روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٥ - ترجمه
جبرئيل آمد و گفت:بگو اين بندگان مرا تا در شكر بيفزايند كه من به دعاى تو طاعون از ايشان برداشتم[١٨-ر]اكنون مىفرمايد كه بر اين صعيد مسجدى بنا كنى كه شما و فرزندان شما در آنجا عبادت كنى و ذكر من كنى.
چون خواستند تا به بناى مسجد مشغول شوند،مردى صالح از بنى اسرايل آمد درويش تا ايشان را امتحان كند.گفت:مرا در اين جا حقّى است و ملكى [١]و شما را حلال نباشد كه ملك من بىرضاى من به مسجد كنى.گفتند:يا هذا!در زمين بسيار كساناند كه در اين جا حقّ است [٢]ايشان را و ايشان همه رها كردند و به خداى بخشيدند تو نيز ببخش،گفت:نبخشم كه من محتاجم اگر خواهى از من بخرى و اگر نخواهى غصب [٣]كرده باشى بر من.بر داود آمدند و او را خبر دادند.داود گفت:
بروى رضاى او طلب كنى و بىرضاى او ملك او بدست مگيرى.آمدند و قرار بها دادند چندان كه بها مىفزودند او مىگفت:ندهم و بيشتر خواهم.به صد گوسپند [٤]بخواستند و به صد گاو كردند و به صد شتر كردند،رضا نداد،تا گفتند [٥]:هم چندان كه مساحت آن است بستانى پر درختان زيتون بدهيم،هم رضا نداد تا بهاى به جايى رسانيد [٦]كه گفتند:ديوارى گرد اين جايگاه [٧]برآريم و پر از سيم كنيم و به تو دهيم.
گفت:اكنون راضى شدم.چون بديد كه ايشان دل برآن راست كردند،گفت:
نخواهم و به يك جو [٨]طمع نكنم و آن زمين خداى را دادم و غرض من امتحان شما بود تا شما در اين كار جدّ خواهى كردن يا نه! و در خبر هست كه داود گفت:اگر مرا خويشتن به مزد به تو بايد دادن كار مىكنم و مزد با تو مىدهم تا آنگه كه خشنود شوى.مرد گفت:يا نبىّ اللّه!تو از آن بزرگوارترى كه من [٩]به مزد دهم و من اين زمين خداى را دادم حكم تو راست.
آنگه آغاز بناى مسجد كردند.داود-عليه السّلام-سنگ بر پشت گرفته مىآورد و
[١] -دا،لب:حقّى و ملكى هست.
[٢] -لب:بسيار كس را حق هست.
[٣] -لب:غضب.
[٤] -آج،لب:گوسفند.
[٥] -آج،تابها به جايى رسيد كه گفتند،تا به جايى رسيد كه گفتند.
[٦] -دا:رسانيدند.
[٧] -دا:جاى.
[٨] -دا:و به جوى.
[٩] -دا،آج،لب،افزوده:تو را.