخبار فقهاء قرطبة را نيز به وي نسبت داده است كه
در هيچ يك از منابع متقدم ديده نشد.
در چند دهة اخير كتابها و رسالههاي تحقيقى مستقلى راجع به زندگانى ابن
عبدربه و شعر و ادب و كتاب مشهور وي تأليف شده است كه ابن عبدربه و
عقده، نوشتة جبرائيل جبور؛ ابن عبدربه الاندلسى مع دراسة حياته و شعره،
دمشق، ١٩٧٧م، تأليف محمد طنجى و رسالة دكتري موسى رزق ريحان با عنوان شعر
ابن عبدربه جمعاً و تحقيقاً و دراسةً (شلبى، ٤٥٩) از آن جملهاند.
خاندان ابن عبدربه تا چند قرن پس از وفات او در اندلس به علم و ادب شهرت
داشته است (مقري، ٢/١١٨). در ميان فرزندان و نوادگان وي ابوعبدالله محمد
ابن عبدربه، معروف به ابن عبدربه مالقى كاتب (زنده در ٦٠٤ق/١٢٠٧م) ساكن
مالقه از ديگران مشهورتر است (ابن ابار، ١٣٥؛ ابن سعيد، المغرب، ١/٤٢٧؛
صفدي، الوافى، ٣/٢٠٣؛ مقري، همانجا). وي كاتب ابوالربيع سليمان بن عبدالله
بن عبدالمؤمن و از دوستان عبدالواحد مراكشى صاحب المعجب بوده (مراكشى، ٢٩٧)
و جامعترين شرح حال او در آن كتاب (ص ٢٩٧-٣٠٠) آمده است. ابن عبدربه
مالقى در صناعت نظم و نثر و در بديهه گويى استاد بوده و در فلسفه و منطق و
علوم يونان دست داشته است (همو، ٢٧٩، ٢٩٨-٣٠٠). وي سفرهاي طولانى به بلاد
مشرق به ويژه مصر كرده (ابن سعيد، همانجا) و در آنجا ابن سناءالملك را ديده
و بخشى از سرودههاي او را از خود او اخذ كرده است (همو، ٢٩٩؛ مقري، ٢/٩٧-
٩٨). مىتوان احتمال داد كه تغييرات و حذف و اضافاتى كه در كتاب العقد
الفريد مشاهده مىشود، توسط ابن عبدربه مالقى صورت گرفته و همو بانى ترويج
دوبارة اين كتاب گرديده و نسخههاي متداول العقد همه از روي نسخة او تهيه
شده باشد (قس: جبور، ١٤٤-١٤٧).
مآخذ: ابشيهى، محمد، المستطرف، قاهره، ١٣٧١ق/١٩٥٢م؛ ابن ابار، محمد،
تحفةالقادم، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن ابى اصيبعه،
احمد، عيون الانباء، به كوشش آوگوست مولر، قاهره، ١٢٩٩ق/١٨٨٢م؛ ابن بسام،
على، الذخيرة، قاهره، ١٣٦٤ق/١٩٤٥م؛ ابن بشكوال، خلف، الصلة، به كوشش عزت
عطار حسينى، قاهره، ١٣٧٤ق/١٩٥٥م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن حيان،
المقتبس، به كوشش محمود على مكى، بيروت، ١٩٧٣م؛ ابن خلدون، عبدالرحمان،
مقدمه، به كوشش خليل شحادة، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن
دحيه، عمر، المطرب من اشعار اهل المغرب، به كوشش ابراهيم ابياري و
ديگران، قاهره، ١٩٥٤م؛ ابن سعيد، على، عنوان المرقصات و المطربات، قاهره،
١٢٨٦ق؛ همو، المغرب، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، ١٩٥٣م؛ ابن شاكر كتبى،
محمد، فوات الوفيات، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٧٤م؛ ابن صاعد،
اندلسى، صاعد، طبقات الامم، به كوشش لويس شيخو، بيروت، ١٩١٢م؛ ابن ظافر،
على، بدائع البدائه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٩٧٠م؛ ابن
عبدربه، احمد، ديوان، به كوشش محمد رضوان دايه، دمشق، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ همو،
العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن عذاري
مراكشى، محمد، البيان المغرب، به كوشش ج. س. كولن و اِ. لوي پرووانسال،
ليدن، ١٩٥١م؛ ابن عماد، عبدالحى، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥٠م؛ ابن فرضى،
عبدالله، تاريخ علماء الاندلس، قاهره، ١٩٦٦م؛ ابن كتانى، محمد، التشبيهات،
به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٦٦م؛ ابن كثير، البداية؛ بغدادي، عبدالقادر،
خزانة الادب، بيروت، دارصادر؛ پالنثيا، آنخل گنثالث، تاريخ الفكر الاندلسى،
ترجمة حسين مؤنس، قاهره، ١٩٥٥م؛ ثعالبى، يتيمةالدهر، قاهره، ١٣٥٢ق/١٩٣٤م؛
جبري، شفيق، «دراسةالعقد الفريد»، مجلة المجمع العلمى العربى، دمشق،
١٣٧١ق/١٩٥٢م، شم ٢٧؛ جبور، جبرائيل، ابن عبدربه وعقده، بيروت، ١٩٧٩م؛ حاجى
خليفه، كشف؛ حميدي، محمد، جذوةالمقتبس، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و
ابراهيم زيبق، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ همو، العبر، به كوشش محمد سعيد بن
بسيونى زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ زيدان، جرجى، تاريخ آداب
اللغةالعربيّة، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، ١٩٥٧م؛ سيوطى، عبدالرحمان،
بغيةالوعاة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ شلبى،
سعداسماعيل، الاصول الفنّيّة الشعر الاندلسى، عصر الامارة، قاهره، ١٩٨٢م؛
صفدي، خليل، توشيع التوشيح، به كوشش البير حبيب مطلق، بيروت، ١٩٦٦م؛ همو،
الوافى بالوفيات، به كوشش محمد يوسف نجم، بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م، ج ٨؛
همان، به كوشش س. ددرينگ، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م، ج ٣؛ ضبّى، احمد، بغية
الملتمس، قاهره، ١٩٦٧م؛ ضيف، شوقى، الفن و مذاهبه فى الشّعر العربى،
قاهره، ١٩٦٠م؛ عباس، احسان، تاريخ الادب الاندلسى، عصر سيادة قرطبة، بيروت،
١٩٨٥م؛ فتح بن خاقان، مطمح الانفس و مسرح التّاْنّس، به كوشش محمد على
شوابكة، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ كحاله، عمررضا، معجم المؤلفين، بيروت، ١٩٥٧م؛
مراكشى، عبدالواحد، المعجب، به كوشش محمد سعيد عريان و محمد عربى علمى،
قاهره، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ مقري تلمسانى، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان
عباس، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ هيكل، احمد، الادب الاندلسى من الفتح الى سقوط
الخلافة، قاهره، ١٩٨٦م؛ ياقوت، ادبا؛ نيز:
Continente, J. M., X Notas sobre la poes U a amorosa de Ibn q abd rabbihi n , Al
- Andalus , Madrid / Granada , ١٩٧٠ , vol . XXXV ; Cowell , D . C , . X Ibn q
abd rabbihi and his Ghazal Verse n , Journal of Arabic Literature, Leiden, ١٩٧٤,
vol. V; Dozy, R., Histoire des Musulmans d'Espagne, Leiden, ١٩٣٢; Farmer, H. G.,
Studies in Oriental Music, Frankfurt, ١٩٨٦; L E vi - Proven ٥ l, ., Histoire de
L'Espagne musulmane, Paris/Leiden, ١٩٥٠-١٩٥٣; Monrco, J. T., Hispano - Arabic
poetry, London, ١٩٧٤; Nykl, A. R., Hispano - Arabic Poetry, Baltimore, ١٩٤٦; P E
r I s, H., Lapo E sie andalouse en arabe classique Paris, ١٩٥٣; Fibera, J.,
Music in Ancient Arabia and Spain, New York, ١٩٧٠.
محمدعلى لسانى فشاركى
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا