کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٢٥ - مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
بگويى وضعم بسى شگفت آور است. با اين پول قدرى نان به من بده. پول رايج دوران دقيانوس، سنگين وزن بود. نانوا از ديدن درهمهاى تمليخا تعجّب كرد. در اين لحظه، مرد يهودى از جاى خود پريد و گفت: اى على! اگر مىدانى به من بگو وزن يك درهم آن چه قدر بود؟ على (ع) فرمود: اى برادر يهودى! حبيب من پيامبر ٦ به من فرمود: هر درهم از آن ده درهم و يك سوم درهم وزن داشت. نانوا به او گفت: اى مرد! تو به گنجى دست يافتهاى يا مقدارى از آن را به من بده يا تو را نزد سلطان خواهم برد. تمليخا به او گفت: من به گنجى دست نيافتهام، اين بهاى خرمايى است كه سه روز پيش به سه درهم فروختم و من در حالى از اين شهر خارج شدم كه مردم، دقيانوس سلطان را مىپرستيدند. نانوا خشمگين شد و گفت: آيا نه تنها نمىخواهى بخشى از گنجى كه يافتهاى به من دهى بلكه مرا مسخره هم مىكنى و نام مرد زورگويى را نزد من مىبرى كه ادّعاى خدايى مىكرده و سيصد و نه سال پيش مرده است، سپس او را گرفت و مردم گرد آمدند. آنها تمليخا را نزد سلطانشان بردند كه مردى خردمند و دادگر بود. او به آنها گفت: داستان اين جوان چيست؟ گفتند: به گنجى دست يافته است. سلطان به او گفت نترس، پيامبر ما به عيسى دستور داده از گنجها تنها خمس آن را بگيريم، خمس اين گنج را به من بده و سالم برگرد. تمليخا گفت: اى سلطان! در كار من درنگ كن، من گنجى نيافتهام و من خود، اهل اين شهرم. سلطان به او گفت: تو اهل اين شهرى؟ تمليخا گفت:
آرى. سلطان گفت: كسى از اهالى اين شهر را مىشناسى؟ گفت: آرى. سلطان پرسيد: او را نام ببر، و تمليخا حدود هزار نفر را براى او نام برد كه آنها حتّى يكى از اين عدّه را نمىشناختند، پس به او گفتند: اى مرد! ما اين اسامى را نمىشناسيم، اين اسامى افراد هم روزگار ما نيست. آيا تو در اين شهر خانهاى دارى؟ گفت: آرى، كسى را با من روانه كن تا آن را نشانت دهم. سلطان كسى را با او روانه كرد و مردم همراه ايشان همى مىرفتند تا آن كه تمليخا آنها را به مرتفعترين خانه شهر برد و گفت: اين خانه من است و در را كوبيد. پيرمردى در را گشود كه از پيرى و افتادگى ابروهايش به روى چشمهايش افتاده بود. پيرمرد گفت: اى مردم! شما را چه شده است؟ فرستاده سلطان گفت: اين نوجوان گمان مىكند اين خانه، خانه اوست. پيرمرد خشمگين شد و رو به تمليخا كرد و [از روى تحقيق] پرسيد: نام تو چيست؟ گفت: تمليخا فرزند فسطين. پيرمرد گفت: دوباره تكرار