کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٧٢ - مبحث دوم در جهاد
ناخوش داشت.
عمرو بن عاص گفت: اى پيامبر! مرا بفرست. پيامبر او را فرستاد، پس او را نيز شكست دادند و گروهى از اصحابش را بكشتند و پيامبر ٦ چند روز به آنها نفرين مىكرد. سپس امير المؤمنين (ع) را خواند و او را به سوى ايشان گسيل داشت و براى او دعا فرمود و تا مسجد الاحزاب او را همراهى كرد و گروهى را به همراه او فرستاد كه از آن جمله بودند ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص. پس شب را ره سپردند و در روز كمين كردند تا آن كه از دهانه دره وارد شدند. عمرو بن عاص ترديدى نداشت كه پيروزى از آن دشمنان خواهد بود و به ابو بكر چنين گفت: اين سرزمين، كفتارخيز و گرگپرور است و خطر آنها براى ما بيش از بنى سليم مىباشد و صلاح آن است كه به بالاى درّه رويم و مىخواست وضع را به خرابى كشاند و به او دستور داد اين نظر را به آگاهى امير المؤمنين (ع) برساند. ابو بكر هم به امير المؤمنين (ع) عرض كرد، ولى حضرت (ع) حتى كلمهاى پاسخ او را نداد. ابو بكر نزد عمرو بن عاص بازگشت و گفت: به خدا سوگند حتّى يك حرف پاسخ مرا نداد. عمرو بن عاص به عمر بن خطّاب گفت: تو برو و با او سخن گو. او چنين كرد و امير المؤمنين (ع) هيچ پاسخى بدو نداد. پس چون پگاه برآمد بر دشمن يورش برد.
جبرئيل در حلف با لشكريان خود بر پيامبر نازل شد و گفت: وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً[١]-، و به پيامبر ٦ مژده داد و به استقبال على (ع) رفت، [هنگامى كه على رسيد] پيامبر به او فرمود: اگر نمىهراسيدم از اين كه گروههاى امّت من در باره تو، آن بگويند كه نصارى در باره مسيح، امروز در حقّ تو سخنى بر زبان مىآوردم كه مردم بر تو نگذرند مگر آن كه خاك قدمت را توتياى چشم كنند، سوار شو كه خدا و رسول او از تو خشنودند[٢].- پس از رحلت پيامبر ٦، امام، بيشتر عمر خود را به جنگ مشغول بود. در جنگ جمل، طلحه و زبير بيعت خود را با امير المؤمنين (ع) شكستند و عايشه مردم مدينه را به قتل عثمان تشويق مىكرد و مىگفت: بكشيد اين نره كفتار را، خداوند اين نره كفتار را بكشد. او سنّت پيامبر را به فرسودگى كشانده است در حالى كه هنوز جامه حضرت به
[١] عاديات/ ١؛ سوگند به اسبان دوندهاى كه نفس نفس مىزنند.
[٢] ارشاد مفيد/ ٨٦.