کشف الیقین ت آژیر
(١)
پيشگفتار
٣ ص
(٢)
اوصاف آن حضرت از لسان مبارك پيامبر
١٢ ص
(٣)
مقدمه
٣٩ ص
(٤)
فصل اول پيرامون فضايلى كه پيش از تولد حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٤٣ ص
(٥)
نخست اين كه نام حضرت(ع) در تورات آمده است
٤٥ ص
(٦)
دوم برانگيخته شدن پيامبران بر ولايت پيامبر و على(ع)
٤٥ ص
(٧)
سوم اين كه اسم او بر عرش نگاشته شده است
٤٧ ص
(٨)
چهارم اين كه روايت شده است پيامبر خدا
٤٩ ص
(٩)
پنجم توسل آدم به حضرت(ع) در توبه
٥٢ ص
(١٠)
فصل دوم پيرامون فضايلى كه در زمان خلقت و ولادت حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٥٥ ص
(١١)
فصل سوم پيرامون فضايلى كه در حال كمال و بلوغ حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٦١ ص
(١٢)
باب اول فضايل به دست آمده از فعل و اثر اين فضايل يا نفسانى هستند يا جسمى
٦٣ ص
(١٣)
مطلب اول در فضايل نفسانى
٦٣ ص
(١٤)
مبحث اول ايمان
٦٣ ص
(١٥)
مبحث دوم علم
٧٨ ص
(١٦)
مبحث سوم خبر دادن از غيب
١٠٥ ص
(١٧)
مبحث چهارم در شجاعت
١١١ ص
(١٨)
مبحث پنجم در پارسايى و زهد
١١٣ ص
(١٩)
مبحث ششم در بخشش و كرم
١١٧ ص
(٢٠)
مبحث هفتم در پاكدامنى و ديندارى و استجابت دعا
١٣٣ ص
(٢١)
مبحث هشتم در اخلاق خوش حضرت(ع)
١٤٠ ص
(٢٢)
مبحث نهم در شكيبايى
١٤٢ ص
(٢٣)
مطلب دوم پيرامون برترىهاى جسمى حضرت
١٤٢ ص
(٢٤)
مبحث اول در عبادت
١٤٢ ص
(٢٥)
مبحث دوم در جهاد
١٤٦ ص
(٢٦)
مبحث سوم پيرامون پيشگام بودن در تصديق
١٨٣ ص
(٢٧)
مبحث چهارم در بردن سوره برائت به مكه
١٩٠ ص
(٢٨)
مبحث پنجم در گرد آوردن ويژگىهاى متضاد
١٩٥ ص
(٢٩)
مبحث ششم در گزيدههايى اندك از سخنان حضرت
١٩٥ ص
(٣٠)
باب دوم فضايل به دست آمده از خارج
٢٠٤ ص
(٣١)
مبحث اول در نسب حضرت(ع)
٢٠٤ ص
(٣٢)
مبحث دوم در ازدواج با فاطمه
٢٠٦ ص
(٣٣)
مبحث سوم در برادرى على(ع) با پيامبر
٢١٠ ص
(٣٤)
مبحث چهارم در بستن درها
٢١٨ ص
(٣٥)
مبحث پنجم در مباهله
٢٢١ ص
(٣٦)
مبحث ششم در وجوب محبت و مودت به على(ع)
٢٢٧ ص
(٣٧)
مبحث هفتم در اين كه حق و قرآن از على جدا نمىشوند
٢٣٩ ص
(٣٨)
مبحث هشتم در اين كه پيامبر
٢٤٣ ص
(٣٩)
مبحث نهم در تصريح به اين كه پيامبر
٢٦٠ ص
(٤٠)
مبحث دهم در اين كه پيامبر، على(ع) را امير المؤمنين مىخوانده است
٢٧٦ ص
(٤١)
مبحث يازدهم پيرامون اخبار منزلت و يكى بودن پيامبر
٢٨٢ ص
(٤٢)
مبحث دوازدهم در خبر پرنده
٢٩١ ص
(٤٣)
مبحث سيزدهم در تصريح به اين كه حضرت(ع) بهترين مردم است
٢٩٣ ص
(٤٤)
مبحث چهاردهم در تهديد كسانى كه با خلافت على(ع) به دشمنى برخيزند
٢٩٥ ص
(٤٥)
مبحث پانزدهم در همانند كردن على به سوره اخلاص و كعبه و سر پيامبر
٢٩٨ ص
(٤٦)
مبحث شانزدهم پيرامون سطل
٣٠١ ص
(٤٧)
مبحث هفدهم در توصيف حضرت به سيادت و آقايى
٣٠٢ ص
(٤٨)
مبحث هجدهم در اين كه اوست صاحب حوض كوثر و صاحب اذن در وارد شدن به بهشت و اين كه در روز رستخيز و در صراط پرچمدار است و دو ملك او بر ملائك مىبالند
٣٠٣ ص
(٤٩)
مبحث نوزدهم پيرامون فرزندان حضرت(ع)
٣٠٤ ص
(٥٠)
مبحث بيستم پيرامون همسر امام(ع)
٣٤٤ ص
(٥١)
مبحث بيست و يكم پيرامون اخبار مربوط به آيات نازل شده در حق على(ع) به نقل از جمهور
٣٤٧ ص
(٥٢)
مبحث بيست و دوم اين كه نسل پيامبر
٤١٠ ص
(٥٣)
مبحث بيست و سوم پيرامون خبر منا شده -
٤١١ ص
(٥٤)
مبحث بيست و چهارم پيرامون دعا براى حضرت(ع)
٤١٤ ص
(٥٥)
مبحث بيست و پنجم پيرامون بيم دادن به كسى كه بغض على(ع) در دل داشته باشد
٤١٥ ص
(٥٦)
مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
٤١٧ ص
(٥٧)
مبحث بيست و هفتم پيرامون قرار گرفتن حضرت(ع) بر شانه پيامبر
٤٢٧ ص
(٥٨)
مبحث بيست و هشتم در اين كه ياد كردن و نگاه كردن به على(ع)، عبادت است
٤٢٩ ص
(٥٩)
مبحث بيست و نهم در اين كه على(ع) در روز رستخيز ميان پيامبر
٤٣٠ ص
(٦٠)
مبحث سىام پيرامون اين كه پيامبر
٤٣١ ص
(٦١)
مبحث سى و يكم پيرامون حديث دينار
٤٣١ ص
(٦٢)
مبحث سى و دوم در بيان اين كه پيامبر
٤٣٣ ص
(٦٣)
مبحث سى و سوم على در شب معراج
٤٣٥ ص
(٦٤)
مبحث سى و چهارم در اين كه رسول خدا
٤٣٦ ص
(٦٥)
مبحث سى و پنجم در اين كه خداوند به پيامبر
٤٣٧ ص
(٦٦)
مبحث سى و ششم پيرامون اخبارى كه زبير بن بكار - نقل كرده است
٤٤٤ ص
(٦٧)
مبحث سى و هفتم پيرامون حديث فتوت
٤٤٩ ص
(٦٨)
فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
٤٥١ ص
(٦٩)
فهارس
٤٦٧ ص
(٧٠)
فهرست آيات(به ترتيب شماره آيه)
٤٦٧ ص
(٧١)
نمايه
٤٧٣ ص
 
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص

کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٣٢٨ - مبحث نوزدهم پيرامون فرزندان حضرت(ع)

در كتاب مناقب‌[١]- به نقل از ابو سعيد خدرى آمده است كه پيامبر ٦ فرمود: نزديك است كه فرا خوانده شوم و پاسخ گويم. من در ميان شما دو امر گران سنگ نهاده‌ام: كتاب خدا كه ريسمانى است كشيده شده از آسمان به زمين و خاندانم كه همان اهل بيت منند، و خداوند لطيف خبير، مرا آگاهانيده است كه اين دو هرگز از هم جدا نگردند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. پس بنگريد بعد از من در خصوص اين دو چه پيش مى‌فرستيد[٢].


[١] مناقب ابن مغازلى/ ٢٣٥، ح ٢٨٣.

[٢] سيّد حامد حسين در خلاصة عبقات الانوار ٢/ ٣٣٣- ٢٦٩ در دلالت اين حديث فصلى فراگير را در آن چه از رجال اهل سنت در تبيين اخبار ثقلين رسيده است مى‌آورد كه ما با حذف شواهد، چكيده آن را بيان مى‌داريم:

« اين حديث دلالت دارد بر آن چه اهل حق ادّعا مى‌كنند و بيان آن در چند بند به شرح زير است:

الف- محتواى حديث، وجوب پيروى است:

محتواى اين حديث، وجوب پيروى از اهل بيت است در همه اقوال و احكام و افعال و اعتقادات، و به نظر مى‌رسد كه اين شأن از اين نگاه، تصوّرى ندارد مگر براى كسى كه به زعامت كبرى رسيده باشد و پس از رسول خدا از امامت عظمى برخوردار باشد. پس امير المؤمنين( ع) سرور اهل بيت و همان امام و خليفه است و كسى است كه امت بايد پس از پيامبر به او اقتدا كند و تنها از او پيروى نمايد و از هدايت او ره بجويد و احكام را از او برگيرد و اوامرش را فرمان برد.

ب- پيروى اهل بيت همچون پيروى پيامبر:

پيامبر٦، پيروى از اهل بيت و اقتداى به ايشان را همچون پيروى از قرآن و تسليم در برابر اوامر و دست كشيدن از نواهى آن در وجوب و لزوم مى‌داند.

پيامبر٦ در اين باره حجّت را به كامل‌ترين شكل تمام نموده و روشن است كسى كه اقتداى به او پس از پيامبر همچون اقتداى به قرآن باشد نيست مگر خليفه و امام، و بدين ترتيب آشكار مى‌شود كه اهل بيت، تنها جانشينان پيامبر٦ هستند، زيرا نمى‌توان احكام و افعال ديگران را در وجوب فرمان برى همچون احكام قرآن دانست، به علاوه آن كه هيچ يك از مسلمانان مطلقا چنين چيزى را نگفته است.

با اين بيان روشن شد كه جانشينان پيامبر همان اهل بيت اويند و نه مردمان ديگر و به همگان دستور داده شده است از اهل بيت( ع) پيروى كنند.

ج- پيروى از اهل بيت، فريضه‌اى بر امّت:

محتواى اين سخن پيامبر٦:« مادامى كه به اين دو چنگ درزنيد پس از من گمراه نگرديد» همان وجوب پيروى از اهل بيت( ع) است. پيامبر٦ اين را بر امّت فرض شمرد تا پس از او گمراه نشوند و همچون زيانكاران به قهقرا باز نگردند. بدون ترديد واجب شمردن پيروى از آن‌ها دليلى است متين و برهانى است استوار بر امامت و خلافت ايشان و به همين سبب هنگامى كه خلافت و امامت را به اهل بيت( ع) تحويل ندادند و با پيامبر خدا٦ به مخالفت برخاستند گمراه شدند و به كژراهه افتادند و به قهقرا رفتند چنان كه خداوند سبحان، خود فرموده است.

د- واژه« ثقلين» دليلى است بر وجوب پيروى.

پيامبر اكرم٦ در اين حديث براى كتاب خدا و عترت خود، واژه« ثقلين» را به كار برده است و صرف همين كاربرد، دليلى روشن و برهانى آشكار است در وجوب پيروى از اهل بيت و عترت طاهره، و سبب آن هم سخن بسيارى از پيشوايان حافظ اهل سنّت در وجه تسميه اين تعبير است: تلاش و گرفتن آن دو و فرمان‌برى از آن دو و پاس داشت حقوق آن دو را رعايت اين حقوق و آن چه براى آن دو ضرورت دارد كارى نفيس و گران است.

روشن است كه گرفتن و عمل كردن به احكام قرآن، فريضه است و عترت نيز چنين است و اين همان. مطلوب ماست.

ه- امر به چنگ زدن به ريسمان خدا، دليلى بر وجوب ولاء:

جماعت از پيامبر٦ نقل كرده‌اند كه فرموده است: من در ميان شما آن به يادگار مى‌نهم كه اگر پس از من بدان چنگ زنيد گمراه نگرديد: كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم.

در روايتى از جعفر بن محمّد آمده است كه او ريسمان خدا را در اين سخن پروردگار: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً تفسير كرده است.

در اين جا گفتنى است كه شافعى‌ بِحَبْلِ اللَّهِ‌ را ولاء اهل بيت تفسير كرده و در بيان آن اين ابيات را به نظم كشيده است.

هنگامى كه مردم را ديدم كه مذاهبشان آن‌ها را به درياهاى گمراهى و نادانى مى‌كشانند با نام خدا بر كشتى نجات نشستم كه همان اهل بيت پاك خاتم پيامبران هستند.

و به ريسمان خدا چنگ در زدم كه همان ولاء ايشان است چنان كه دستور داده‌ايم به اين ريسمان چنگ زنيم تا پايان ابيات.

نيز شايسته گفتن است كه برخى از آن‌ها حبل را در آيه كريمه‌ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً با استناد به حديث ثقلين به عترت طاهره تفسير كرده‌اند، و حديث به گونه‌اى رسيده است كه آشكارا دلالت بر آن دارد كه مقصود از حبل همان اهل بيت‌اند كه خداوند دستور داده بديشان چنگ زنند.

علاوه بر اين برخى از علماى اهل سنّت حديث ثقلين را با آيه: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ‌ همراه ساخته‌اند و بدين ترتيب در صدد اثبات چنگ زدن به اهل بيت( ع) برآمده‌اند.

و- واژه اخذ در حديث، دليل وجوب پيروى است:

در حديث ثقلين آمده است:« من در ميان شما آن به يادگار نهاده‌ام كه اگر آن را« اخذ» كنيد هرگز گمراه نگرديد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم»، كه اين نيز مفيد وجوب پيروى از اهل بيت( ع) است.

ز- واژه« پيروى» در برخى نصوص اين حديث:

پيامبر٦ با بيان اين سخن:« هرگز گمراه نمى‌شويد اگر از آن دو پيروى كنيد» وجوب پيروى از اهل بيت( ع) را روشن كرده است، و اين كه اهل بيت تا روز رستخيز از گمراهى جلوگيرنده هستند، و اين مفهوم، ملازم است با امامت حقّه و خلافت شرعى.

ح- تكرار در حديث دليلى بر وجوب پيروى از اهل بيت:

اين فرموده پيامبر٦:« خداى را در باره اهل بيتم به ياد شما مى‌آورم» امر است به امّت در فرمان برى از اهل بيت( ع) و پيروى از ايشان و چنگ درزدن بدان‌ها ...

ط- همراه ساختن عترت با قرآن، دليلى بر وجوب پيروى:

پيامبر٦ با اين سخن:« اين دو از يك ديگر جدا نمى‌شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند» به امّت دستور مى‌دهد به اهل بيت( ع) چنگ درزنند.

. ى- امر پيامبر به رعايت اهل بيت( ع):

اين فرموده پيامبر٦:« پس بنگريد در باره آن دو چه پيش مى‌فرستيد» دليل ديگرى است بر وجوب پيروى از اهل بيت( ع).

ك- قرآن و اهل بيت، دو همراه:

اگر پيامبر٦ نمى‌گفت جز« من دو امر را در ميان شما به يادگار مى‌نهم، يكى از آن دو كتاب خدا و ديگرى اهل بيتم» باز هم دليلى كافى بود در امامت ايشان( ع)، زيرا آن چه به ذهن مى‌نشيند چنين است: اين دو امر را پس از من حاكم قرار دهيد و خود را محكوم آن دو بدانيد و از آن دو پيروى نماييد و لگام خويش به دست آن دو سپاريد نه آن كه بر كتاب و اهل بيت حكومت كنيد و آن‌ها را پيرو خويش قرار دهيد ... چنين دوگانگى ناپسندى هرگز بر خاطر هيچ كس گذر نمى‌كند.

( تكميل و تتميم) حديث ثقلين همان گونه كه بر امامت دوازده امام از اهل بيت( ع) و امامت بلا فصل على( ع) پس از پيامبر٦ دلالت دارد بر وجود و بقاى امام دوازدهم- عجّل اللَّه تعالى ظهوره- حجّت منتظر نيز دلالت دارد.

بيان آن چنين است كه اين حديث دلالت دارد بر عدم جدايى قرآن و عترت تا روز رستاخيز به هنگام ورود به حوض كوثر. پس همان گونه كه قرآن تا روز رستاخيز باقى است بايد كسى وجود داشته باشد كه شايسته تمسّك و پيروى باشد و تا روز قيامت، امام زمان و حجّت وقت از عترت طاهره تلقّى گردد.

ل- دلالت حديث بر عصمت امامان اهل بيت:

حديث ثقلين بر عصمت اهل بيت( ع) دلالت دارد، زيرا:

اوّل: پيامبر در اين حديث به مسلمانان دستور داده است از اهل بيت پيروى كنند و دور است كه پيامبر٦ به پيروى از خطاكاران و مخالفان با كتاب و سنت دستور دهد.

دوم: پيامبر٦، اهل بيت را با كتاب خدا قرين ساخته به پيروى از هر دو با هم دستور داده است، پس همان گونه كه قرآن از هر گونه باطلى بدور است اهل بيت نيز چنين هستند.

سوّم: پيامبر٦، چنگ در زدن به اهل بيت را همچون چنگ زدن به قرآن مانع از گمراهى دانسته و كسى كه گمراهى بر خود او روا باشد نخواهد توانست مانع از آن گردد ..

چهارم: پيامبر٦ به جدايى ناپذيرى ميان قرآن و عترت تصريح كرده است و اين بدان مفهوم مى‌باشد كه ايشان هيچ گاه با قرآن به مخالفت برنخواهند خاست.

پنجم: پيامبر٦، در برخى طرق چنين تصريح دارد:« على( ع) با قرآن است و قرآن با على( ع) و اين دو از يك ديگر جدا نگردند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند»، و اين تخصيص پس از تعميم است ...

ششم: پيامبر٦، براى على( ع) دعا كرده است، چنان كه در برخى روايات آمده است:« خدايا! حق را هر كجا كه على( ع) است قرار ده.» هفتم: پيامبر٦، چنان كه در برخى احاديث آمده فرموده است:« يارى رساننده به آن دو به من يارى رسانده است و هر كه از يارى رساندن به آن دو دريغ ورزد از يارى رساندن به من دريغ ورزيده است، دوست آن دو دوست من و دشمن آن دو دشمن من است»، و آن هر دو را در عصمت همچون خويش دانسته است.

. هشتم: پيامبر٦، در برخى روايات در حقّ اهل بيت فرموده است:« آن‌ها هرگز شما را از دروازه هدايت خارج نمى‌كنند و هيچ گاه شما را به دروازه گمراهى واردتان نمى‌سازند.» نهم: پيامبر٦، در برخى از احاديث ثقلين صراحتا، عصمت اهل بيت را تبيين فرموده است، و عصمت همان گونه كه در جاى خود اثبات شده است مستلزم امامت مى‌باشد.

بعضى از علماى بزرگ اهل سنّت، به مقتضاى قرآن و سنت و به ويژه حديث ثقلين به عصمت اهل البيت( ع) اعتقاد يافته‌اند.

م- حديث ثقلين بر داناتر بودن اهل بيت دلالت دارد، زيرا:

اوّل: پيامبر٦، همراه با قرآن، آن‌ها را« ثقلين» خوانده است و اين حكايت از داناتر بودن آن‌ها دارد.

از سوى ديگر علماى اهل سنّت در بيان وجه تسميه كتاب و سنّت به« ثقلين» گفته‌اند:« زيرا دين به سبب آن دو صلاح و آبادانى مى‌يابد»، و اين دليل ديگرى است بر داناتر بودن ايشان.

دوم: پيامبر٦ در اين حديث، اهل بيت را با قرآن قرين ساخته است ...

سوم: پيامبر٦ در اين حديث به مردم دستور داده است علم را از آن‌ها فرا گيرند، در حالى كه اگر در ميان اصحاب او و ديگران كسانى داناتر از ايشان يافت مى‌شدند پيامبر٦ امّت را پس از خود به آن‌ها ارجاع مى‌داد و حال آن كه صراحتا دستور داده است همگى بايد علم را از اهل بيت فرا بگيرند.

چهارم: از محتواى اين حديث چنين به دست مى‌آيد كه علوم پيامبر٦ با وراثت به امير المؤمنين( ع) منتقل مى‌شود و اين دليلى است آشكار در داناتر بودن حضرت( ع).

پنجم: پيامبر٦ در برخى از احاديث رسيده فرموده است:« اين دو از يك ديگر جدا نمى‌شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند، من اين را از خداى خويش خواسته‌ام، پس بر آن دو پيشى نگيريد كه هلاك شويد و از آن دو عقب هم نمانيد كه به نابودى كشانده شويد و به آن‌ها چيزى نياموزيد كه از شما داناترند». علماى اهل سنّتى كه حديث پيشگفته را روايت كرده‌اند در پى يادآور خواهيم شد.

ن- دلالت لفظ خلافت بر امامت در اين حديث:

پيامبر اكرم٦ در برخى از احاديث قرآن و عترت را به« دو خليفه» تعبير كرده است و بر اين اساس در دلالت حديث بر امامت امير المؤمنين( ع) ديگر جايى براى ترديد باقى نمى‌ماند.

س- پيشى گرفتن بر اهل بيت، گمراهى است:

پيامبر در حديث ثقلين مى‌فرمايد:« از اهل بيت من پيشى نگيريد كه نابود مى‌شويد»، و اين حاكى از خلافت اهل بيت( ع) است و دلالت بر آن دارد كه پيشى گرفتن بر امير المؤمنين( ع) در خلافت- كه سرور اهل بيت است- هلاكت و گمراهى است.

شيخ نعمانى در الغيبة/ ٥١- ٤٣ سخن مفصّلى پيرامون اين حديث دارد كه ما چكيده‌اى از آن را در اين جا مى‌آوريم:

.« اوّل: وجوب فرا گرفتن علم قرآن از عترت:

قرآن با عترت و عترت با قرآن است و اين دو ريسمان استوار خدايند كه همان گونه كه پيامبر٦ فرمود از يك ديگر جدايى نپذيرند، و در اين سخن براى آن كه خداوند گوش دل او را گشوده است و حسن بصيرت در دين بدو بخشيده، دليلى است آشكار. هر كس علم قرآن و تأويل و تنزيل و محكم و متشابه و حلال و حرام و خاصّ و عامّ را جز از كسى بجويد كه خداوند فرمان برى از ايشان را واجب گردانيده و پس از پيامبر، واليان امور قرارشان داده و پيامبر٦ به دستور الهى با قرآن قرينشان ساخته و قرآن را تنها همراه آنان گردانيده و بارى تعالى، علم، شريعت، فرايض و سنّت‌هاى خويش را بديشان سپرده است، به تحقيق گمراه و منحرف گشته، هم خود به هلاكت مى‌رسد و هم ديگران را به نابودى مى‌كشاند.

دوم: گمراه‌كنندگان و گمراه‌شدگان:

مردم كسانى را ترك گفتند كه اين است ويژگى آن‌ها و اين است ستايش آن‌ها و دعوت به سوى آن‌ها، و در برابر، مردم از آن‌ها روى برتافتند و چهره درهم كشيدند و امر پيامبر٦ را بيهوده شمردند و سخن او را لغو پنداشتند و كسى را كنار زدند كه خداوند به زبان پيامبرش فرمان برى از او و پرسيدن و بهره گرفتن از او را با اين فرموده فرض كرده بود: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‌[ انبياء/ ٧؛]، و نيز با اين آيه شريفه:

أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‌[ نساء/ ٦٠؛]، و پيامبر٦، نجات را با توسّل بدو و عمل به سخن او و تسليم در برابر اوامر او و آموزش گرفتن و نور جستن از پرتو او دانسته است، ولى آن‌ها اين همه براى ديگران ادّعا كردند و از اهل بيت به ديگران روى آوردند و به همين ديگران دل خوش داشتند و خداوند آن‌ها را از علم دور گردانيد و هر يك بر پايه هوى و هوس خود به توجيه روى آوردند و گمان بردند با عقل و قياس و آراى خود از امامانى بى‌نيازند كه خداوند، آن‌ها را هدايتگران خلقشان قرار داده است، و خداى عزّ و جلّ هم به سبب مخالفت ايشان با امر او و عدولشان از برگزيدن پروردگار و دورى از فرمان برى خداى و فرمان برى از كسى كه خداوند او را براى خويش برگزيده بود تركشان كرد، و آن‌ها را به اختيار خود و آرا و عقولشان وانهاد و در نتيجه، ايشان گمراه شدند و به كژراهه‌هاى ژرف درافتادند و نابود شدند و به نابودى كشاندند و براى خود چنان شدند كه پروردگار فرمود: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً[ كهف/ ١٠٣]، گويى مردم، سخن پروردگار را كه سخن ستمكاران اين امّت را در روز رستخيز و به هنگام پشيمانى بر عملكرد خود نسبت به خاندان پيامبرانشان و كتاب خدايشان نشنيده‌اند آن گاه كه مى‌فرمايد: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‌ يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا* يا وَيْلَتى‌ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا[ فرقان/ ٣٢- ٣١]، و چه كسى رسول است جز محمّد٦؟ و اين« فلان» كه به نام ناپسندش تصريح نشده و منش و مصاحبت و همراهى او در جامعه با ستم همراه است كيست؟ سپس مى‌گويد: لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي‌، يعنى پس از آوردن اسلام و اعتراف بدان. اين ذكرى كه خليل او پس از آمدنش از آن غافلش گردانيده است چيست؟ آيا همان قرآن و عترتى نيست كه همه در ظلم بدان و طرد آن دست به دست هم دادند و همداستان گشتند؟

. سوم: كنار گذاشتن قرآن به منزله ستم به عترت:

در ميان امّتى كه شرم دارد و افترا نمى‌زند و از دروغ، روى برمى‌تابد و خودسرى نمى‌كند اختلافى نيست كه وصىّ پيامبر خدا امير المؤمنين( ع) است كه صحابه را در هر دشوارى و گرفتارى راهنمايى مى‌كرد و آن‌ها نمى‌توانستند او را به سوى حق راهنمايى كنند و او هدايتشان مى‌كرد و جز او كسى هدايت نمى‌كرد و همه به او نياز داشتند و او از همه بى‌نياز بود و همه علوم را در بر داشت و آن‌ها نمى‌توانستند به او نكته‌اى بياموزند. با فاطمه( س) دخت پيامبر٦ چنان كردند كه او را به اين وصيّت واداشت كه شبانه به خاكش بسپارند و كسى از امّت پدرش جز آن كه نامش را برد بر او نماز نگزارد.

اگر در اسلام مصيبتى پيش نمى‌آمد و مسلمانان را رسوايى و عارى در بر نمى‌گرفت و حجّتى براى مخالفان دين اسلام باقى نمى‌ماند مگر آن چه به فاطمه( س) رسيد تا جايى كه با خشم از ميان امّت پدرش ره پيمود و چنان رفتارى با حضرتش- ٣- در پيش گرفته شد كه ايشان را واداشت وصيّت كند كسى بر او نماز نگزارد همين خود، فاجعه‌اى عظيم و دهشتناك به شمار مى‌آيد كه به اهل غفلت هشدار مى‌دهد، مگر آن كس كه خداوند بر قلبش مهر زده و كورش گردانيده است كه چنين پديده‌اى را زشت نشمارد و بزرگش نداند و به چيزى نگيرد، ولى اين وضع بر رنج يك مسلمان دامن مى‌زند و آتش آن را بيش‌تر بر مى‌افروزد و ترجيح مى‌دهد كه اى كاش او به جاى فاطمه( س) و على( ع) و فرزندان او اين رنج را تحمّل مى‌كرد و البته شأن چنين مسلمانى هم در نزد اهل بيت، بزرگ است.

چهارم: دورى گزيدن از اهل علم و چنگ زدن به قياس و اجتهاد:

شگفت‌تر ادّعاى كران و كورانى است در اين كه در قرآن كريم، علم همه فرايض كوچك و بزرگ و احكام و سنن دقيق وجود ندارد. از آن جا كه اين عده، علوم پيشگفته را در قرآن نيافته‌اند به قياس و اجتهاد به رأى و تلاش در حاكم گردانيدن اين دو نيازمند شده‌اند و اين دروغ را به پيامبر٦ نسبت داده‌اند كه ايشان، اجتهاد را براى اين عدّه روا شمرده است.

هر كه اين حقيقت را انكار كند كه همه امور دنيا و آخرت و احكام و فرايض و سنن دينى و هر آن چه اهل شريعت بدان نياز دارند در قرآنى موجود نيست كه پروردگار در باره آن فرموده است: تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ[ نحل/ ٨٩؛] سخن خداى را پس زده بر مقام كبريايى‌اش دروغ بسته، كتابش را تصديق نكرده است.

به جان خودم سوگند آن‌ها در باره خويش و پيشوايانشان در اين كه چنين امورى را در قرآن نمى‌يابند راست مى‌گويند، زيرا اساسا اهل اين كار نيستند و علم آن بديشان داده نشده و خدا و رسولش براى آن‌ها بهره‌اى قرار نداده‌اند. تمامى اين علوم را اهل بيت پيامبر٦ به كسانى اختصاص داده‌اند كه علم را به آن‌ها بخشيده‌اند و هدايتشان كرده‌اند، كسانى كه بديشان دستور داده شده از اهل بيت سؤال كنند تا محلّ اين نكات را در كتابى براى آن‌ها روشن سازند كه ايشان خزانه داران، وارثان و بازگوكنندگان آنند.

. اگر آن‌ها به اين فرمان الهى گردن نهند كه:« وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‌ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ‌»[ نساء/ ٨٣؛] و« فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‌» خداوند نيز آن‌ها را به نور هدايت مى‌رساند و به آن‌ها آن مى‌آموزد كه نمى‌دانند و از قياس و اجتهاد به رأى بى‌نيازشان مى‌سازد. او در همين مأخذ/ ٥٦- ٥٥ مى‌گويد:

« چون با پيامبر٦ مخالفت شد و سخن او را به كنارى نهاده و اوامرش در باره اهل بيت( ع) با سركشى رو به رو گشت و مردم در برابر آن‌ها خود رأيى به كار زدند و حقّشان را انكار كردند و از دادن ارث‌شان خوددارى ورزيدند و از روى تجاوز و حسادت و ستم و دشمنى به تبانى با يك ديگر پرداختند، بر مخالفان امر او و سركشان در برابر ذريّه او و پيروان ايشان و هر آن كه به عملكرد آن‌ها خشنود بود تهديد الهى در پيش آمدن فتنه و عذاب دردناك، ثابت گرديد و خداوند با كور كردنشان در پيمودن مسير معتدل و اختلاف در احكام و گرايش‌ها و پراكندگى در آرا و پرداختن به كارهاى كوركورانه، خيلى زود فتنه در دين را برايشان پيش آورد و براى آن‌ها تا روز حساب در رستخيز عذابى دردناك فراهم آورد.» بنگريد به همين معنا در: طرائف/ ١١٧ و دلائل الصدق ٢/ ٤٧٧.

ما برخى از سخنان بزرگان در كتاب‌هايشان را كه به اين حديث مربوط است بيان مى‌داريم:

١- علّامه عسكرى در معالم المدرستين ١/ ٣٦١ مى‌گويد:

« اين روايات را بر غير دوازده امام اهل بيت پيامبر٦ كه عمر آخرين آن‌ها به درازا كشيده شده است و پس از آن‌ها دنيا نابود خواهد شد تصديق مكن. از آن جا كه علماى مكتب خلفا به امامان اهل بيت رضايت ندادند در تفسير اين گونه روايات صحيح سرگردان شدند و نتوانستند آن‌ها را چنان تفسير كنند كه خود خشنود گردند.» ٢- ابن بطريق در عمده/ ٧٣ مى‌گويد:

« هر كه مسلمان باشد لزوما بايد از ثقلين يعنى قرآن و عترت پيروى كند. بر اهل بيت پيامبر لازم نيست از احدى پيروى كنند، زيرا پيامبر٦ وصيّت كرده است به اهل بيت او چنگ درزنند و اين را به امّتش دستور داده است. نيز پيامبر٦ دستور داده است تا قطع شدن تكليف بايد از اين دو پيروى كرد، چه، پيامبر٦، تمسّك به اين دو را تا ابد دانسته است و مدّت با هم بودن اين دو را تا هنگام ورود به حوض كوثر بر پيامبر٦ معرفى كرده است.» ٣- ابن بطريق در همين مأخذ/ ٧٤ به حديث تقسيم امّت به هفتاد و سه فرقه اشاره كرده است:

« بنا به اجماع همه مسلمانان خبرى از زبان پيامبر٦ رسيده است كه فرقه ناجيه امّت را بيان مى‌دارد و اين همان فرقه‌اى است كه به ثقلين يعنى كتاب خدا و عترت رسول چنگ در زده است، زيرا پيامبر٦ فرموده است:« مادامى كه به اين دو چنگ درزنيد هرگز گمراه نگرديد»، پس تمسّك به اين دو راه رستگارى و چنگ در نزدن به آن دو، راه گمراهى است.». شريف مرتضى با اين شيوه به حجّيت اجماع اهل بيت( ع) استدلال مى‌كند. مراجعه كنيد به سخن او در بحار الانوار ٢٣/ ١٥٦- ١٥٥ و تلخيص الشافى ٢/ ٢٤٠- ٢٣٩.

٤- شيخ مفيد چنان كه در طرائف/ ١٢٠ آمده است در بيان اين حديث مى‌گويد:

« هيچ سخنى بليغ‌تر از اين نيست كه كسى بگويد: در ميان شما فلانى را نهادم، چنان كه يك امير به هنگام ترك كشور، براى مردم كسى را به جانشينى خويش نهد و بگويد: فلانى را در ميان شما نهادم كه سرپرستى‌تان كند و در بين شما جايگاه مرا داشته باشد، يا كسى كه مى‌خواهد از كس و كارش دورى گزيند و قصد آن داشته باشد كسى را به وكالت خويش برگزيند كه امور آن‌ها را انجام دهد خطاب به آن‌ها بگويد:

فلانى را در ميان شما نهادم، سخنش بشنويد و فرمانش بريد.

پس اين نصّ آشكار كه احتمال ديگرى در آن راه ندارد همين گونه است، چه، پيامبر٦ در ميان همه خلايق، اهل بيت خود را به جانشينى خويش برگزيد و دستور داد همه از ايشان فرمان برند و سر تسليم در برابرشان فرود آورند، زيرا پيامبر٦، خبر از عصمت ايشان داده بود و گفته بود كه آن‌ها از قرآن جدا نمى‌شوند و از حكومت صواب، پا فراتر نمى‌نهند.» همين سخن در بحار الانوار ٢٣/ ١١٣- ١١٢ به نقل از شيخ مفيد آمده است.

٥- سيّد بن طاوس در طرائف/ ١٣٠ مى‌گويد:

« بنگريد به علم و اجماع و اتّفاق مسلمانان در اين كه فاطمه( س)، حسن و حسين( ع) همگى در امام و رئيس‌شان، همداستان بوده‌اند و بدون هيچ گونه اختلافى پيروى از على بن ابى طالب( ع) را واجب مى‌دانستند. اين احاديث كه همه مسلمانان به اجماع آن‌ها را صحيح مى‌دانند به صراحت دليل آن است كه پيامبر در ميان آن‌ها على بن ابى طالب( ع) را به جانشينى برگزيده و تمسّك به او و كسانى از ذريّه خود را كه براى خلافت تعيين كند ضرورى دانسته است و بدين ترتيب، پيامبر٦، حجّت را براى امّت آشكار ساخته است.

پس آيا پيامبر٦ در ترك خلافت و پرداختن به مخالفت، عذرى را براى مسلمانى باقى گذاشته است؟.» ٦- شيخ مظفّر در دلائل الصدق ٢/ ٤٧٦ با الفاظ گوناگون به اين خبر اشاره مى‌كند:

« هر يك از اين سخنان در بطلان خلافت شيوخ سه‌گانه صراحت دارد، زيرا پيامبر٦، گمراه نشدن امّت را براى هميشه موكول به تمسّك به ثقلين كرده و اين بدان معناست كه ضرورتا به سبب اختلاف اديان و عملكردهاى تباه، گمراهى پيش خواهد آمد. پس دانسته مى‌شود كه ايشان در آغاز امر به اهل بيت و قرآن تمسّك نجستند، و خلافت سه خليفه اوّل به معناى عدم تمسّك به اين دو است و به همين سبب، گمراهى پيش آمد، و اين سخن، نقضى نمى‌پذيرد كه امّت به واسطه بيعت با على( ع) به اهل بيت، تمسّك جست ولى با اين حال باز هم همين گمراهى پيش آمد، زيرا مقصود از تمسّك به اهل بيت، همچون تمسّك به كتاب خداست كه بايد پس از پيامبر٦، بلا فصل باشد، با در نظر گرفتن اين كه امّت به سبب مخالفت بسيارى از مسلمانان به على( ع) تمسّك نجستند تا جايى كه على( ع) روزگار خود را به جنگ با امّت سپرى كرد. پس كجاست تمسّك امّت به اهل بيت و كجاست تمسّك امّت به كتاب خدا و حال آن كه على( ع) بر سر تأويل همين كتاب با آن‌ها به نبرد برخاست.». ٧- سيّد شرف الدّين در مراجعات/ ٧٥ مى‌گويد:

« براى امامان عترت طاهره همين بس كه نزد خدا و رسول خدا همچون قرآن مجيدى باشند كه به هيچ روى باطلى بدان‌ها راه نيابد و همين حجّتى است كه همه را با قدرت وامى‌دارد تا نسبت به مذهب آن‌ها تعبّد داشته باشند. يك مسلمان هرگز براى كتاب خدا جانشينى را نمى‌پذيرد پس چگونه براى همسنگان آن‌انتقال را روا مى‌دارد؟.» ٨- آشتيانى در لوامع الحقائق( مبحث امامت) ١- ٢ در ضرورت عقلى حديث ثقلين مى‌گويد:

« ما در بحث نبوّت بيان داشتيم كه بايد براى كمال يافتن حكمت ايجاد جهان جسمانى و سامان يافتن امور دنيوى و اخروى مردم، عالمى حكيم وجود داشته باشد كه بدون اختصاص به زمان و عصر و قرنى، پاك و بركنار از خطا باشد. نيز در همان جا نبوّت پيامبر ما٦ و خاتميت او و اين كه پيامبرى پس از او نخواهد آمد و دين و شريعت او تا روز رستخيز باقى خواهد ماند ثابت شد. ضرورتا روشن است كه شارع حكيم در هر رويداد و رخدادى حكمى دارد كه مردم بايد بدان عمل كنند. آيات قرآنى نيز در حرمت تشريع و بدعت‌گذارى در دين، صراحت دارند، و روشن است قرآن كريمى كه بر پيامبر٦ نازل شد و تا روز رستخيز معجزه باقى خواهد ماند در هدايت و آموزش و به كمال رساندن مردم، كافى نيست و اختلاف‌هاى ميان مسلمانان با آن از ميان نمى‌رود، زيرا هر يك از آن‌ها قرآن را بر اساس رأى و مسلك خود تفسير مى‌كند با آن كه در قرآن، آيات مجمل و متشابهى وجود دارد كه فهم مقصود از آن‌ها به مفصّل و مفسّر و مبيّنى نيازمند است كه با خاندان وحى و رسالت در پيوند باشد، پس پيامبر٦ ضرورتا مى‌بايست جانشينانى داشته باشد كه پس از ارتحال او به انجام همان وظايفى كمر بندند كه پيامبر٦ در زمان حياتش بدان‌ها مى‌پرداخت؛ وظايفى همچون آموزش بندگان و به كمال رساندن ايشان و تبليغ احكام دين و اجراى قوانين دينى و نظاير آن- كه پيش‌تر در فوايد وجود پيامبر بيان داشتيم- و اثبات حقيقت اسلام براى مسلمانان و نبوّت محمّد٦ با براهين قطعى يا اظهار معجزات و كرامات، و تبيين آيات مجمل و متشابه قرآنى، و حفظ شريعت محمّدى از تغيير و دگرگونى.» ٩- سيّد محسن امين در الغدير ٣/ ٢٩٨ مى‌گويد:

« حال كه اين حقيقت دانسته شد آشكار گشت كه ممكن نيست مقصود از اهل بيت، همه بنى هاشم باشند، بلكه آن عامّى است كه اختصاص زده شده است با كسانى كه اختصاص‌شان در فضيلت و علم و زهد. و عفت و نزاهت به اثبات رسيده است يعنى همان امامان خاندان پاك و دوازده امامى كه مادرشان زهراى بتول است، زيرا اجماع است در اين كه ديگران از عصمت بى‌بهره‌اند و وجدان نيز اقتضاى خلاف آن را دارد، چه، از اعضاى ديگر بنى هاشم، گناه سر مى‌زند و بسيارى از احكام را نمى‌دانند و امتيازى بر ديگر خلايق ندارند و نمى‌توان آن‌ها را همسنگان قرآن در امور پيشگفته تلقّى كرد، پس بايد برخى از آن‌ها مطرح باشند نه همگى‌شان، زيرا آن‌ها چنانند كه گفتيم. امّا تفسير زيد بن ارقم كه مقصود، مطلق بنى هاشم است در صورت صحّت صدور اين سخن از او پس از اقامه دليل بر بطلان آن ديگر ضرورتى در پذيرش آن وجود نخواهد داشت.» در خلاصة عبقات الانوار ٢/ ٢٤٢ سخنى مشابه از توفيق ابو علم رسيده است.

١٠- شيخ طوسى در تلخيص الشافى ٢/ ٢٤٧- ٢٤٦ به برخى از اخبار همچون:« از كسانى كه پس از من مى‌آيند پيروى كنيد» كه شبهه معارض حديث ثقلين هستند پاسخ‌هايى داده است كه ما يكى از آن‌ها را مى‌آوريم:

« نخستين سخن پيرامون اين اخبار آن است كه با اخبار و احاديث ما ناهمگونى دارند، زيرا اخبار ما را موافق و مخالف نقل كرده‌اند و مخالفان نيز آن‌ها را درست دانسته‌اند و امّت با نگاه پذيرش بدان‌ها نگريسته و اختلاف در تأويل و تفسير آن‌هاست، در حالى كه اخبار مخالف با آن‌ها مسيرى ديگر گونه دارند و تنها شخص مخالف آن را نقل كرده است و چيزى از آن بر نمى‌تابد مگر آن كه پس از كشف آن و بررسى سند آن، انحراف راوى و تعصّب مدّعى آن بر ما هويدا مى‌گردد، و پيش‌تر بى‌ارزش بودن مخالفت اخبارى را كه اين مسير را مى‌پيمايند روشن ساخته‌ايم.» ١١- علّامه مجلسى در بحار الانوار ٢٣/ ١٢٦ مى‌گويد:

« مقصود از جدايى ناپذير بودن قرآن و عترت آن است كه خاندان پيامبر از الفاظ قرآنى و چگونگى نزول و تفسير و تأويل آن آگاهند و گواه صحّت قرآنند چنان كه قرآن نيز گواه حقانيّت و امامت ايشان است و هيچ كس به يكى از اين دو ايمان نمى‌آورد مگر آن كه به ديگرى ايمان بياورد.

در توضيح اين سخن مى‌گوييم: همان گونه كه حديث ثقلين، گواه جدايى ناپذيرى كتاب و سنّت است قرآن نيز گواه جدايى ناپذيرى آن با سنّت مى‌باشد و آياتى كه اين مفهوم را تفسير مى‌كند فراوان است و ما تنها برخى از آن‌ها را بيان مى‌داريم:

الف- وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‌ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً[ نساء/ ٦١؛].

در اين جا خداوند بيان مى‌دارد كه پيامبر٦، همسنگ قرآن است.

ب- فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‌[ نساء/ ٦٤؛].

مى‌بينيم كه قرآن، ايمان را پس از تحكيم به پيامبر و فرمان برى از او بيان مى‌دارد.

. ج- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ‌[ نساء/ ٥٩؛].

بازگرداندن امور به خدا يعنى پذيرش آن چه در قرآن است و بازگرداندن امور به پيامبر يعنى پذيرش حكم پيامبر و اين هر دو به مساوات، شرط كمال ايمان به خدا و روز واپسين است.

د- وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‌[ نحل/ ٤٤؛].

قرآن، بدون تبيين پيامبر، مبهم است و« لام» در« لتبيّن» براى بيان غرض از نزول قرآن است.

ه- وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ‌[ نحل/ ٦٤؛].

اين آيه در رساندن مقصود از آيه قبل، رساتر است و در آن افزايش حصر است در غرض نزول و تصريح به اين كه تنها در قرآن، اختلاف ممكن است و براى پيمودن اين گردنه وجود پيامبر لازم است.

و- وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى‌ عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى‌ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌[ آل عمران/ ١٠١؛].

تلاوت آيات به سوى راه مستقيم هدايت نمى‌كند مگر با وجود پيامبر و تبيين او و با اين دو امر است كه چنگ زدن به خداوند سبحان صورت مى‌پذيرد.

ز- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا، آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى‌ رَسُولِهِ‌[ نساء/ ١٣٦؛].

نداشتن ايمان به يكى از آن‌ها ايمان را ناقص و حتّى در حقيقت از ميان مى‌برد.

ح- وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ[ مائده/ ٨٥؛] ط- رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ‌[ آل عمران/ ٥٣؛].

ى- وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ، قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ‌[ توبه/ ٦٥؛].

ك- ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً[ كهف/ ١٠٦؛].

ل-: فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا[ تغابن/ ٨؛].

مقصود از نور در اين جا همان گونه كه بيش‌تر مفسّران گفته‌اند قرآن است.

م- بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ‌[ زخرف/ ٢٩؛].

مقصود از حق در اين جا همان گونه كه بيش‌تر مفسّران گفته‌اند قرآن است.

ن- فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‌[ دخان/ ٥٨؛].

اين آيه، مفهوم آيه تكرارى در سوره قمر را تبيين مى‌كند: وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ، و حاكى از آن است كه پيامبر تنها سبب تيسير قرآن مى‌باشد.

س- يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً[ نساء ١٧٤؛].

مقصود از برهان، پيامبر و مراد از نور، كتاب اوست.

ع- إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ‌[ نساء/ ١٠٥؛].

اين آيه حاكى از آن است كه اختلاف مردم، روى نياوردن آن‌هاست به سخن پيامبر در آن چه در كتاب خدا با بينش الهى آشناست و آن‌ها آشنا نيستند، و روى آوردن به هدايت پيامبر٦، امرى ضرورى است.

ف- قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‌[ مائده/ ١٥؛].

مقصود از نور در اين جا پيامبر اكرم٦ است.

اين آيات، عدم جدايى كتاب و پيامبر را تبيين مى‌كند.

از آن جا كه ما در اين كتاب جايگاه اهل بيت را نسبت به پيامبر به ثبوت رسانديم و بيان داشتيم كه آن‌ها همه نورى واحد و همگى جانشينان پيامبران در همه امور و شئون جز نبوّت هستند پس اين آيات به اهل بيتى مربوط هستند كه حاملان قرآن و قرآن گويا به شمار مى‌آيند.

پيامبر٦ خود، حق عترتش را تبيين كرده مى‌فرمايد: خدايا! آن‌ها از من و من از آن‌هايم.