کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٧٦ - مبحث دوم در جهاد
ضربه ردّ و بدل شد كه حضرت (ع) پيشدستى كرد و او را از پاى درآورد. مرد ديگرى به سوى حضرت (ع) آمد و حضرت (ع) او را نيز بكشت تا جايى كه چهار نفر از قهرمانان آنها را به خاك و خون كشيد و سپس فرمود: اى معاويه! براى مبارزه با من بيرون آى و عربها را براى خود و من به كشتن نده. معاويه گفت: من نيازى بدين كار ندارم[١]-. پس عروة بن داود بيرون آمد و گفت: اى على! اگر معاويه، مبارزه با تو را ناخوش مىدارد پس اينك به مبارزه من بيا. حضرت (ع) با يك ضربه او را كشته بر زمين افكند[٢].- شب شد و روز ديگر امير المؤمنين با لباس مبدّل به ميدان شد و مبارز طلبيد. عمرو بن عاص به سوى او آمد در حالى كه نمىدانست اين شخص، على (ع) است، ولى على (ع) او را شناخت. حضرت (ع) همچنان در برابر او گريز مىزد تا وى را از اردوگاه خويش دور سازد. عمرو نيز او را تعقيب مىكرد تا آن كه او را شناخت و پياده پا به فرار گذاشت، ولى على (ع) به او رسيد و او را زخمى كرد و نيزه در سوراخهاى جوشن او فرو- شد و عمرو بر زمين افتاد و از ترس اين كه مبادا على او را بكشد دو پاى خود را بالا داد تا شرمگاهش پديدار گشت و لذا امير المؤمنين، روى از او باز گرداند[٣]- و به اردوگاهش بازگشت.
عمرو نزد معاويه آمد و معاويه او را به تمسخر گرفت. عمرو گفت: براى چه مىخندى؟ به خدا سوگند اگر آن چه از من بر على هويدا شد از تو بر او هويدا مىشد مخچهات را به درد مىآورد و كودكانت را يتيم مىكرد و مالت را به غنيمت مىگرفت.
معاويه گفت: ولى رسوايى ابدى براى تو تحقّق يافت.
بسر بن ارطاة از ياران معاويه بود كه از شرورترين مردم و پيشينهدارترين آنها در گنهپيشگى به شمار مىآمد. او چون شنيد كه على (ع) معاويه را به مبارزه مىخواند گفت:
من به مبارزه با او مىروم. چون به سوى حضرت (ع) رفت، على بر او يورش برد و بسر به پشت از اسبش بيفتاد و دو پايش را بالا برد به گونهاى كه شرمگاهش پديدار گشت[٤]- و
[١] وقعة الصفين/ ٣١٦.
[٢] همان/ ٤٥٨.
[٣] همان/ ٤٠٧.
[٤] همان/ ٤٦١.