کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٨٧ - مبحث دوم علم
پنجم: اخطب خوارزم[١]- از عبد اللَّه بن مسعود روايت كرده مىگويد: پيامبر اكرم ٦ فرموده است: حكمت به ده بخش تقسيم شده كه نه بخش آن به على داده شده است و يك بخش باقيمانده به مردم.
ششم: ترمذى[٢]- در صحيح خود نقل مىكند كه پيامبر ٦ فرمود: من شهر علمم و على دروازه آن است.
بغوى[٣]- در صحاح مىگويد: پيامبر ٦ فرموده است: من سراى حكمتم و على، در آن است.
از ابن عبّاس[٤]- آمده است كه گفت: پيامبر ٦ فرمود: من شهر علمم و على، در آن است، پس هر كه خواهان علم است بايد از در، درآيد.
خوارزمى[٥]- از ابن عبّاس نقل مىكند كه گفت: پيامبر ٦ فرمود: من شهر حكمت هستم و على، در آن است. پس هر كه خواهان حكمت است بايد از در، درآيد[٦].
[١] مناقب خوارزمى/ ٤٠.
[٢] سنن ترمذى، ج ٥، باب ٨٧، ص ٣٠١.
[٣] ما نتوانستيم به صحاح بغوى دست يابيم، ولى اين سخن در صحيح ترمذى ٢/ ٢٩٩+ حلية الاولياء ١/ ٦٤+ تاريخ بغداد ١١/ ٢٠٤ به نقل از مجاهد و ابن عبّاس آمده است.
[٤] بنگريد به: تاريخ بغداد ٤/ ٣٤٨ و ٧/ ١٧٢+ اسد الغابة ٤/ ٢٢+ تهذيب التهذيب ٦/ ٣٢٠ و ٧/ ٤٢٧+ الصواعق المحرقة/ ٧٣.
[٥] نيز ابن مغازلى در مناقب خود/ ٨٦/ ج ١٢٨، و آن چه در مناقب خوارزمى آمده چنين است: من شهر علم هستم و على، در آن است، پس هر كه خواهان علم باشد بايد از در، درآيد.
[٦] ابن شهرآشوب در« المناقب» ٢/ ٣٤ مىگويد:
« اين سخن اقتضاى وجوب رجوع به امير المؤمنين دارد، زيرا پيامبر خود را به شهر مكنّى كرده است و خبر داده كه رسيدن به علم او از جانب على، راه خاصى است، زيرا او على را همچون دروازه شهرى قرار داده است كه جز از اين دروازه نمىتوان بدان شهر درآمد. پيامبر٦ سپس اين امر را واجب گردانيده فرموده است:« بايد از در، درآيند»، كه در اين سخن دليلى نهفته است در معصوم بودن على، زيرا كسى كه معصوم نباشد سر زدن عمل قبيح از او صحيح است و اگر چنين شد پيروى از او نيز قبيح خواهد بود و نتيجه آن چنين خواهد شد كه حضرت به امر قبيحى دستور داده است كه امرى نارواست.
اين سخن، گواه آن نيز هست كه على( ع)، اعلم امّت است. اين سخن را تأييد مىكند آگاهى ما از اختلافهاى مردم با يك ديگر و رجوع هر يك به ديگرى در حالى كه حضرت( ع) از همه بىنياز است، پس روشن شد كه على( ع) ولايت و امامت دارد و صحيح نيست علم و حكمت را در زمان حيات و پس از رحلت حضرت( ع)، از غير ايشان گرفت و روايت كردن على از پيامبر٦ چونان است كه خداوند مىفرمايد: وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها،[ بقره/ ١٨٩؛].
علّامه بياضى در« الصراط المستقيم» ٢/ ١٩ مىگويد:
« از جمله سخن پيامبر است كه فرمود:« من شهر علم هستم و على، دروازه آن است، پس هر كه اين شهر را خواهد بايد از در آن، درآيد، پس وجود شريف خود را اين شهر قرار داد و اجازه نداد كسى جز از در، بدين شهر وارد شود. پس هر كه از اين در، درآيد در برابر گناه، سپرى نگاهدارنده و به سوى هدايت، ثروتى كافى در اختيار خواهد داشت، چه، وجوب رجوع هميشگى به آن حضرت مستلزم عصمت او و لازمه عصمت وى استحقاق آن بزرگوار به امامت است.
وى در همين كتاب/ ٢٠ مىگويد:
فائدة: در اين سخن پيامبر٦:« هر كه طالب اين شهر است بايد از در آن درآيد» هيچ گونه تخييرى نيست و آن چه هست ايجاب است و تهديد، همچون اين سخن خداوند كه مىفرمايد: فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ[ كهف/ ١٨؛]، و دليل ايجاب آن هم اين است كه پس از پيامبر اكرم٦، پيامبر ديگرى نيست كه فرد مكلّف، مخيّر باشد ميان آن پيامبر و على( ع)، و هر كه علمى را جز از درش گيرد دزدى است غاصب».
شيخ مظفّر در دلائل الصّدق ٢/ ٤٣٩- ٤٤١ مىگويد:
« مفهوم اين كه حضرت( ع) دروازه شهر علم پيامبر٦ مىباشد اين است كه حضرتش( ع) واسطهاى است براى مردم در رسيدن ايشان به علم پيامبر٦، پس واسطه ديگرى جز على( ع) در كار نيست و كسى كه از غير على علمى را بگيرد به دزد مىماند. پس گرفتن علم از حضرت ايشان، واجب و از ديگرى حرام است. تنها او امام است، زيرا امامت شخص و حرمت علم برگرفتن از او و پيروى از آنچه او بدان حكم مىكند در يك جا گرد نيايد، چنان كه وجوب ستاندن از حضرت( ع) براى رسيدن به علم پيامبر٦ جز به عصمت آن حضرت( ع)، صورت نپذيرد، پس امامت، تعيّن مىيابد و اين كه حضرتش( ع) دروازهاى مىگردد براى علم پيامبر، دليل آن است كه حضرت( ع)، به هر آن چه از پيامبر٦ صادر شده احاطه دارد و اين است شأن امام ... حتّى اگر اين حديث، دلالت نداشته باشد بر انحصار راه رسيدن به علم پيامبر از طريق على( ع)، بدون اشكال بر اعلميّت على دلالت دارد زيرا قبيح است مفضول عليه، مقدّم گردد: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ.
بنگريد به سخن مظفّر در دلائل الصّدق ٢/ ٢٧- ٣١ در اين كه امام، افضل از رعيّت است.
نيز بنگريد به حديث مدينة العلم، تلخيص الشافى ٣/ ٢١، الغدير ٦/ ٦٥( كلام كنجى شافعى)، خلاصه عبقات الانوار، ج ١٠( جلد حديث مدينة العلم) و آن چه در آغاز از كتاب الغدير ٧/ ١٩٨- ١٩٩ نقل كرديم.