کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٣١١ - مبحث نوزدهم پيرامون فرزندان حضرت(ع)
مىرسانم كه جدّ آن دو و جدّهشان و پدرشان و مادرشان و عمو و عمّهشان و دايى و خالهشان و خود آن دو همگى بهشتى هستند. هر كه دو پسر على را دوست بدارد با ما در بهشت خواهد بود و هر كه آن دو را دشمن بدارد در آتش جاى خواهد داشت و از كرامت آن دوست نزد خدا كه پروردگار در تورات، شبّر و شبير ناميدشان.
شيخ چون اين سخنان از من شنيد پيشم داشت و گفت: وضع تو چنين است و اين چنين از على روايت مىكنى.
او مرا با خلعتى پوشاند و بر استرى نشاندم كه صد دينار فروخته بودمش، و سپس به من گفت: تو را نزد كسى مىبرم كه به تو نيكى مىكند. در اين شهر من دو برادر دارم، يكى از آن دو پيشواى قومى است و هر گاه صبح مىكرد هزار بار بر على لعن مىفرستاد، ولى خداوند بدو نعمتى ارمغان كرد و او را نشانه حق طلبان قرار داد و او مرا امروز على را دوست دارد، و برادر ديگرى دارم كه از شكم مادر على را دوست مىداشت، پس نزد او برو ولى پيش او توقّف نكن.
به خدا سوگند اى سليمان! در آن روز در حالى سوار بر استر شدم كه گرسنه بودم و شيخ و اهل مسجد همراه با من برخاستند تا به در خانه رسيديم و شيخ گفت: من منتظر تو مىمانم، پس من در را كوفتم و ديگرانى كه همراه من بودند رفتند و ناگاه جوانى گندمگون از در بيرون آمد و چون استر را ديد گفت: خوش آمدى، به خدا سوگند ابو فلان خلعت خود را به تو نپوشانده و تو را بر استر خويش ننشانده مگر آن كه تو را دوستدار خدا و رسول يافته است، اگر چشمم را آرام كنى چشمت را آرام مىكنم.
به خدا سوگند اى سليمان من با اين حديث كه شنيدى و مىشنوى مأنوس هستم.
پدرم به نقل از جدّم و او به نقل از پدرش به من گفت كه: با پيامبر بر در خانهاش نشسته بوديم كه ناگاه فاطمه (س) آمد در حالى كه حسين را در آغوش داشت و به شدّت مىگريست. پيامبر ٦ به سوى او رفت و حسين را از او گرفت و گفت: چه چيز تو را به گريه واداشته است اى فاطمه؟ فاطمه (س) گفت: پدر! زنان قريش بر من خرده مىگيرند و مىگويند: پدرت تو را به ازدواج انسان فقيرى درآورده است كه مالى ندارد. پيامبر ٦ فرمود: لحظهاى درنگ كن، اين سخن را من نبايد از تو بشنوم. من تو را به ازدواج در نياوردم تا وقتى كه خداوند از فراز عرشش تو را به ازدواج درآورد و جبرئيل هم گواه