کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٢٣ - مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
چوپان گفت: آرى، و آنها داستان خويش بدو بازگفتند. چوپان به پاى آنها افتاد و بوسه بر پايشان مىزد و مىگفت: در دل من نيز همان مىگذرد كه در دل شما. همين جا منتظر من بمانيد تا گوسفندان را به صاحبشان بازگردانم و نزد شما بازگردم. آنها منتظر چوپان ماندند و او گوسفندان را تحويل داد و در حالى كه سگى دنبال او مىآمد به شتاب به قرارگاه رسيد.
در اين هنگام مردى يهودى ايستاد و گفت: اى على! اگر راست مىگويى مرا از نام و رنگ آن سگ آگاه كن. على (ع) فرمود: اى برادر يهودى! حبيب من محمّد ٦ به من گفته است رنگ آن سگ سفيد و سياه و نام آن قطمير بود. چون نوجوانان به سگ نگريستند يكى از آنها به ديگران گفت: مىترسيم اين سگ با پارس كردن ما را لو دهد، لذا با سنگ او را راندند و چون سگ ديد آنها در راندن او پا مىفشارند روى دم خود نشست و دستهايش را تكان داد و با زبانى شيوا و رسا گفت: اى قوم! مرا از خود مرانيد كه من گواهى مىدهم خدايى جز اللَّه نيست و تنهاست بىهيچ انبازى. بگذاريد شما را در برابر دشمنانتان پاسدارى كنم و با اين كار به خدا نزديكى جويم. آنها او را رها كردند و به راه خود ادامه دادند. چوپان آنها را از كوهى بالا برد و بر غارى فرودشان آورد. در اينجا مرد يهودى از جاى خود پريد و گفت: اى على! نام اين كوه و آن غار چه بود؟
على (ع) فرمود: اى برادر يهودى! نام آن كوه نيكلوس بود و نام آن غار وصيد، و در صحن آن غار درختان ميوه و چشمهاى جوشان قرار داشت. آنها از آن ميوه خوردند و از آن آب نوشيدند تا آن كه شب شد و ايشان در همان غار پناه گرفتند و سگ در مدخل غار به پاسبانى مشغول شد و دو دست خود را بر مدخل نهاد. خداوند به ملك الموت دستور داد جان آنها را بگيرد و براى هر يك از ايشان دو فرشته مأمور كرد كه آنها را از اين پهلو به آن پهلو كند و به خورشيد فرمان داد تا در هر بامداد و عصر به آن غار بتابد و آن نيز بر اساس مأموريت خود هنگام طلوع و غروب بر آن غار مىتابيد.
هنگامى كه دقيانوس سلطان از مراسم عيد بازگشت از اين نوجوانان جويا شد و به او پاسخ دادند كه ايشان خدايى جز او را برگزيدهاند و گريختهاند. او به همراه هشتاد هزار سواره به راه افتاد تا مگر رد پايى از آنها بيابد و از همان كوه هم بالا رفت و به نزديكى غار رسيد و ديد كه همه آنان آرميدهاند و گمان برد كه ايشان در خوابند و لذا به اطرافيانش