کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٧٣ - مبحث دوم در جهاد
فرسودگى كشانده نشده است[١].- عايشه به سوى مكّه رفت و عثمان كشته شد. عايشه مقدارى از راه را كه سپرد خبر كشته شدن عثمان و بيعت با على را شنيد. پس بازگشت و گفت: انتقام خون او را خواهم طلبيد.
طلحه و زبير از مدينه خارج شدند و چنين وانمود مىكردند كه آهنگ عمره دارند و از امير المؤمنين (ع) اجازه خواستند. حضرت (ع) فرمود: به خدا سوگند شما نه آهنگ عمره كه انديشه نيرنگ داريد[٢].- پس چون آن دو به مكّه رسيدند عايشه آنها را به بصره فرستاد.
امير المؤمنين (ع) در جستجوى آنها راهى شد و نامهاى به آن دو و عايشه نگاشت و از آنها خواست دست از آن چه خدا را ناخوش مىآيد بدارند و به پيمانشان با خدا بازگردند، ولى آنها از اين كار خوددارى ورزيدند.
حضرت (ع) دو دستش را به آسمان برد و فرمود: بار خدايا! طلحة بن عبيد اللَّه به دست راست خويش با من بيعتى از روى فرمان بست و سپس بيعت مرا شكست. خدايا در كار او شتاب كن و بدو فرصت مده، و زبير بن عوّام خويشى از من گسست و پيمانم بشكست و دشمنم را پشتيبانى كرد و علم جنگ در برابر من برافراشت، در حالى كه خود مىدانست ستم پيشه است. خدايا! خود، او را كفايت كن هر گونه و هر گاه كه مىخواهى.
سپس غرق اسلحه به صف ايستادند و به يك ديگر نزديك شدند، در حالى كه امير المؤمنين (ع)، جامه و ردايى بر تن داشت و بر سر، عمامهاى سياه نهاده بود. پس چون ديد گريزى از جنگ نيست با رساترين صدا فرياد زد: كجاست زبير بن عوّام تا به سوى من آيد؟ زبير به سوى امام آمد و به ايشان نزديك شد. حضرت (ع) به او فرمود: اى ابو عبد اللَّه! چه چيز تو را به اين كار واداشت. وى پاسخ داد: خونخواهى عثمان. امام (ع) فرمود: تو و يارانت او را كشتيد، و تو بايد جانت را در اين راه دهى، امّا اينك تو را به خدايى سوگند مىدهم كه جز او خدايى نيست آيا به خاطر نمىآورى روزى را كه پيامبر به تو فرمود: اى زبير! آيا على را دوست دارى؟ و تو پاسخ دادى: چرا دوستش نداشته
[١] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ٦/ ٢١٥+ تذكرة الخواص/ ٦٤ و ٦٦.
[٢] ارشاد مفيد/ ٨٦.