کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٢٢ - مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
هم گرد مىآمدند و آن روز نوبت تمليخا بود. آنها نزد او گرد آمدند و خوردند و آشاميدند، ولى تمليخا نه خورد و نه آشاميد. دوستانش به او گفتند: اى تمليخا! چرا نمىخورى و نمىآشامى! او در پاسخ گفت: برادران! گمانى در دلم پيدا شده كه مرا از خواب و خوراك، محروم كرده است. آنها گفتند: اين چه گمانى است؟ گفت: پيرامون آسمان، بسيار انديشيدهام و پيوسته با خود مىگويم: چه كسى آن را همچون سقفى محفوظ بىهيچ پيوندى با بالا يا پايهاى از زير، برافراشته است، و چه كسى خورشيد و ماه آن را به جريان انداخته است و چه كسى با اختران، آن را آراسته است؟ پيرامون زمين نيز بسيار انديشه كردهام و پيوسته با خود مىگويم: چه كسى آن را بر پشت درياى توفنده، چنين هموار ساخته، و چه كسى آن را نگاه داشته و به كوههاى سر به فلك كشيده پيوندش داده است تا لرزه بر آن نيفتد؟ پيرامون خود نيز فراوان انديشيدهام و پيوسته با خود مىگويم: چه كسى مرا به گاه نوزادى از شكم مادرم بيرون آورد و تغذيهام كرد و پرورد؟ براى تمام اين امور، سازنده و گردانندهاى است جز دقيانوس سلطان. نوجوانان به پاى او افتادند و آن را غرق بوسه ساختند و گفتند: اى تمليخا! در دل ما همان گذشته كه در دل تو، پس ما را راه بنما. تمليخا گفت: براى خود و شما راهى نمىيابم مگر آن كه از شرّ اين ستمگر به سوى خداى آسمانها و زمين بگريزيم. گفتند: نظر، نظر توست.
تمليخا با شتاب مقدارى خرما از باغى كه داشت كند و آن را به سه درهم فروخت و پولها را در جامه خود پنهان كرد و همگى بر اسبان خود سوار شدند و رفتند و چون به سه ميلى شهر رسيدند تمليخا بديشان گفت: برادران! دست سلطان دنيا از ما كوتاه شده است و ديگر تحت امر او نيستيم، پس از اسبانتان فرود آييد و پياده راه بپيماييد شايد كه خداوند گشايش و گريزگاهى در كارتان پيش نهد.
آنها از اسبهاى خود فرود آمدند و هفت فرسنگ، پياده، ره پيمودند تا پاهايشان به خونريزى افتاد، زيرا آنها به راه رفتن عادت نداشتند، در راه به چوپانى برخوردند و گفتند: اى شبان! آيا نوشيدنىيى از آب يا شير نزد تو يافت مىشود؟ چوپان پاسخ داد: هر چه بخواهيد نزد من يافت مىشود، ولى من چهره شما را بسان چهره سلاطين مىبينم، و گمان مىكنم گريخته باشيد، داستان خود را به من بازگوييد. آنها گفتند: اى مرد! ما به دينى درآمدهايم كه گفتن دروغ بر ما روا نيست. آيا راستى و درستى ما را نجات مىدهد؟