کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٧٤ - مبحث اول ايمان
رستخيز با من مصافحه كند و اين است صدّيق اكبر[١].
[١] ابن بطريق در« العمده/ ٢٢٢- ٢٢٣ و در« الخصائص»/ ١٩٤ مىگويد:
« بدان كه صدق، خلاف كذب است و صدّيق، ملازم پيوسته صدق، و صدّيق، كسى است كه كارش با سخنش همخوانى داشته باشد. اين نكته را احمد بن فارس لغوى در كتاب« المجمل في اللغة» آورده است و ابو نصر اسماعيل بن حماد جوهرى در كتاب« صحاح» آن را يادآور شده است».
حال كه مفهوم صدّيق چنين شد، پس اين واژه به سه گونه خواهد بود: صدّيقى كه پيامبر است، صدّيقى كه امام است و صدّيقى كه بنده شايسته است و نه پيامبر است و نه امام. امّا آيه اى كه دلالت بر گونه نخست دارد چنين است: وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا( مريم/ ٥٦؛) پس هر پيامبرى صدّيق است ولى نه هر صدّيقى پيامبر، و نيز اين آيه قرآن كريم: يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ( يوسف/ ٤٦؛).
امّا آيهاى كه دليل است بر امام بودن صدّيق: فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً( نساء/ ٦٩؛). آيه، پيامبران را ذكر كرده است و در پى آن صدّيقان را، زيرا پس از پيامبران نمىتوان كسى را اخص از پيامبران بيان كرد.
اخبار رسيده نيز دلالت بر آن دارند كه صدّيقان سه نفرند: حبيب و حزقيل و على كه على افضل آنهاست. پس چون على با اين دو همراه شده در لفظ صدّيق با آنها مشترك گشته است در حالى كه آن دو نه پيامبرند نه امام، پس پيامبر٦ خواسته است كه على در يك امر جداى از آن دو آورده شود و آن امر چيزى نيست مگر امامت. پيامبر٦ فرموده است: على بر آنها برترى دارد. ميان آنها در واژه صدّيق هيچ تفاوتى نيست، زيرا پيامبر٦ فرمود: صدّيقان سه نفرند، پس آنها در واژه يكسانند، و حضرت٦ خواست تفاوت آنها را در معنا روشن سازد و اين چيزى نيست مگر شايستگى امامت، و لذا فرمود: برترين ايشان. تا مخاطبان را بياگاهاند كه على صدّيق و امام است و اين است مفهوم وجه دوم. اگر صدّيق ملازم پيوسته صدق مىباشد و كسى است كه عملش سخنش را تصديق كند، پس شايسته است اين واژه به امير المؤمنين( ع) اختصاص داشته باشد، زيرا او از ابتداى عمرش خدا را عصيان نكرده شريكى براى خدا قائل نشده است و پيوسته ملازم صدق بوده است و عملش سخنش را تصديق مىكند. پس صحيح خواهد بود اين واژه تنها به او اختصاص يابد و بس.
اگر زيور، سر سينه را مىآرايد سر سينه تو زيورى است براى آن آرايش علّامه بياضى در« الصراط المستقيم» ١/ ٢٨٢- ٢٨٣ مىگويد:
« جوهرى و فارسى تصريح دارند بر اين كه صدّيق، ملازم پيوسته صدق است، كسى كه عملش سخنش را تصديق مىكند و صدّيقان شامل پيامبران است و ديگران و صالحان هم صدّيق هستند هم جز ايشان، پس هر پيامبرى صدّيق است ولى عكس آن صادق نمىباشد و هر صدّيقى صالح است بىآنكه عكسش صادق باشد. مقصود ما از صادق نبودن عكس، عدم شمول است نه آن چه منطقىها اصطلاح كردهاند. عكس در اين جا نزد منطقىها صادق است، زيرا عكس موجبه كليّه، موجبه جزئيه است. پس عكس اين قضيه كه« هر پيامبرى صدّيق است» در منطق« برخى از صدّيقان پيامبر هستند» مىباشد كه سخن درستى است. پس دانسته آمد كه رتبه صدّيق ميانه رتبه پيامبر و مطلق صالح است. بر اين اساس صدّيق بر سه گونه تقسيم مىشود: پيامبر:« يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ»، امام:« كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»، كه بيان اين مطلب اندكى پيش گذشت. و كسى كه هيچ يك از آن دو نيست همچون حبيب و حزقيل و نظاير ايشان. سخن پيامبر، حاكى از آن است كه لفظ صدّيق برتر از حبيب و حزقيل مىباشد و اختصاصا به امامت دلالت دارد».
او در اين كتاب/ ٣٢٨ مىگويد:
« بدين ترتيب اين سخن آنها ردّ مىشود كه: ابو بكر، صدّيق بود، چه، نخستين كسى بود كه پيامبر را تصديق كرد، چرا كه على و خديجه و ورقه و ديگران پيش از او پيامبر را تصديق كرده بودند».
شيخ مظفّر در« دلائل الصّدق» ٢/ ١٢٧- ١٢٩ مىگويد:
« به نظر من ترديدى نيست كه هر مؤمنى صدّيق نيست، زيرا صدّيق به كسى گفته مىشود كه بسيار تصديق كند و كامل، نه آن كه شاهد است و ظاهر، پس ناگزير بايد خصوص، مورد نظر باشد. از اخبار دانستهايم كه در ميان اين امت جز على( ع)، كسى صدّيق نبوده است، پس ناگزير بايد تنها على مورد نظر آيه باشد.
هر گاه ثابت شود كه تصديق على، كاملترين است در ميان امت بايد حضرت( ع)، برترين آنها باشد، به ويژه آن كه او برترين شخص است در ميان صدّيقان امّت انبيا و برترين، همان امام است، ولى جماعت، اين نام را به سرقت بردند و آن را به ابو بكر نسبت دادند و او را صدّيق ناميدند و چون خداى اين را از ايشان بدانست دليلى روشن بر دروغ آنها پيش آورد و اين همان است كه وصفى از وصف شهدا را همراه اين ويژگى ساخت. اين سرقت از آنها كارى شگفت نيست، زيرا آنها وصف« فاروق» را هم از امير المؤمنين( ع) سرقت كردند و به عمر نسبت دادند. حديث پيش گفته و احاديث ديگر تصريح دارند به اين كه تنها على، فاروق است».
بنگريد به: مجمع البحرين ٥/ ١٩٩ و بحار الانوار ٣٨/ ٢١٤، ٢٢٦، ٢٣٩، ٢٦٨ و منابعى كه تحت عنوان« فاروق» بيان داشتهايم.