کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤١٩ - مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
بلعيد و او را در درياهاى هفتگانه بگرداند. گفتند: به ما بگو كدام غير انسان و غير جنّى بود كه قوم خود را انذار كرد؟ فرمود: مورچه سليمان آن گاه كه گفت: يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ[١]- گفتند: نام پنج چيز را براى ما ببر كه بر زمين راه رفتهاند بىآنكه در رحم، قرار گرفته باشند. فرمود: آدم، حوّاء، ناقه صالح، قوچ ابراهيم و عصاى موسى. گفتند: به ما بگو درّاج در فريادش چه مىگويد؟ فرمود:
مىگويد: رحمان بر عرش قرار گرفت. گفتند: به ما بگو خروس در آوازش چه مىگويد؟
فرمود: مىگويد: به ياد آوريد اى غافلان. گفتند: به ما بگو اسب در شيههاش چه مىگويد؟ فرمود: مىگويد: هر گاه مؤمنان به سوى كافران رفتند بار خدايا! بندگان مؤمنت را بر كافران يارى رسان. گفتند: به ما بگو دراز گوش در عرعرش چه مىگويد: فرمود:
گمركچى را نفرين مىكند و در چشم شياطين عر مىزند. گفتند: به ما بگو قورباغه در صدايش چه مىگويد؟ فرمود: مىگويد: پاك است خداى معبود من و در اعماق درياها تسبيح مىشود. گفتند: به ما بگو چكاوك در نغمهاش چه مىگويد؟ فرمود: مىگويد: بار خدايا! دشمنان محمّد و آل محمّد را لعنت كن.
دو نفر از اين سه نفر يهودى گفتند: نشهد أن لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ و انّ محمّدا عبده و رسوله. عالم سوم برخاست و گفت: اى على! در دل ياران من همان ايمان و تصديقى گذشت كه در دل من، و اينك يك پرسش مانده است كه از تو مىپرسم. حضرت (ع) فرمود: آن چه مىخواهى بپرس. گفت: مرا آگاه كن از قومى كه در اوّل الزّمان سيصد و نه سال بمردند و سپس خداوند آنها را زنده كرد. داستان آنها چه بود؟ على (ع) فرمود: اى يهودى! اينان اصحاب كهف بودند و خداوند تبارك و تعالى در قرآن ويژگىهاى آنان را بر پيامبر ما نازل كرده است كه اگر بخواهى برايت مىخوانم. يهودى گفت: قرآن شما را بسيار شنيدهايم، اگر مىدانى ما را از نام آنان و نام پدرانشان و نام شهرشان و نام سلطانشان و نام سگشان و نام كوهشان و نام غارشان آگاه كن و داستان ايشان را از آغاز تا انجام بر ايمان بازگو.
على (ع) رداى پيامبر ٦ را به خود پيچيد و فرمود: اى برادر يهودى! حبيب من
[١] نمل/ ١٨؛ اى مورچگان! به لانههاى خود برويد تا سليمان و لشكريانش شما را بىخبر درهم نكوبند.