کشف الیقین ت آژیر
(١)
پيشگفتار
٣ ص
(٢)
اوصاف آن حضرت از لسان مبارك پيامبر
١٢ ص
(٣)
مقدمه
٣٩ ص
(٤)
فصل اول پيرامون فضايلى كه پيش از تولد حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٤٣ ص
(٥)
نخست اين كه نام حضرت(ع) در تورات آمده است
٤٥ ص
(٦)
دوم برانگيخته شدن پيامبران بر ولايت پيامبر و على(ع)
٤٥ ص
(٧)
سوم اين كه اسم او بر عرش نگاشته شده است
٤٧ ص
(٨)
چهارم اين كه روايت شده است پيامبر خدا
٤٩ ص
(٩)
پنجم توسل آدم به حضرت(ع) در توبه
٥٢ ص
(١٠)
فصل دوم پيرامون فضايلى كه در زمان خلقت و ولادت حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٥٥ ص
(١١)
فصل سوم پيرامون فضايلى كه در حال كمال و بلوغ حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٦١ ص
(١٢)
باب اول فضايل به دست آمده از فعل و اثر اين فضايل يا نفسانى هستند يا جسمى
٦٣ ص
(١٣)
مطلب اول در فضايل نفسانى
٦٣ ص
(١٤)
مبحث اول ايمان
٦٣ ص
(١٥)
مبحث دوم علم
٧٨ ص
(١٦)
مبحث سوم خبر دادن از غيب
١٠٥ ص
(١٧)
مبحث چهارم در شجاعت
١١١ ص
(١٨)
مبحث پنجم در پارسايى و زهد
١١٣ ص
(١٩)
مبحث ششم در بخشش و كرم
١١٧ ص
(٢٠)
مبحث هفتم در پاكدامنى و ديندارى و استجابت دعا
١٣٣ ص
(٢١)
مبحث هشتم در اخلاق خوش حضرت(ع)
١٤٠ ص
(٢٢)
مبحث نهم در شكيبايى
١٤٢ ص
(٢٣)
مطلب دوم پيرامون برترىهاى جسمى حضرت
١٤٢ ص
(٢٤)
مبحث اول در عبادت
١٤٢ ص
(٢٥)
مبحث دوم در جهاد
١٤٦ ص
(٢٦)
مبحث سوم پيرامون پيشگام بودن در تصديق
١٨٣ ص
(٢٧)
مبحث چهارم در بردن سوره برائت به مكه
١٩٠ ص
(٢٨)
مبحث پنجم در گرد آوردن ويژگىهاى متضاد
١٩٥ ص
(٢٩)
مبحث ششم در گزيدههايى اندك از سخنان حضرت
١٩٥ ص
(٣٠)
باب دوم فضايل به دست آمده از خارج
٢٠٤ ص
(٣١)
مبحث اول در نسب حضرت(ع)
٢٠٤ ص
(٣٢)
مبحث دوم در ازدواج با فاطمه
٢٠٦ ص
(٣٣)
مبحث سوم در برادرى على(ع) با پيامبر
٢١٠ ص
(٣٤)
مبحث چهارم در بستن درها
٢١٨ ص
(٣٥)
مبحث پنجم در مباهله
٢٢١ ص
(٣٦)
مبحث ششم در وجوب محبت و مودت به على(ع)
٢٢٧ ص
(٣٧)
مبحث هفتم در اين كه حق و قرآن از على جدا نمىشوند
٢٣٩ ص
(٣٨)
مبحث هشتم در اين كه پيامبر
٢٤٣ ص
(٣٩)
مبحث نهم در تصريح به اين كه پيامبر
٢٦٠ ص
(٤٠)
مبحث دهم در اين كه پيامبر، على(ع) را امير المؤمنين مىخوانده است
٢٧٦ ص
(٤١)
مبحث يازدهم پيرامون اخبار منزلت و يكى بودن پيامبر
٢٨٢ ص
(٤٢)
مبحث دوازدهم در خبر پرنده
٢٩١ ص
(٤٣)
مبحث سيزدهم در تصريح به اين كه حضرت(ع) بهترين مردم است
٢٩٣ ص
(٤٤)
مبحث چهاردهم در تهديد كسانى كه با خلافت على(ع) به دشمنى برخيزند
٢٩٥ ص
(٤٥)
مبحث پانزدهم در همانند كردن على به سوره اخلاص و كعبه و سر پيامبر
٢٩٨ ص
(٤٦)
مبحث شانزدهم پيرامون سطل
٣٠١ ص
(٤٧)
مبحث هفدهم در توصيف حضرت به سيادت و آقايى
٣٠٢ ص
(٤٨)
مبحث هجدهم در اين كه اوست صاحب حوض كوثر و صاحب اذن در وارد شدن به بهشت و اين كه در روز رستخيز و در صراط پرچمدار است و دو ملك او بر ملائك مىبالند
٣٠٣ ص
(٤٩)
مبحث نوزدهم پيرامون فرزندان حضرت(ع)
٣٠٤ ص
(٥٠)
مبحث بيستم پيرامون همسر امام(ع)
٣٤٤ ص
(٥١)
مبحث بيست و يكم پيرامون اخبار مربوط به آيات نازل شده در حق على(ع) به نقل از جمهور
٣٤٧ ص
(٥٢)
مبحث بيست و دوم اين كه نسل پيامبر
٤١٠ ص
(٥٣)
مبحث بيست و سوم پيرامون خبر منا شده -
٤١١ ص
(٥٤)
مبحث بيست و چهارم پيرامون دعا براى حضرت(ع)
٤١٤ ص
(٥٥)
مبحث بيست و پنجم پيرامون بيم دادن به كسى كه بغض على(ع) در دل داشته باشد
٤١٥ ص
(٥٦)
مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
٤١٧ ص
(٥٧)
مبحث بيست و هفتم پيرامون قرار گرفتن حضرت(ع) بر شانه پيامبر
٤٢٧ ص
(٥٨)
مبحث بيست و هشتم در اين كه ياد كردن و نگاه كردن به على(ع)، عبادت است
٤٢٩ ص
(٥٩)
مبحث بيست و نهم در اين كه على(ع) در روز رستخيز ميان پيامبر
٤٣٠ ص
(٦٠)
مبحث سىام پيرامون اين كه پيامبر
٤٣١ ص
(٦١)
مبحث سى و يكم پيرامون حديث دينار
٤٣١ ص
(٦٢)
مبحث سى و دوم در بيان اين كه پيامبر
٤٣٣ ص
(٦٣)
مبحث سى و سوم على در شب معراج
٤٣٥ ص
(٦٤)
مبحث سى و چهارم در اين كه رسول خدا
٤٣٦ ص
(٦٥)
مبحث سى و پنجم در اين كه خداوند به پيامبر
٤٣٧ ص
(٦٦)
مبحث سى و ششم پيرامون اخبارى كه زبير بن بكار - نقل كرده است
٤٤٤ ص
(٦٧)
مبحث سى و هفتم پيرامون حديث فتوت
٤٤٩ ص
(٦٨)
فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٤٥١ ص
(٦٩)
فهارس
٤٦٧ ص
(٧٠)
فهرست آيات(به ترتيب شماره آيه)
٤٦٧ ص
(٧١)
نمايه
٤٧٣ ص
 
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص

کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٢٤٧ - مبحث هشتم در اين كه پيامبر

سپس پيامبر با رساترين صدا ندا در داد كه: آيا من به شما از خود شما اولى نيستم؟

گفتند: آرى. پس پيامبر در حالى كه بازوى على را گرفت و به گونه‌اى آن‌ها را بلند كرد كه سفيدى زير بغل حضرت (ع) ديده شد فرمود: پس هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست‌[١].


[١] شريف مرتضى در شافى آن گونه كه بحار الانوار ٣٧/ ٢٣٧- ٢٣٦ در بيان صحّت حديث غدير از او نقل مى‌كند مى‌گويد:

« دلالت بر درستى اين خبر را نمى‌جويد مگر فرد خيره سر، چرا كه اين خبر هم ظهور دارد و هم شهرت و هر كه آن را بشنود برايش علم حاصل خواهد شد و جوياى تصحيح حديث غدير و دلالت آن نيست مگر همچون كسى كه مى‌خواهد از صحّت جنگ‌هاى آشكار و مشهور و احوال معروف يا حجّة الوداع حضرت٦ با خبر شود، زيرا ظهور همه اين‌ها و عموميت آگاهى از آن‌ها يكسان است ... اين خبر چنان منحصر به فرد است كه ديگر احاديث در آن شركتى ندارند، زيرا اخبار دو گونه‌اند: يكى خبرى كه اسانيد متّصل در نقل آن معتبر نيست همچون خبر جنگ بدر و خيبر و جمل و صفّين، و گونه ديگر، خبرى است همچون اخبار شريعت كه اتّصال اسانيد در آن معتبر است و شيعه و سنّى در آن اتفاق نظر دارند».

او پس از آوردن خبر تحليف مى‌گويد:

« اگر روشنى اين خبر همچون خورشيد نمى‌بود جايز نمى‌بود امير المؤمنين( ع) به ويژه در اين مقام آن را ادّعا كند».

امّا در دلالت خبر مى‌گوييم:

سخنان علماى هر دو فرقه در دلالت و حصر اين خبر به معناى اولويت و امامت و خلافت، بسيار فراوان است كه ما برخى از آن‌ها را چكيده مى‌آوريم:

از جمله ايشان است ابن بطريق در عمده ١١٩- ١١٢ ده وجه براى معناى مولى برمى‌شمرد و اين معانى را با« اولى» آغاز مى‌كند و سپس مى‌گويد:

« اين ستون و ركنى است كه معانى ديگر اقسام بدان باز مى‌گردد و بدانيد كه اهل زبان و عربى پردازان تصريح دارند كه« مولى» در بردارنده معناى« اولى» است».

او پس از آوردن شواهدى كه بر اين ادّعا دلالت دارد ديگر معانى را به اين معنى باز مى‌گرداند و مى‌گويد:

« حال كه مسأله چنان است كه بيان داشتيم ثابت مى‌شود كه منظور پيامبر٦ از اين سخن:« هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست» همان معناى اولى است كه آن را پيش‌تر آورد و بيان داشت و ديگر جايز نيست اين كلمه به ديگر گونه‌هاى واژه« مولى» و احتمالات آن برگردانده شود، و اين مقتضى آن است كه على( ع) از خود مردم به آن‌ها اولى باشد، زيرا ثابت شده است كه حضرت( ع) مولاى ايشان است چنان كه پيامبر٦ براى خود ثابت دانست كه مولاى مردم است و خداوند سبحان ثابت كرده است كه پيامبر از خود مردم به ايشان اولى است، پس ثابت مى‌شود كه پيامبر٦ از خود مردم به آن‌ها اولى است، پس ثابت شد كه پيامبر بنا به تعبير قرآن كريم اولى و بنا به تعبير خود پيامبر مولاست، پس اگر معنى يكى نباشد. ديگر پيامبر از واژه‌اى كه در قرآن كريم در تعريف او وارد شده است به واژه ديگرى روى نمى‌آورد، پس براى على( ع) بى‌آنكه به معناى ديگرى عدول شود همان به ثبوت مى‌رسد كه براى پيامبر».

شريف مرتضى چنان كه بحار الانوار ٣٧/ ٢٤١- ٢٤٠ از او نقل مى‌كند اين سخن را با بيان ديگرى در شافى مى‌آورد:

« آن چه واژه مولى در بر دارد به گونه‌هايى تقسيم مى‌شود كه از آن جمله است آن چه به پيامبر٦ تعلّق نمى‌گيرد و آن چه به پيامبر تعلّق مى‌گيرد و با دليل، روشن است كه پيامبر آن را نمى‌خواسته است و آن چه براى پيامبر حاصل بوده است و پيامبر بايد آن را مى‌خواسته، چرا كه ديگر گونه‌ها باطل هستند و محال است سخن پيامبر از مفهوم و فايده تهى باشد.

گونه نخست، همان برده آزاد شده و هم پيمان است، زيرا هم پيمان، كسى است كه به قبيله يا عشيره‌اى مى‌پيوندد و با آن هم پيمان مى‌شود تا به يارى‌اش شتابد و به دفاع از آن برخيزد و به همين سبب به آن قبيله انتساب مى‌يابد و بدان مى‌بالد و پيامبر٦ بنا به اين وجه هم پيمان كسى نبوده است.

گونه دوم، خود به دو شكل تقسيم مى‌شود و روشن است كه يكى از آن دو، خواست پيامبر نبوده است چرا كه في نفسه باطل مى‌باشد همچون آزادكننده برده و مالك و همسايه و داماد و جانشين و امام، در صورتى كه اين دو از اقسام مولى شمرده شوند و شكل ديگر آن نيز مورد خواست پيامبر نبوده، زيرا فايده‌اى نداشته است كه خود، آشكار و شايع مى‌باشد و آن عبارت است از پسر عمو.

گونه سوم كه با دليل، روشن است خواست پيامبر نبوده همان ولايت دين و يارى رساندن بدان و محبّت يا ولاء العتق مى‌باشد و دليل اين كه پيامبر٦ آن را نمى‌خواسته همين است كه هر كس بر اساس دين خود دانسته است كه بايد مؤمنان را دوست بدارد و يارى‌شان رساند و قرآن كريم هم اين سخن را گفته است و پسنديده نيست پيامبر مردم را در اين وضع- به گونه‌اى كه حكايت شده است- گرد آورد و امورى دينى را به آگاهى آن‌ها رساند كه به انجام آن مجبور هستند و حال آن كه آن‌ها مى‌دانسته‌اند كه ولاء العتق پسر عموها پيش و پس از شريعت مطرح است و اين سخن عمر بن خطّاب در آن شرايط- آن گونه كه روايت‌هاى گوناگونى حاكى از آن است- خطاب به امير المؤمنين( ع) كه:« مولاى من و مولاى همه مؤمنان گشتى» مبطل آن است كه مقصود، ولاء العتق باشد. همان گونه كه يادآور شديم باطل است مقصود از اين خبر، ولاء العتق يا وجوب يارى رساندن به دين باشد. نيز دور است كه مقصود از آن پسر عمو باشد. زيرا هر دو سخن از هر گونه سودى تهى است.

. پس وجهى باقى نمى‌ماند مگر گونه چهارم كه براى پيامبر حاصل بوده است و پيامبر بايد آن را مى‌خواسته و آن عبارت است از اولاى به تدبير امور آن‌ها و امر و نهى ايشان».

اينك مى‌گوييم: علّامه امينى در الغدير ١/ ٣٧٠- ٣٦٦ براى واژه« مولى» بيست و شش معنى بيان مى‌كند و در پايان مى‌گويد:

« بنا بر اين تنها يك معنى دارد كه همان اولى بودن به چيزى است و اين اولويت به حسب كاربرد در همه موارد تفاوت دارد، پس اشتراك معنوى همان اولى است از اشتراك لفظى كه مقتضى شرايط بسيار و نامعلومى است بر اساس نصّ ثابت كه با اصلى استوار نفى شده و شمس الدين بن بطريق در عمده در بخش‌هايى از اين نظريه بر ما پيشى جسته است».

علّامه مجلسى پس از اثبات حصر مفهوم« مولى» در« اولى» در بحار الانوار ٣٧/ ٢٤٤ مى‌گويد:

« اينك ثابت شد كه مقصود از مولى در اين جا اولى است كه بيانش گذشت، و اولى در سخن پيش به چيزى يا وضعى مقيّد نشده است، و اگر منظور از آن عموم نباشد لازم مى‌آيد كه در سخن پيش چيستانى گفته شده باشد، و از قواعد مقرّر ايشان است كه حذف متعلّق بدون قرينه، دلالت دارد بر خصوص امرى از امور كه دالّ بر عموم است، به ويژه آن كه اين سخن پيامبر:« من انفسكم» بدان پيوست شده است، پس شخص بايد آن گونه كه مى‌خواهد در خويش تصرّف كند و آن دسته از امور خود را كه مى‌خواهد بر عهده گيرد، پس هر گاه حكم شود به اين كه پيامبر از آن‌ها به خودشان اولى است، اين خود گواه آن خواهد بود كه او مى‌تواند هر چه بخواهد بديشان دستور دهد و امور دينى و دنيوى آن‌ها را آن گونه كه مى‌خواهد تدبير كند و مردم با وجود حضرت٦ اختيارى از خود ندارند و آيا اين مفهومى جز امامت و رياست عامّه دارد؟».

شيخ طوسى در رساله مفصح كه در« الرسائل العشر»/ ١٣٦ به چاپ رسيده مى‌گويد:

« هر گاه ثابت شود كه مفهوم اين سخن پيامبر٦:« من كنت مولاه»،« من كنت اولى» است و نيز حضرت( ع) بر ما واجب الطاعه است پس ما بايد فرمانش بريم و از آن چه بازمان مى‌دارد كناره بگيريم و اين خود دليل آن است كه او امام است، زيرا واجب بودن فرمانبرى- بى‌هيچ نزاعى- واجب نيست مگر براى پيامبر يا امام، و از آن جا كه مى‌دانيم او پيامبر نبوده است پس لا جرم امام مى‌باشد».

ابو الصلاح حلبى در تقريب المعارف/ ١٥٣- ١٥١ مى‌گويد:

« خبر غدير بنا بر دو وجه دلالت بر امامت على( ع) دارد: يكى اين كه پيامبر٦ براى مخاطبان مقرّر كرد كه بايد از او فرمان برند و فرمود:« الست اولى بكم منكم بانفسكم»، و چون اعتراف كردند سخن خود را بى‌هيچ گسستگى با حرف تعقيب ادامه مى‌دهد:« فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه»، و اين مقتضى آن است على( ع) با پيامبر٦ در اولى بودن به مردم از خودشان، شريك باشد و اين موجب آن است كه فرمانبرى از حضرت( ع) بر آن‌ها واجب شود، و بنا بر اين وجه ثبوت فرمانبرى بى‌هيچ شبهه‌اى حاكى از امامت حضرت( ع) مى‌باشد ...

. اين كه واژه« اولى» مفهوم امامت را در بردارد آشكار است، زيرا حقيقت اولى عبارت است از كسى كه به داشتن حقّ تصرّف، اختياردارتر و براى تدبير شايسته‌تر است. مى‌گويند: فلانى نسبت به خون و زن و يتيم و امور، اولى است به معناى آن كه شايسته‌تر و اختياردارتر مى‌باشد. پس هر گاه اين مفهوم ميان كسى و گروهى حاصل شد مقتضى آن است كه اين شخص براى آن گروه واجب الطّاعه باشد، زيرا در پيشبرد مقاصد آن‌ها- حتّى اگر آن‌ها را خوش نيايد- و دورى از امور ناخوشايند- حتّى اگر آن‌ها بخواهند- از خود آن‌ها بديشان شايسته‌تر است، و بر همين معنى حمل شده اين سخن پروردگار كه:« النَّبِيُّ أَوْلى‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌ و پيامبر٦ هم همين معنى را بيان داشته است و هر گاه نظير اين سخن براى شخص منصوص عليه وجوب يابد فرمانبرى از او به وجهى كه براى حضرت( ع) حاصل بود وجوب مى‌يابد و وجوب اين فرمانبرى بر اساس اين وجه مقتضى امام بى‌چون و چراى حضرت( ع) خواهد بود». وى نظير همين سخن را در تلخيص الشافى ٢/ ١٦٨- ١٦٧ مى‌آورد.

سيد فيروزآبادى در فضائل الخمسه ١/ ٤٤٨- ٤٤٧ مى‌گويد:

« از آن چه تأكيد دارد پيامبر٦ على را در عمل و با اين سخن به جانشينى خود برگزيد و او را امام پس از خود براى مردم تعيين كرد اين است كه حارث بن نعمان از اين رويداد، سخت دلتنگ شد و بر پيامبر٦ اعتراض كرد و پيامبر٦ به او پاسخ داد كه اين امر به دستور الهى صورت گرفته است و حارث هم گريزى نديد جز اين كه بر خويش نفرين كند تا آن كه عذاب بر او نازل شد و خداوند هلاكش گرداند. اگر مقصود پيامبر٦ رساندن اين مفهوم به مردم بود كه:« هر كس من دوستدار و يار او»؛ يا نظاير آن هستم ديگر مسأله آن قدر اهميت نمى‌يافت كه حارث چنين دلتنگ شود تا جايى كه خويش را نفرين كند و خداوند او را نابود سازد».

سيد شرف الدين در مراجعات/ ٢٥٩ مى‌گويد:

« ما با آن‌ها احتجاج نمى‌كنيم مگر به وسيله آن چه از طريق خودشان رسيده است و حديث غدير و نظايرش از آن جمله است، اگر چه ما احاديث فضايل را چنان پژوهيده‌ايم كه اين جماعت در آن جداگانه به كند و كاو پرداخته‌اند و نكته مخالفى در آن‌ها نيافته‌ايم و به دليلى در خلافت- خلفاى سه‌گانه- برنخورده‌ايم و به همين سبب در خلافت اين جماعت هيچ كس بدان استناد نمى‌جويد».

علّامه امينى در الغدير ١/ ٣٤٠ پس از بحث در صحّت خبر غدير مى‌گويد:

« در دلالت اين خبر بر امامت مولاى ما امير المؤمنين( ع) بايد بگوييم ما در هر چه ترديد داشته باشيم در اين ترديدى نداريم كه واژه« مولى» خواه در مفهومى تصريح داشته باشد كه بنا به وضع لغوى در جستجوى آنيم يا به دليل اشتراك ميان مفاهيم فراوان، مجمل به كار گرفته شده باشد و خواه براى اثبات آن چه در مفهوم امامت كه ما مدّعى آنيم خالى از قرينه باشد يا قراين بسيار آن را در بر گرفته باشد، اين واژه در اين مقام جز بر اين معنى دلالت نمى‌كند و اين به دليل درك حاضرانى از آن جمع بزرگ است كه مى‌توانسته‌اند اين مقام را هضم كنند و نيز كسانى كه مدّتها بعد اين خبر را دريافت كرده‌اند و بى‌آنكه ميان آن‌ها و پيامبر تكدّرى باشد به سخن او در زبان استشهاد كرده‌اند و نيز پيوستگى اين گونه درك در ميان شعرا و ادباى بعد تا زمان ما كه خود دليل قاطعى است در مفهوم مقصود».

. او در همين مأخذ ١١/ ٢١٨ مى‌گويد:

« شگفت است تأويل حديثى كه در امامت و وجوب اطاعت تصريح دارد و خرد درست( عقل سليم) به تباهى اين تأويل گواهى مى‌دهد، چنان كه حال و مقام و اين سخن پيامبر٦: الست اولى منكم بأنفسكم» پس از نزول آيه شريفه‌ يا أَيُّهَا الرَّسُولُ‌ و امثال آن، درستى چنين تأويلى را نفى مى‌كنند. طرفداران اين گونه تأويل از مفهوم اين سخن متنبّى غفلت كرده‌اند كه:

فرض كنيم بگويم اين بام، شام است* آيا جهانيان از ديدن نور نابينا خواهند بود؟».

براى روشنى بيش‌تر سخن علّامه مجلسى را در بحار الانوار ٣٧/ ٢٤٢ مى‌افزاييم كه بر اين گمانه بنا شده است كه مفهوم مولى، دوستدار و يار باشد:

« نيز مى‌گوييم: حتّى به فرض اين كه مقصود از اين واژه، دوستدار و يار هم باشد باز در ميان صاحبان انديشه‌هاى درست و فطرت صحيح بنا به قراين حاليه، دلالت بر امامت على( ع) دارد. اگر فرض كنيم يكى از سلاطين هنگام نزديك شدن زمان مرگش همه نظاميان خود را گرد آورد و دست نزديكترين و خصوصى‌ترين خويش خود را بگيرد و بگويد:« هر كه من دوستدار و يار اويم پس اين دوستدار و يار اوست»، و سپس براى يار و دوستدار او دعا كند و كسانى را كه به او يارى نرسانند و دوستش نداشته باشند نفرين فرستد و اين سخن را در حق ديگرى نگفته باشد و هيچ كس جز او را به عنوان جانشين معرفى نكرده باشد آيا رعاياى او و كسانى كه در اين گردهمايى حضور دارند جز اين مى‌فهمند كه سلطان مى‌خواسته است با اين كار او را به جانشينى خود برگزيند و مردم را تشويق كند كه او را يارى رسانند و دوستش بدارند و همگان را به فرمانبرى از او و يارى رساندنش در برابر دشمن وادارد؟».

نظير همين سخن را علّامه امينى در الغدير ١/ ٣٦٦- ٣٦٥ بيان مى‌كند كه هر كس خواهان آن است مى‌تواند بدان مراجعه كند.

سيّد شرف الدين در مراجعات/ ٢٨٤- ٢٨٣ در پاسخ به سخن ابن حجر در صواعق- كه على به حكم حديث غدير امام بود ليكن اصل امامتش بيعت امّت با او بود- مى‌گويد:

.« تو- كه خداوند به وسيله تو حق را يارى رساند- مى‌دانى كه اگر فلسفه ابن حجر و پيروان او در حديث غدير صحيح باشد در اين هنگام پيامبر٦ در تصميم‌ها و خواست‌هايش- پناه بر خدا- همچون بازيگر و در سخنان و عملكردش- خداى ناكرده- چونان بيهوده گويى خواهد بود، چرا كه بر اساس فلسفه آن‌ها پيامبر در اين مقام بسيار مهم، مقصدى را نمى‌طلبيد جز آن كه بيان كند على پس از عقد بيعت براى خلافت شايسته‌تر خواهد بود و اين مفهومى است كه ديوانگان هم از آن به خنده مى‌افتند چه رسد به خردمندان و على در ميان آن‌ها بر ديگرى امتيازى ندارد و از ديدگاه ايشان در آن هيچ مسلمانى نسبت به ديگرى اختصاص نخواهد داشت، چرا كه در ميان آن‌ها هر كس با او بيعت شود براى خلافت شايسته‌تر خواهد بود و على و ديگر صحابه و مسلمانان در اين باره يكسان خواهند بود، پس اى مسلمانان! اگر فلسفه ايشان درست باشد كدام فضيلت بوده است كه پيامبر٦ در آن هنگام مى‌خواسته است تنها على را در ميان پيشكسوتان بدان اختصاص دهد؟ امّا اين سخن آن‌ها- كه اگر اولويت على به امامت بالمآل نبوده باشد هر آينه او با وجود پيامبر٦ هم امام مى‌بود- ناديده انگاشتنى شگفت و عجيب و غفلت از تمامى پيمان‌هاى انبيا و خلفا و سلاطين و فرماندهان است به پسينيان خود و تجاهلى است به اين حديث:« تو براى من همچون هارون هستى براى موسى، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست»، و فراموش كردن اين سخن پيامبر٦ در حديث الدار به روز انذار است كه فرمود:« سخن او را بشنويد و فرمانش بريد» و به هر حال فراموش كردن ديگر سنّت‌هاى پياپى است. حتّى در صورتى كه اگر بپذيريم اولويت على به امامت به سبب وجود پيامبر٦ امكان نداشته در آن حال بوده باشد پس ناگزير بايد در پى رحلت پيامبر، آن گونه كه پوشيده نيست براى همسويى با قاعده پذيرفته نزد همگان يعنى حمل لفظ- هنگام دشوار بودن دستيابى به حقيقت- به نزديك‌ترين مجازات، خلافتى بلا فصل مى‌داشت».

بنگريد به:« المعيار و الموازنه/ ٢١٢- ٢١٠، الرسائل العشر/ ١٣٨- ١٣٣، تقريب المعارف/ ١٥٨- ١٥١، كشف الغمّه ١/ ٦٢، اعلام الورى/ ١٧٠- ١٦٩، كشف المراد/ ٣٩٥ و ٤٢٠- ٤١٩، طرائف/ ١٤٢- ١٣٩، اللوامع الالهيه/ ٢٧٨، صراط المستقيم ١/ ٣٠٠، حق اليقين ١/ ٢٥٥، فضائل الخمسه ١/ ٤٤٣- ٣٥٦، مراجعات/ ٢٧٨ و ٢٦٤ و معالم المدرستين ١/ ١٤٥.