روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٤٠ - ترجمه
با او سخن گفت،يعقوب او را گفت:شما آنى [١]كه قرّة العين مرا و ميوۀ دل مرا بخوردى؟گرگ گفت:لا و اللّه!اى يعقوب تو ندانستهاى كه گوشت پيغامبران و پيغامبرزادگان بر ما حرام است.
امّا سؤال سايل [٢]كه:شايد كه يعقوب-عليه السّلام-اين جزع و تهالك كند و ترك صبر و تماسك [٣]كند؟و از شأن [٤]انبيا-عليه السّلام-آن است كه،صبر كنند و جزع نكنند،چه جزع كار سخيفان باشد.گوييم:يعقوب را-عليه السّلام-در كار يوسف-عليه السّلام-واقعهاى [٥]عجب افتاد و محنتى غريب اوّل آنكه خداى تعالى او را از يوسف فرزندى [٦]داد،من احسن النّاس و اجملهم خلقا و خلقا و اكملهم فضلا و علما و ادبا و عفافا.در اين جمله خصال يگانۀ روزگار بود.آنگه او را مصيبتى افتاد عجبتر مصيبتى [٧]،و آن،آن بود كه:او را از پيش او ببردند و حوالت كردند كه مانده نيست،او ندانست كه او زنده است تا اميد [٨]دارد،و ندانست كه مرده است تا نوميد شود و طمع بردارد،و اين صعبتر حالى باشد كه آدمى را بود،و يكى از ما قادر نباشد بر دفع غم و حزن.و از اين جا منهى نيست از آن،بل منهى از نوحه كردن و جامه دريدن و روى خراشيدن و تپنجه [٩]بر روى زدن باشد،و آنكه بر زبان چيزى [١٠]گويد كه روا نباشد.و از اين جا گفت رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-چون پسرش ابراهيم با جوار[٣٢-پ]رحمت ايزدى شد-و او مىگريست،و مىگفت:
العين تدمع و القلب يخشع [١١]و لا نقول [١٢]ما نسخط [١٣]الرّبّ ،با آنكه يعقوب-عليه السّلام-اندكى پيدا كرد از بسيارى كه در دل داشت و اظهار نكرد.دگر آنكه:صبر كردن بر مصيبت،و حزن پنهان داشتن از مندوبات است،واجب نيست.و پيغامبران
[١] .آز:آنيد.
[٢] .مل:سايلى.
[٣] .آج:متماسك.
[٤] .آج،لب:نشان.
[٥] .آو،بم:واقع.
[٦] .قم:او را چنو فرزندى آو،بم،آب،مل،آز،آج،لب:او را چون فرزندى.
[٧] .آو،بم،آب،آز:مصيبتها.
[٨] .مل+مى.
[٩] .آج،لب:طپانچه،مل:تپانچه.
[١٠] .مل:كبايرى.
[١١] .آو،بم،مل:يخشع.
[١٢] .قم،لب:نقول.
[١٣] .قم:تسخط،آب،آز:يسقط.