روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٨ - ترجمه
أرى مرّ السّنين أخذن منّي
كما أخذ السّرار من الهلال
و قال آخر:
إذا مات منهم سيّد قام سيّد
فدانت له أهل القرى و الكنائس
و«تا»در«سيّارة»براى مبالغت است كعلاّمة و نسّابة.و گفتند:صفت موصوفى محذوف است،نحو:العصبة و الطّائفة و الفرقة و الجماعة. إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ ،اگر لا بدّ اين بخواهى كردن.
حسن بصرى را گفتند:مؤمن حسد برد؟گفت:اى سبحان اللّه!برادران يوسف را فراموش كردى؟و از اين جا گفتند:الأب جلاّب و الأخ سلاّب،پدر جمعكننده باشد و برادر رباينده. آنگه گفتند:به هر حال حيلتى بايد كه ميان او و پدر جدا كنيم.
آنگه گفتند:او را از پدر ببايد خواستن تا با ما به چراگاه [١]آيد،دگرباره گفتند:پدر ما را بر او استوار ندارد و او را به ما ندهد،تدبير آن است كه او را بگوييم.اوّل بيامدند و پيش او با يكديگر كشتى گرفتند [٢]و انواع بازيها از جستن و سنگ دستى [٣]و سلاحبازى كردن،او گفت:هر روز به چرهگاه [٤]چنين كنى؟گفتند:از اين بيشتر و خوشتر،و لكن [٥]تو را دل خواهد كه با ما بيايى [٦]تا آنجا نظارۀ ما كنى و تو نيز ساعتى بازى كنى و او را مشوّق كردند تا او راغب شد.آنگه جمله بجمع بيامدند و پيش پدر بر پاى ايستادند-و اين عادت ايشان بود چون حاجتى بودى [٧]- ايشان را پدر گفت [٨]:چه حاجت است شما را و چهكار را آمدهاى؟گفتند: يٰا أَبٰانٰا ، اى پدر ما، مٰا لَكَ چه بوده است تو را؟-و«ما»استفهامى است- لاٰ تَأْمَنّٰا عَلىٰ يُوسُفَ ،كه ما را مأمون نمىدارى بر يوسف،جملۀ قرّاء به ادغام خواندند و اشمام [٩]رفع در«نون»،و ابو جعفر خواند:«لا تأمننا» [١٠]به جزم«نون»اوّل.و يحيى بن وثّاب [١١]
[٤] [١] .آج،لب:چراگاه.
[٢] .آو،بم:گرفتن.
[٣] .قم:سنگ انداختن،لب:سبكدستى.
[٥] .جميع نسخه بدلها:و اگر.
[٦] .قم+بياى.
[٧] .آج،لب:داشتند.
[٨] .آو،آب،بم،آز،آج،لب:پدر ايشان را گفت.
[٩] .اساس:اتمام،با توجه به اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.
[١٠] .آو،آب،بم،آز،آج،لب:لا تأمننا خواند.
[١١] .قم:روبان.[بىنقطه ]