تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٠ - حكايت عياضى رحمهم الله كه هفتاد بار به غزو رفته بود و غزاها كرده به اميد شهيد شدن و چون از جهاد اصفر به جهاد اكبر شتافت و خلوت گزيد آواز طبل غازيان شنيد نفس او را رنجه داشتى جهت غزا كردن و او نفس را در اين دعوت متهم مى نمود
حكايت عياضى رحمهم الله كه هفتاد بار به غزو رفته بود وغزاها كرده به اميد شهيد شدن وچون از جهاد اصفر به جهاد اكبر شتافت وخلوت گزيد آواز طبل غازيان شنيد نفس او را رنجه داشتى جهت غزا كردن واو نفس را در اين دعوت متهم مى نمود .
((٣٧٨٠)) گفت عياضى نود بار آمدم تن برهنه خويش بر صفها زدم
((٣٧٨١)) بىزره رفتم ميان تيغ وتير تا يكى تيرى خورم من جايگير
((٣٧٨٢)) تير خوردن بر گلو يا مقتلى در نيابد جز شهيد مقبلى
((٣٧٨٣)) در تنم يك جايگه بىزخم نيست اين تنم از تير چون پرويز نيست
((٣٧٨٤)) ليك بر مقتل نيامد تيرها كار بخت است اين نه جلدى ودها
((٣٧٨٥)) چون شهادت روزىِ جانم نبود رفتم اندر خلوت ودر چله زود
((٣٧٨٦)) در جهاد اكبر افكندم بدن در رياضت كردن ولاغر شدن
((٣٧٨٧)) بانگ طبل غازيان آمد به گوش كه خراميدند جيش غزو وكوش
((٣٧٨٨)) نفسم از باطن مرا آواز داد كه به گوش حس رسيدم بامداد
((٣٧٨٩)) خيز هنگام غزا آمد برو خويش را در غزو كردن كن گرو
((٣٧٩٠)) گفتم اى نفس خبيث بىوفا از كجا ميل غزا تو از كجا ؟
((٣٧٩١)) راست گوى اى نفس كاين حيلت گريست ور نه نفس شهوت از طاعت بريست
((٣٧٩٢)) گر نگويى راست حمله آرمت در رياضت سختتر افشارمت
((٣٧٩٣)) نفس بانگ آورد آن دم از درون با فصاحت بىدهان اندر فسون
((٣٧٩٤)) كه مرا هر روز اين جا مى كشى جان من چون جان گيران مى كشى
((٣٧٩٥)) هيچ كس را نيست از حالم خبر كه مرا تو مى كشى بىخواب وخور
((٣٧٩٦)) در غزا بجهم به يك زخم از بدن خلق بيند مردى وايثار من
((٣٧٩٧)) گفتم اى نفسك منافق زيستى هم منافق مى مُرى ، تو چيستى ؟
((٣٧٩٨)) خوار وخود روى ومرائى بوده اى در دو عالم اين چنين بىهوده اى
((٣٧٩٩)) نذر كردم كه ز خلوت هيچ من سر برون نارم چو زنده است اين بدن