دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٨٣٦
| ابن مياده جلد: ٤ شماره مقاله:١٨٣٦ |
اِبْنِ مَيّاده، ابوشُرَحْبيل (شَراحيل) رَمّاح بن اَبردبن ثوبان مُرّي (د
١٣٦ يا ١٤٩ق/٧٥٣ يا ٧٦٦م)، از خاندان بنو مرّة بن عوف، شاعر اواخر عصر اموي و
اوايل عصر عباسى. به گفتة برخى ولادت او به تخمين در ٧٥ق/٦٩٤م بوده است
(بلاشر، ٦٣٤). سلسله نسب او را به قبايل كهن بنى غَطَفان رساندهاند كه به
قيس بن عيلان بن مُضَر مىرسد (ابن معتز، ٤٣٢ ابن دريد، ٢/٢٤٥؛ ابن حزم،
٢٥٢، ٢٥٤؛ ابوالفرج، ٢/٢٦١). وي متعلق به خاندان بزرگى است كه شاعران
بنامى همچون نابغة ذبيانى، كعب بن زهير و خنساء از آن برخاستهاند، از همين
رو گفتهاند كه او هنر شاعري را از اعمام خود به ارث برده است و آنان نيز
از جدّ خود گرفتهاند (جاحظ، البيان، ٣/٢٠٨؛ ابوالفرج، ٢/٢٦٧- ٢٦٨، ٢٦٩؛
.(GAS,II/٢٢٩ مادرش كنيزكى به نام جيداء از جملة كنيزان بربر يا صقلبى بود
(حداد، ١٠، به نقل از بلاذري) كه بنوثوبان او را از بازارهاي شام خريده و
به حجاز آورده بودند و در آنجا به ميّاده (تاب خورنده) معروف شد و سبب
شهرت شاعر به «ابن ميّاده» از همين جاست (ابوالفرج، ٢/٢٦١، ٢٦٤- ٢٦٥؛ ابن
عساكر، ٥/٣٢٨). با اينكه بسياري از معاصران ابن مياده، بر صقلبى بودن مادرش
تأكيد دارند (ابوالفرج، ٢/٢٦٤)، اما او خود در ابياتى، مادرش را بانويى از نژاد
خسروان ايران مىداند و به اينكه پدرش از اعراب اصيل و مادرش از نسل
خسروان است، افتخار مىكند (ص ٢٢٧؛ ابوالفرج، ٢/٢٦١-٢٦٢؛ صفدي، ١٤/١٤٤).
بىشك ادعاي ابن مياده را نبايد چندان جدي تلقى كرد، زيرا مىدانيم كه در
آن روزگار انتساب به كنيزان و بردگان ماية ننگ و عار بود و چه بسا ابن
مياده كه از طريق پدر متعلق به خاندانى اصيل و پرآوازه بود، براي رهايى
از اين امر و نيز در امان ماندن از هجوهاي تلخ و گزندة رقيبان، مادرش را از
نسل خسروان كه در آن زمان انتساب به آنان ماية مباهات بود، دانسته است
(قس: حداد، ٢١-٢٢)، مخصوصاً كه خود وي در بيتى (نك: ابوالفرج، ٢/٣٢٤- ٣٢٥)،
علت محروميت از فضايل و افتخارات اجدادي خود را، اصيل نبودن مادر دانسته
بود.
پدرش ابرد مردي تنگدست و بىارج بود و از ذوق شعري نيز بهرهاي نداشت (همو،
٢/٢٦٥، ٢٦٧).
ابن مياده يكى از ٣ شاعر بنى غطفان است كه به مادرانشان منسوبند (ابوعبيد
بكري، ١/٣٠٦؛ قس: ابن حبيب، ٣٠٨). وي چنانكه خود در يكى از اشعارش مىگويد:
در حرة ليلى (بر سر راه مدينه) سرزمين اجدادي خود پرورش يافت (ابوالفرج،
٢/٣١٠؛ ياقوت، بلدان، ٢/٢٥٠).
منابع موجود دربارة زندگى ابن مياده از شماري روايت كه بيشتر به داستان
عشق او مربوط است، فراتر نمىروند. در سدة ٣ق، دو كتاب در شرح احوال او
نوشته شده بوده كه يكى از آنِ زُبَير بن بَكّار و ديگري از آنِ ابن ابى
طاهر طيفور بود (نك: ابن نديم، ١٢٤، ١٦٤)، اما اين دو كتاب اينك از دست
رفتهاند. منابع سدة ٣ق (ابن قتيبه، بلاذري، ابن معتز) چيزي جز اطلاعاتى
مختصر ندادهاند و عمدة آگاهى ما از الاغانى سرچشمه مىگيرد كه گويا مؤلف آن،
اثر زبير بن بكار را در اختيار داشته است. سپس در سدههاي ٥، ٦ و ٧ق، بكري،
ابن عساكر و ياقوت و ديگران رواياتى اندك بر آنها افزوده و غالباً برخى
اشعار كه در منابع كهنتر موجود نيست، نقل كردهاند؛ از آن پس تقريباً هرچه
ذكر شده، تكرار سخنان گذشتگان است.
ابن مياده شاعر مدح و غزل است و مىدانيم كه در روزگار او غزلسرايى، خاصه
در حجاز به صورت مكتبى مستقل درآمد. شاعران عاشقپيشة غزلسرا دو گروه بودند:
گروهى پاكدامن و پيرو عاطفه كه در بادية نجد و حجاز مىزيستند و به دور از
ثروت و سياست، گوشة عزلت گزيده، در اشعار خود ترانة عشق و زهد زمزمه مىكردند
(شاعران عُذْري) و گروه ديگر شاعران بىبندوبار، اما خوش قريحه كه در شهرها
به خصوص مدينه، نخستين مركز خلافت اسلامى، اقامت داشتند و از همة مزاياي
زندگى اشرافى حجاز بهره مىبردند (قس: ضيف، الطور و التجديد، ١٢-١٣، ١٨٨-١٨٩؛
خفاجى، ١٠٨-١٠٩، ١٢٢-١٢٣). ابن مياده را، با توجه به روايات موجود، مىتوان
در بين هر دو گروه جاي داد: گاه او را در باديه، در لباس شاعر غزلسراي
جاهلى مىبينيم و گاه در دربار امويان، در صف مديحه سرايان خليفه و
درباريان (نك: دنبالة مقاله). از اين رو زندگى وي را مىتوان به دو دوره
تقسيم كرد:
نخست دورة زندگى بدوي و صحرانشينى. او در اين دوره هنوز در فضاي باديه و
صحرا و به دور از مظاهر شهرنشينى و فرهنگهاي بيگانه و گرايشهاي تازة دربارهاي
اموي و عباسى، گرفتار سنّتها و تعصبات قبيلهاي است و به شيوة شاعران جاهلى
شعر مىسرايد و همانند آنان عشق مىورزد و همچون مجنون و جميل و ديگر راهيان
عشق عذري، سوز و گداز عشق، او را از پاي در مىافكند (نك: وشاء، ١٣٣-١٣٤؛
بصري، ٢/١١١، بيت ٢، كه خود را به جميل مانند كرده است). عشق نخستين او در
نجد با زينب دختر حسان مُرّي معروف به امّ جَحْدَر كه از بستگان او نيز
بود، آغاز مىشود. آن دو به رسم عاشقان جاهلى و صحرانشين، گه گاه با يكديگر
ديدار و گفت و گوهاي پنهانى داشتند؛ چون حسان از اين راز آگاه مىشود، زينب
را به مردي شامى شوهر مىدهد. ابن مياده با شنيدن اين خبر مىنالد و آن
قوم را كه در حق او چنين ستمى روا داشتهاند، نفرين مىكند. سپس درپى
معشوق سفر كرده (= ظعين)، بيابانهايشام را درمىنوردد وسرانجام پساز
جستوجوي بسيار او را در شام مىيابد، اما امّ جحدر وي را از عاقبت سوءِ اين
كار برحذر داشته، از او مىخواهد كه به حجاز بازگردد (ابوالفرج، ٢/٢٧٠- ٢٧٥).
عشق او به ام حجدر باعث شد كه بين او و دو تن ديگر از شاعران همروزگارش
به نامهاي حَكَم خَضْري و عَمَلَّس ابن عقيل كه آن دو نيز به ام حجدر
دل بسته بودند، هجويهها و دشنامهايى مبادله شود (همو، ٢/٢٨٧- ٢٨٨).
ام جحدر پس از مرگ شوهرش به نجد بازگشت و چندي بعد در آنجا درگذشت. ابن
مياده در رثاي وي، قصيدهاي بسيار غمانگيز سرود (نك: همو، ٢/٢٧٨، ٢٩٠).
دلبستگى وي به ام جحدر چندان عميق بود كه سالها پس از مرگ او، همه جا از
اين عشق بدفرجام سخن مىگفت (همو، ٢/٢٧٢-٢٧٣). با اينهمه، شاعر علاوه بر ام
جحدر، معشوقههاي ديگري نيز چون ام وليد، ام البختري، حسينة يساري و زينب
داشته و دربارة هر يك غزلياتى سروده است (همو، ٢/٣١٧-٣١٩، ٣٣٨، ٣٣٩؛ ابن
مياده، ١٥٩؛ قس: ابن عساكر، ٥/٣٢٩)، اما مقام هيچ كدام از آنان در دل شاعر
به مقام ام جحدر نمىرسيد. علاوه بر اينان در اشعار وي به بسياري از
معشوقههاي معروف عرب چون ليلى، سلمى، سُعدي و مَى برمىخوريم (ابن
مياده، ٧٢؛ ابن عبدالبر، ١(٢)/٤٦٤؛ ابن منظور، ذيل مادة «شغل»؛ حداد، ٣٧) كه
به درستى نمىدانيم آيا نامهايى واقعيند يا تخيلى و تقليدي. اين نخستين
دوران زندگى او در نجد و حجاز بود كه سراسر ماجراهاي عاشقانه و گاه در
افتادن با رقيبان و هجو آنان است.
دومين دوران زندگى او از حدود سال ١٢٠ق آغاز مىشود. مىدانيم كه در اين
روزگار مركز سياست از حجاز به شام انتقال يافته بود و مردم شهرهاي مكه و
مدينه به صف مخالفان پيوسته بودند، اما سياست امويان، شايد به اميد ساكت
ساختن مردم حجاز، بر آن قرار گرفته بود كه به كمك ثروتهاي بىپايانى كه
از فتوحات به دست مىآمد، آن مردم را به خود جلب كنند، به همين جهت، همة
آثار فراخى و خوش خواري و خوش نوشى در شهرهاي بزرگ حجاز پديدار شد و انبوهى
شاعر را شيفتة خود ساخت (قس: ضيف، الشعر و الغناء، ٤٦-٥٦؛ خفاجى، ٨٢). ابن
مياده نيز كه در نجد و حجاز در فقر و تنگدستى به سر مىبرد، همينكه زندگى
شاعران درباري را در كاخها و غرق در ناز و نعمت ديد، به آن سو شتافت و
سرانجام تا حد شاعري مزدور و مداح فرو لغزيد و به جرگة مداحان خلفا و
درباريان پيوست (نك: دنبالة مقاله).
وي نخستين مدايح خود را به عبدالواحد بن سليمان بن عبدالملك، حاكم مدينه
تقديم كرد و نزد او مقام و منزلتى يافت و از جملة خواص او گرديد (ابوالفرج،
٢/٣٢٦؛ حصري، ٢/٥٩٠ -٥٩١؛ ٢ EI). سپس به ديدار وليد بن يزيد (ابوالفرج، ٢/٣٠٢-
٣٠٥) شتافت و قصايدي در مدح او سرود. اين قصايد بسيار مورد پسند وليد قرار
گرفت تا آنجا كه شاعر را به ملازمت خود درآورد. ابن مياده مدتى در دربار او
به سر برد و مدايح بسياري به او تقديم داشت و از پاداشها و هدايايى گرانبها
برخوردار شد. وي در ازاي يكى از مدايحى كه به خليفه تقديم داشت، به
روايت ابن معتز (ص ١٠٦-١٠٧)، ٤٠٠ شتر به همراه غلامى براي چراندن آنها و
نيز كنيزكى زيباروي گرفت (ابوالفرج، ٢/٣٠٣؛ ياقوت، ادبا، ١١/١٤٤-١٤٧؛ ابن
شجري، ١٦٦؛ ابن فضلالله، ٩١؛ نالينو، ٢٣١ -٢٣٠ ؛ بلاشر، .(٣٨٧ مقام او نزد
خليفه به آنجا رسيد كه همه جا نديم و همنشين وي گرديد و خليفه در
مجالسخويش او را از همةشاعران برتر مىنهاد (ابوالفرج، ٢/٣٠٢- ٣٠٣، ٣٠٩؛
ياقوت، بلدان، ١/٤١٥). ابن مياده در رثاي وليد مرثيهاي سرود كه ابياتى از
آنها را ابن عساكر (٥/٣٢٨-٣٢٩) ضبط كرده است.
وي چنان به مديحهسرايى و زندگى درباري خو گرفته بود كه با دگرگون شدن
احوال و روي كار آمدن عباسيان هم نتوانست از آن شيوه چشم بپوشد و به
ممدوحان پيشين وفادار بماند، بلكه به عكس، بىدرنگ نزد حكام عباسى شتافت.
ابتدا به بصره رفت و حاكم آنجا جعفربن سليمان را مدح گفت (نك: ابن معتز،
١٠٧- ١٠٨) و آنگاه بر منصور خليفة عباسى (حك ١٣٦- ١٥٨ق/٧٥٤- ٧٧٥م) وارد شد و او
را به قصيدهاي ستود، اما منصور كه رغبتى به شعر نداشت، به او چندان توجه
نكرد و بدين سان وي نتوانست در دربار خليفه جاي باز كند و از آن پس تا
زمان مرگش ديگر روي دربار را نديد (نك: خطيب، تبريزي، ٢/١٢٠؛ ابن رشيق،
١/٨٣؛ ابوالفرج، ٢/٣٢٣، ٣٤٠؛ ياقوت، ادبا، ١١/١٤٣؛ بغدادي، ١/٧٨).
در شعر ابن مياده، زبان، شيوة گفتار، فضا و روح جاهليت متجلى است. از همين
رو، شعر او را با آنكه برخى از معاصرانش داراي سقطات فراوان دانستهاند (نك:
ابوالفرج، ٢/٢٦٩؛ مرزبانى، ٢٠٧)، ابن قتيبه (نك: الشعر و الشعراء، ٢/٦٣٩، به
نقل از اصمعى) در رديف آثار آخرين شاعرانى نهاده است كه مورد استشهاد لغت
شناسان قرار مىگيرد و به راستى كمتر كتاب لغت و ادبى مىتوان يافت كه
شواهدي ازشعر او در آنها نيامده باشد (مثلاً نك: اصمعى، ١٣١، ٢١٧؛ ابوتمام،
كتاب الوحشيات، ١٨٨، ٢٧٠، ديوان الحماسة، ١٢٠-١٢١، ١٣٤؛ بلاذري، ٤(١)/٦٢١ -٦٢٢؛
ابن سكيت، ٤، ٥؛ جاحظ، الحيوان، جم، البرصان و العرجان، ١٥٩، ٢٧١؛ ابن
قتيبه، المعانى الكبير، ١/٩، ١٩١، عيون الاخبار، ١/٣٨٢، ٣/١٣٨؛ ابوعمرو شيبانى،
١٥٩؛ جرجانى، ٣٥-٣٦). به گزارش ابوالفرج اصفهانى (همانجا)، معاصران ابن
مياده وي را بزرگترين شاعر بنى غطفان در جاهليت و اسلام شمردهاند و حتى
او را از نابغة ذبيانى نيز برتر نهادهاند. به گفتة همو (٢/٢٦٢) ابن سلام وي
را در طبقة هفتم شعرا، در رديف عمر بن لجأ، عجيف (قحيف) عقيلى و عجير سلولى
آورده است (قس: سيوطى، ١/١٦٥)، اما به رغم اين گفته در طبقات ابن سلام،
عمر بن لجأ را نه در طبقة هفتم، بلكه در طبقة چهارم و قحيف عقيلى را در طبقة
دهم و عجير سلولى را در طبقة پنجم مىيابيم و از خود ابن مياده سخنى به
ميان نيامده است (نك: ٢/٥٨٣، ٥٩٣، ٧٧٠). ابن شرف نيز او را از كُميت، نُصَيب
و طِرِمّاح برتر دانسته است (نك: ٢ EI).
شعر ابن مياده گاه چنان دلاويز بود كه بزرگترين شاعران زمان را نيز شيفته
مىساخت: روزي، در موسم حج ابن مياده بربلندي ايستاده بود و ابياتى در
تفاخر به اجداد خويش بر مىخواند. فرزدق چون دو بيت از آنها را شنيد، گفت:
من به اين بيتها از تو شايستهترم و سپس به راوي خود گفت تا آن دو بيت را
با اندك تغييري در ديوانش ثبت كند (ابوالفرج، ٢/٢٦٦-٢٦٧؛ قس: مرزبانى،
٩٨-٩٩؛ صفدي، ١٧/١٤٤). اشعار او از همان آغاز در ميان مردم رواج يافت و برخى
از آهنگسازان روي قطعاتى از آنها آهنگهايى ساختند و به آواز خواندند
(ابوالفرج، ٦/٣٢٢).
ابن مياده، به رغم مدايح فراوان، گويى به هجا و كشمكش با شاعران هجوسراي
آن روزگار مايلتر بود. خوي هجاگوي او حتى از كودكى آشكار بود: به قول ابن
معتز (ص ١٠٧) مادر خويش را مىزد، و در مصراعى مىگفت «مياده، آمادة شنيدن
اشعار [هجاآميز] باش». به هر حال، اين امر موجب شد كه ميان او و بسياري از
شاعران همروزگارش از جمله حكم خضري، شقران سلامانى كه او نيز از منادمان
وليد بوده، سنان بن جابر، عبدالرحمان بن جُهيم اسدي، ابوصفوان اسدي، علفة
بن عقيل مري، عتبة بن كعب بن زهير و سماعة ابن اَشْوَل نعامى و معدان
طايى، هجويههايى مبادله شود. بيشترين و طولانىترين اين هجويات بين او و
حكم خضري بوده است (نك: ابن ظافر، ٣٠؛ ياقوت، ادبا، ٩/٢٤٠-٢٤١؛ ابوالفرج،
٣/٢٦٥، ٢٦٨، ٢٨٣- ٢٨٥، ٢٨٧، ٢٨٨-٢٨٩، ٣٠٣، ٣٠٦- ٣٠٨، ٣١٤، ٣٣٣- ٣٣٥؛ حداد، ٤٢-٤٧).
اشعار وي را حنا جميل حداد جمعآوري كرده و در ١٤٠٢ق/١٩٨٢م در دمشق به چاپ
رسانده است. مقدمة او در شرح احوال شاعر، پاكيزه و عالمانه است.
مآخذ: ابن حبيب، محمد، «كتاب القاب الشعراء و من يعرف منهم ياُمة»، نوادر
المخطوطات (المجموعة الخامسة)، به كوشش عبدالسلام هارون، قاهره، ١٣٧٣ق/
١٩٥٤م؛ ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن دريد،
محمد، كتاب جمهرة اللغة، حيدرآباد دكن، ١٣٤٥ق؛ ابن رشيق، حسن، العمدة، به
كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، ١٩٧٢م؛ ابن سكيت، يعقوب، «كتاب
القلب و الابدال»، همراه الكنز اللغوي، به كوشش آواگوسته هافنر، بيروت،
١٩٠٣م؛ ابن سلام، محمد، طبقات فحول الشعراء، به كوشش محمود محمد شاكر،
قاهره، ١٣٩٤ق/ ١٩٧٤م؛ ابن شجري، هبة الله، كتاب الحماسة، حيدرآباد دكن،
١٣٤٥ق؛ ابن ظافر، على بدائع البدائه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٩٧٠م؛ ابن عبدالبر، يوسف، بهجة المجالس و انس المجالس، به كوشش
محمد مرسى خولى، بيروت، دارالكتب العلمية؛ ابن عساكر، على، التاريخ الكبير،
به كوشش عبدالقادر افندي بدران، دمشق، ١٣٣٢ق؛ ابن فضلالله عمري، احمد بن
يحيى، مسالك الابصار، نسخة خطى كتابخانة احمد ثالث استانبول، شم ٢٧٩٧؛ ابن
قتيبه، عبدالله، الشعر و الشعراء، بيروت، ١٩٦٤م؛ همو، عيون الاخبار، به كوشش
يوسف على طويل، بيروت، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦م؛ همو، المعانى الكبير فى ابيات
المعانى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ ابن معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش
عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ ابن منظور، لسان؛ ابن مياده،
رماح بن ابرد، شعر ابن مياده، به كوشش حنا جميل حداد، دمشق، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛
ابن نديم، الفهرست؛ ابوتمام، حبيب، ديوان الحماسة، به شرح خطيب تبريزي،
دمشق، ١٣٤١ق؛ همو، كتاب الوحشيات، به كوشش عبدالعزيز ميمنى و محمود محمد
شاكر، قاهره، ١٩٧٠م؛ ابوعبيد بكري، عبدالله، سمط اللا¸لى، به كوشش عبدالعزيز
ميمنى، قاهره، ١٣٥٤ق/١٩٣٦م؛ ابوعمرو شيبانى، كتاب الجيم، به كوشش ابراهيم
ابياري و محمد خلفالله احمد، قاهره، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ ابوالفرج اصفهانى،
الاغانى، قاهره، وزارة الثقافة و الارشاد القومى؛ اصمعى، عبدالملك، «كتاب
الابل»، همراه الكنز اللغوي، به كوشش آوگوسته هافنر، بيروت، ١٩٠٣م؛ بصري،
على، الحماسة البصرية، به كوشش مختارالدين احمد، حيدرآباد دكن، ١٣٨٣ق/١٩٦٤م؛
بغدادي، عبدالقادر، خزانة الادب، بولاق، ١٢٩٩ق؛ بلاذري، احمد، انساب
الاشراف، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٧٩م؛ بلاشر، رژيس، تاريخ
الادب العربى، ترجمة ابراهيم كيلانى، دمشق، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ جاحظ، عمرو،
البرصان و العرجان و العميان و الحولان، به كوشش محمد مرسى خولى، بيروت،
١٣٢٩ق/ ١٩٧٢م؛ همو، البيان و التبيين، به كوشش حسن سندوسى، قاهره،
١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ همو، الحيوان، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، بيروت،
١٣٨٨ق/١٩٦٩م؛ جرجانى، احمد، المنتخب من كنايات الادباء و اشارات البلغاء،
به كوشش محمد شمسالحق شمسى، حيدرآباد دكن، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ حداد، حناجميل،
مقدمه بر شعر ابن مياده (نك: هم، ابن مياده)؛ حصري، ابراهيم، زهر الا¸داب،
به كوشش على محمد بجاوي، قاهره، ١٣٧٢ق/١٩٥٣م؛ خطيب تبريزي، يحيى، شرح
ديوان الحماسة (نك: هم، ابوتمام)؛ خفاجى، محمد عبدالمنعم، الحياة الادبية، عصر
بنى امية، بيروت، ١٩٨٧م؛ سيوطى، شرح شواهد المغنى، به كوشش محمد محمود بن
التلاميذ، قاهره، ١٣٨٦ق/ ١٩٦٦م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش س.
ددرينگ، ويسبادن، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ضيف، شوقى، النطور و التجديد فىالشعرالاموي،
قاهره، ١٩٥٢م؛ همو، الشعر و الغناء فى المدينة و مكة لعصر بنى امية، قاهره،
١٩٧٩م؛ مرزبانى، محمد، الموشح، به كوشش محبالدين خطيب، قاهره، ١٣٥٨ق؛
وشاء، محمد، الظرف و الظرفاء، به كوشش فهمى سعد، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛
ياقوت، ادبا؛ همو، بلدان؛ نيز:
I re, R E gis, Analecta, Damas, ١٩٧٥; EI ٢ ; GAS; Nallino, Carlo - Alfonso, La
litt E rature arabe, tr. Charles Pellat, Paris, ١٩٥٠.
عنايتالله فاتحىنژاد
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا