کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٢٨٦ - مبحث يازدهم پيرامون اخبار منزلت و يكى بودن پيامبر
مسائل و با امتيازترين آنها نزد خدا به روز رستاخيز.
ابن عمر[١]- مىگويد: پيامبر ٦ فرمود: هر كه از على كناره گيرد از من كناره گرفته است و هر كه از من كناره گيرد از خداوند عزّ و جلّ كناره گرفته است.
از ابو ذر[٢]- است كه گفت: پيامبر ٦ فرمود: اى على! هر كه از من دورى گزيند از خدا دورى گزيده است و هر كه از تو دورى گزيند از من دورى گزيده است[٣].
[١] مناقب خوارزمى/ ٥٧.
[٢] مناقب ابن مغازلى/ ٢٤٠، ح ٢٨٧، و نظير همان است در صفحه ٢٧٨، ح ٣٢٤.
[٣] ابن بطريق در كتاب عمده/ ١٣٨- ١٣٧ در بيان وجوه استخراج شده از اين حديث مىگويد:
« پيامبر٦، همه منزلتهاى هارون نزد موسى را براى على( ع) اثبات كرده است مگر نبوّت كه آن را استثنا نموده و جز برادرى تنى كه ميان پيامبر و على حاصل نبوده است. ثابت شده كه منزلتهاى هارون نزد موسى امورى بوده است.
از جمله: اين كه هارون برادر تنى و شريك نبوّت موسى و محبوبترين مردم نزد او بوده است و از كسانى بوده كه خداوند به وسيله او موسى را تقويت كرده است و در ميان مردمش واجب الطاعه بوده و جانشين موسى بوده است در ميان مردمش.
امّا اين كه هارون برادر موسى بوده است شاهد آن در چنين نسبتى از قرآن كريم به دست مىآيد: وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي[ اعراف/ ١٤٢] و اين سخن هارون كه: قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي[ اعراف/ ١٥٠؛] و شاهد شريك بودن هارون در نبوّت اين سخن پروردگار است به نقل از موسى( ع):
وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي[ طه/ ٣٢؛].
امّا اين كه محبوبترين مردم نزد موسى بوده است نيازى به گواه ندارد، زيرا برادرى تنى كه شريك امور برادر و شريك نبوّت او و جانشين اوست در ميان مردمش و كسى كه خداوند به وسيله او موسى را تقويت كرده است ضرورتا روشن است كه محبوبترين مردم نزد موسى باشد.
امّا اين كه هارون از كسانى بوده كه خداوند به وسيله او موسى را تقويت كرده و يارى رسانده بر اساس اين گفته خداوندى به نقل از موسى است كه: هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي، و اين سخن پروردگار كه: سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ،[ قصص/ ٣٥؛]. پس غلبه و چيرگى براى او و برادرش و پيروان آن دو ثابت مىشود و اين چيرگى هم با قدرت و كثرت به دست نيامده بلكه با حجّت و دليل حاصل گشته است، زيرا خداوند مىفرمايد:
وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً، كه اين خود، حجّت و دليل است.
خداوند براى خلافت او در ميان قومش چنين شاهد مىآورد: وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي[ اعراف/ ١٤٢؛] اينك كه اين منزلتها براى هارون نزد موسى- ٨- حاصل گشته و پيامبر٦ على را به منزله هارون براى موسى تلقّى كرده است ضرورتا بايد همه منزلتهاى هارون براى موسى براى على( ع) حاصل گردد مگر نبوّت كه لفظا استثنا شده و برادرى كه عرفا استثنا شده است.
از آن جا كه پيامبر٦ آگاهى داشت على( ع) پس از او زنده خواهد ماند و هارون در زمان حيات موسى درگذشت و مىدانست كه اگر سخن خود را بدون قيد استثنا بياورد، نبوّت نيز از جمله منزلتهايى توهم مىشد كه على سزاوار آن است لذا پيامبر در حالى كه نبوّت را استثنا مىكرد فرمود: جز آن كه پيامبرى پس از من نيست.
با اين سخن كه روشن كرديم موسى واجب الطاعه بود ثابت مىشود كه پيامبر٦ نيز واجب الطاعه بوده است و بايد در اين سخن درنگ كرد كه از هر سخنى بىنيازمان مىكند».
به وجوه گفته شده سخن ابن روزبهان را در« ابطال الباطل» نيز مىافزاييم كه آن را در ردّ كتاب« نهج الحق» نگاشته است. او همان طور كه در دلائل الصدق ٢/ ٣٨٩ آمده است مىگويد:
« نيز در پرتو اين سخن، فضيلت اخوت و يارى پيامبر اكرم٦ در رساندن رسالت و ديگر فضايل اثبات مىشود كه اين خود بدون ترديد و به يقين آنها را اثبات مىكند.» ابن ابى الحديد به فضيلت پشتيبانى از پيامبر اشاره دارد چنان كه در بحار الانوار ٣٧/ ٢٧١- ٢٧٠ نيز آمده است. اين سخن او در شرح بندى از خطبه قاصعه[ نهج البلاغه/ ٣٠١] آمده است كه در آن امير المؤمنين( ع) از پيامبر٦ روايت مىكند كه فرمود:
« تو آن مىشنوى كه من مىشنوم و آن مىبينى كه من مىبينم جز آن كه تو پيامبر نيستى ليكن وزيرى و هر آينه تو بر خيرى.» اينك مىگوييم: شيخ طوسى در تلخيص الشافى ٢/ ٢٠٦ تكملهاى براى اين وجوه دارد و مىگويد:
« حال كه منزلت نبوّت استثنا شد و عرف، منزلت اخوّت را به كنارى نهاد- زيرا براى هر كس كه آن دو را مىشناسد روشن است كه ميان على و پيامبر برادرى نسبى وجود نداشته است- بايد قطعا به ثبوت منزلتهاى ديگر جز اين دو منزلت ره برد و هر گاه منزلتهاى ديگر جز اين دو منزلت ثابت شود- كه از جمله آن است اگر على باقى بماند پيامبر او را به جانشينى مىگمارد و على به تدبير امور امّت مىپردازد و در ميان ايشان در جايگاه پيامبر مىايستد و از سويى مىدانيم كه امير المؤمنين( ع) پس از رحلت پيامبر٦ باقى ماند- امامت پس از پيامبر، بدون شبهه براى على ثابت مىشود.» شيخ صدوق در معانى الاخبار همچون بحار الانوار ٣٧/ ٢٧٤ مىگويد:
« از منزلتهاى هارون نزد موسى بخشى آشكار است و بخشى پنهان. پس از منزلتهاى آشكار او اين است كه هارون افضل مردم زمان خود و محبوبترين و خاصترين و مطمئنترين اشخاص نزد موسى بوده است، به گونهاى كه اگر موسى در ميان قومش حضور نداشت هارون جانشين او بود و هارون در دانش موسى بود و اين كه اگر موسى مىمرد و هارون زنده مىبود جانشين موسى مىگشت، پس اين خبر مقتضى آن است كه همه اين ويژگىها را على( ع) نزد پيامبر٦ داشته باشد، و بايد منازل باطنى هارون نزد موسى را براى على واجب دانست، اگر چه امورى همچون برادر تنى بودن در ميان است كه عقل، اين منزلت را براى على( ع) و پيامبر٦ سراغ ندارد ولى به هر روى بايد منزلتهاى باطنى را نيز براى على( ع) قائل شويم، زيرا خبر، مقتضى چنين امرى است.» علّامه مجلسى در بحار الانوار ٣٧/ ٢٨٨ علاوه بر بيان اين وجوه مىگويد:
« مدلول خبر، صراحت دارد در نصّ بر على( ع)، به ويژه آن كه قراين ديگرى نيز بدان پيوست شده است كه از آن جمله است حديث مشهور كه دلالت دارد بر اين كه هر آن چه در قوم بنى اسرائيل پديد آمد دقيقا در امّت اسلامى پديد خواهد آمد. در امّت نظير داستان هارون و پرستش گوساله پس از رحلت پيامبر٦ پيش آمد و خلافت، غصب و از يارى رساندن به وصىّ پيامبر خوددارى ورزيده شد، و در روايتهاى دو فرقه آمده است كه امير المؤمنين( ع) در آن هنگام رو به قبر پيامبر٦ ايستاد و همان سخن هارون را گفت:
يا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي و از آن جمله است آن چه گروهى از مخالفان بيان داشتهاند كه وصايت موسى و خلافت او به فرزندان هارون رسيد و از منزلتهاى هارون نزد موسى يكى هم اين است كه فرزندان هارون هم جانشين هارون بودند، پس اين منزلت مقتضى آن است كه حسنين- ٨- كه به دو پسر هارون هم ناميده مىشوند به اتّفاق خاصّ و عام دو جانشين پيامبر باشند و اين مستلزم خلافت پدر آن دوست، زيرا سخن فصل در ميان نبوده است.» چه نيكو گفته صحابى بزرگ در كوتاهترين سخن چنان كه شيخ صدوق در معانى الاخبار آورده و در بحار الانوار ٣٧/ ٢٧٣ از او نقل شده است:
« هارون عبدى مىگويد: از جابر بن عبد اللَّه انصارى پيرامون مفهوم اين سخن پيامبر به على پرسش كردم كه:« تو براى من همچون هارون هستى براى موسى جز آن كه پيامبرى پس از من نيست.» جابر گفت: به خدا سوگند او را در زمان حيات و پس از وفات به جانشينى خود در ميان امت نهاد و فرمانبرى از او را براى ايشان فرض و واجب گردانيد و هر كه پس از اين سخن به خلافت على گواهى ندهد از ستمكاران است.» سخن را با بيان چند فايده به پايان مىبريم:
اوّل: سيّد بن طاوس در طرائف/ ٥٤- ٥٣ از كتابى ياد مىكند نوشته ابو القاسم تنوخى در حديث منزلت و روايت آن از صحابه و تابعان، و اين كه ابن طاوس نسخه كهنى از آن را ديده است كه در طرائف آن را توصيف مىكند. اين تنوخى( زاده به سال ٢٧٨، و در سال ٣٤٢ وفات يافته است) همان كسى است كه شيخ امينى در الغدير ٣/ ٣٨٣- ٣٨٠ شرح زندگانى او را آورده است.
دوم: برخى از مخالفان گفتهاند مقصود از حديث به جانشينى گماشتن على( ع) بر مدينه تنها هنگامى است كه حضرت٦ راهى جنگ تبوك شد، چنان كه موسى هنگام رفتن به طور، هارون را به جانشينى خود برگزيد.
شيخ مظفّر در دلائل الصدق ٢/ ٣٩٢- ٣٩١ در پاسخ به اين شبهه مىگويد:
« اين خطايى است آشكار، زيرا صرف اين كه موسى در موردى خاص هارون را به جانشينى خود گماشته، دلالت بر اختصاص خلافت هارون تنها به همان مورد ندارد، نيز چنين است به جانشينى گماشته شدن على( ع) از سوى پيامبر، و ملاك عموميت حديث است همراه با اقتضاى شركت هارون با موسى در مسأله ثبوت خلافت عامّه، و همچنين است در باره على( ع).
دليل آن كه اين جانشينى تنها به مورد خاصّش اختصاص ندارد بيان اين حديث است در مواردى كه ارتباطى بدان نداشته است.» از جمله اين احاديث است: حديث مؤاخاة و حديث سدّ ابواب و ناميدن حسنين به شبير و شبّر و جنگ خيبر و يوم الدار و موارد ديگرى كه مصنّف برخى از آنها را در اين كتاب يا نوشتههاى ديگر آورده است.
شريف مرتضى در الشافى، پاسخ ديگرى به اين شبهه مىدهد كه بحار الانوار ٣٧/ ٢٨٧- ٢٨٥ آن را نقل كرده است و اگر بخواهيد مىتوانيد به آن مراجعه كنيد.
سوم: فخر رازى در تفسير اين آيه مباركه: وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ ... فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي[ طه/ ٩٣؛] سخنى دارد كه چكيده آن چنين است: در چنين جمع سترگى، تقيّه، هارون را از گفتن حق باز نداشت بلكه آشكارا حق را گفت و رافضه، على را به هارون تشبيه مىكنند با آن كه على چنان نكرد كه هارون كرد.
شيخ حرّ عاملى در فوائد الطوسية/ ١٨- ١٤ دوازده پاسخ بدو مىدهد كه چكيده آن چنين است:
الف- هارون ادّعاى خود را به صراحت بيان كرد، زيرا يار و ياور او موسى بود و هارون، اطمينان داشت كه موسى، حق را براى آنها آشكار خواهد ساخت و امّت، همگى به پيامبرى او اعتراف دارند در حالى كه على( ع) پس از مرگ پيامبر٦، ياورى نداشت و حسنين- ٨- در ميان آنها متّهم بودند و اين است تفاوت ميان آن دو.
ب- هارون با گوساله پرستان به جنگ و ستيز نپرداخت و گفت: إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ[ طه/ ٩٤؛]، و نيز گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي[ اعراف/ ١٥٠؛] و بدين ترتيب روشن مىشود كه با همه زيادهروىها ترس، او را از جنگ بازداشت. على( ع) نيز به مخالفان همان گفت كه هارون، ولى از او پذيرفته نيفتاد و على هم چونان هارون آنها را ترك كرد و مدّتى طولانى از بيعت با ايشان سرباز زد.
ج- بر اساس سخن رازى، عصمت، از پيامبر و امام منتفى است، ولى كنار گذاشته شدن اين سخن- اگر قائل به آن باشيم- از سوى على، خدشهاى به امامت او وارد نمىكند، زيرا آن از گناهان صغيره است كه به حسب اعتقاد رازى وى ملزم به پذيرش آن است.
چهارم: علّامه مجلسى در بحار الانوار ٣٧/ ٢٨٩ مىگويد:
« اگر هم از باب مماشات با خصم، آن چه را مىگويد بپذيريم- با آن كه دلايل مخالف آن را اقامه كردهايم- در اين نكته نمىتواند با ما به بحث برخيزد كه على( ع) اخصّ مردم به پيامبر و محبوبترين آنها نزد ايشان بوده است و كسى محبوبترين فرد نزد پيامبر نمىشود مگر آن كه افضل مردم باشد- و اين را در بابهاى گذشته گفتيم- پس پيشى داشتن ديگرى بر او از امورى است كه عقل آن را نمىپذيرد و ناپسندش مىشمارد، و كدامين عقل روا مىداند كه صاحب منزلت هارونى كه مناقب بزرگ و فضايل سترگ ديگرى هم دارد پيرو كسى قرار گيرد كه جز معايب زشت و پلشتىهاى شنيع هيچ ندارد؟! سپاس خدايى را كه حق را براى طالبانش روشن گردانيد و در آن شبههاى براى كسى نگذاشت.» پنجم: برخى از مسائلى را كه مربوط به اين بحث است در مبحث جنگ تبوك و موارد ديگر يادآور شدهايم.
بنگريد به: كشف المراد/ ٤١٩ و ٣٩٥، تلخيص الشافى ٢/ ٢٢٢- ٢٢١، اعلام الورى/ ١٧٢- ١٧٠، بحار الانوار ٣٧/ ٢٧٩- ٢٧٣( سخن شيخ صدوق) و بحار الانوار ٣٧/ ٢٨٨- ٢٧٩( سخن شريف مرتضى)، اللوامع الالهيه/ ٢٧٩، صراط المستقيم ١/ ٣٢٢، مراجعات/ ١٩٨- ١٩٧ و خلاصة عبقات الانوار ٥/ ٣٥٠- ٣٤٩.