کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٧٤ - مبحث دوم در جهاد
باشم در حالى كه او پسر دايى من است، و حضرت ٦ فرمود: امّا آگاه باش كه تو روزى بر او خروج مىكنى در حالى كه ستمكارى. زبير پاسخ داد: آه خدايا آرى، چنين بوده است. حضرت (ع) فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم آيا به خاطر نمىآورى روزى را كه پيامبر خدا از نزد عبد الرحمن بن عوف بيامد و تو با او بودى و او دست تو را گرفته بود و من با او رو به رو شدم و بر او سلام كردم، پس به من خنديد و من هم به او خنديدم و تو گفتى پسر ابو طالب هرگز دست از تكبّرش نمىشويد و پيامبر به تو فرمود: اندكى آرام اى زبير، على تكبّرى ندارد و روزى تو بر او خروج مىكنى در حالى كه ظالمى.
زبير گفت: آه خدايا آرى، ولى من فراموش كرده بودم، و حال كه تو آن را به خاطر من آوردى از تو دست باز مىدارم و اگر آن را قبلا به ياد من مىآوردى ديگر خروج نمىكردم. او سپس نزد عايشه بازگشت. پسر زبير به او گفت: چه چيز تو را باز گرداند؟
زبير پاسخ داد: سخنى از پيامبر ٦ را در حقّ خودش به ياد من آورد كه فراموش كرده بودم. پسرش گفت: اين بدان معناست كه از شمشير على بن ابى طالب هراسيدى. زبير با خشم براى جنگ به صفّ على يورش برد. امير المؤمنين فرمود: راه را بر او بگشاييد كه او ناگزير به اين كار شده است. زبير به ستون لشكريان على وارد و سپس خارج شد و به پسرش گفت: ديدى چه كردم! اگر من مىترسيدم هرگز به چنين كارى نمىپرداختم.
سپس صفها را شكافت و از ميان آنها خارج شد و بر قومى از بنى تميم وارد گشت.
عمرو بن جرموز مجاشعى كه در ميهمانى زبير بود به سوى او رفت و در خواب وى را به قتل رساند. و بدين ترتيب دعوت امير المؤمنين (ع) تا جان زبير رسوخ كرد.
امّا طلحه كه در جنگ ايستاده بود در پى برخورد تيرى كشته شد. سپس جنگ درگرفت و مردى به نام عبد اللَّه از جبهه جمل ميان صفوف جولان مىداد و مىگفت:
كجاست ابو الحسن؟ پس على به سوى او رفت و وضع را بر او تنگ كرد و با ضربه شمشيرى گردنش را قطع كرد و او مرده بر زمين افتاد. سپس مرد ديگرى بيامد و در برابر على قرار گرفت. على (ع) به سوى او رفت و ضربهاى به چهره او وارد كرد كه نصف كاسه سرش بر زمين افتاد. سپس ابن ابى خلف خزاعى سوى على (ع) آمد و گفت: آيا مىخواهى با من مبارزه كنى؟ على (ع) فرمود: از اين كار، رويگردان نيستم، ولى واى بر تو اى ابن ابى خلف چه راحت به استقبال مرگ مىروى در حالى كه مىدانى من كيستم؟