کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٢٨٠ - مبحث دهم در اين كه پيامبر، على(ع) را امير المؤمنين مىخوانده است
از انس[١]- رسيده است كه گفت: پيامبر ٦ فرمود: بهشت، مشتاق چهار تن از امّت من است. ترسيدم از او بپرسم [آنان كيانند؟] پس نزد ابو بكر آمدم و گفتم پيامبر ٦ مىگويد: بهشت، مشتاق چهار تن از امت من است. از او بپرس اين چهار تن كيانند؟ گفت:
مىترسم از ايشان نباشم و بنى تميم بر من عيب گيرند. پس نزد عمر آمدم و همين سخن را به او گفتم. گفت: مىترسم از ايشان نباشم. و بنى اميه بر من عيب گيرند. پس نزد على آمدم در حالى كه در مزرعهاش به كار مشغول بود. به او گفتم: پيامبر ٦ مىفرمايد:
بهشت، مشتاق چهار تن از امّت من است. از او بپرس اين چهار تن كيانند؟ على (ع) گفت:
به خدا سوگند حتما از او مىپرسم. اگر از ايشان بودم هر آينه خداوند عزّ و جلّ را مىستايم و اگر از ايشان نباشم از خدا مىخواهم مرا در شمار آنها و دوستدارشان قرار دهد. على (ع) نزد پيامبر ٦ آمد و من همراه او بودم. پس به حضرت ٦ وارد شديم در حالى كه سر او در دامان دحيه كلبى قرار داشت. همين كه دحيه او را ديد به سويش برخاست و سلام كرد و گفت: يا امير المؤمنين! سر پسر عمويت را بگير كه تو به او شايستهترى. پس پيامبر ٦ بيدار شد در حالى كه سرش در دامان على بود. پيامبر ٦ فرمود: اى ابو الحسن! نزد ما نيامدهاى مگر براى نيازى. على (ع) گفت: پدر و مادرم فدايت باد يا رسول اللَّه. من وارد شدم در حالى كه سرت بر دامان دحيه كلبى بود. او به طرف من آمد [و سلام كرد] و گفت: يا امير المؤمنين سر پسر عمويت را بگير كه تو بدان از من شايستهترى. پيامبر ٦ به او گفت: آيا او را شناختى؟ على (ع) گفت: او دحيه كلبى بود. پيامبر ٦ گفت: او جبرئيل بود. على (ع) گفت: پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللَّه! انس به من گفت كه تو گفتهاى: بهشت مشتاق چهار تن از امت من است. اين چهار تن كيانند؟ پيامبر با دستش اشاره كرد و فرمود: به خدا سوگند تو نخستين ايشان هستى، به خدا سوگند تو نخستين ايشان هستى، به خدا سوگند تو نخستين ايشان هستى.
على (ع) گفت: پدر و مادرم فداى تو باد، آن سه ديگر كيانند؟ پيامبر ٦ فرمود: مقداد، سلمان و ابو ذر[٢].
[١] اليقين، ابن طاوس/ ١٨- ١٧ به نقل از مناقب ابن مردويه و در بحار الانوار ٤٠/ ١١ از او.
[٢] تاريخ بغداد ١٤/ ١٢٣- ١٢٢، ترجمه شماره ٧١٠٦.