تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩٣ - در بيان بىطاقتى سالكان پيش از گشاد و قصد كردن حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله افكندن خود را از كوه حرا از وحشت حجاب و نمودن جبرئيل عليه السلام خود را به وى و منع كردن و بشارت دادن
در بيان بىطاقتى سالكان پيش از گشاد وقصد كردن حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله افكندن خود را از كوه حرا از وحشت حجاب ونمودن جبرئيل عليه السلام خود را به وى ومنع كردن وبشارت دادن
((٣٥٣٥)) مصطفى را هجر چون بفراختى خويش را از كوه مى انداختى
((٣٥٣٦)) تا بگفتى جبرئيلش هين مكن كه تو را بس دولت است از امر كن
((٣٥٣٧)) مصطفى ساكن شدى زانداختن باز هجران آوريدى تاختن
((٣٥٣٨)) باز خود را سرنگون از كوه او مى فكندى از غم واندوه او
((٣٥٣٩)) باز خود پيدا شدى آن جبرئيل كه مكن اى پادشاه بىبديل
((٣٥٤٠)) هم چنين مى بود تا كشف حجيب تا بيابد آن گهر را او ز جيب
((٣٥٤١)) بهر هر محنت چه خود را مى كشند اصل محنتهاست اين چونش كشند
((٣٥٤٢)) از فدايى مردمان را حيرتى است هر يكى از ما فداى سيرتى است
((٣٥٤٣)) اى خنك آن كاو فدا كرده است تن بهر آن كارزد فداى او شدن
((٣٥٤٦)) بارى اين مقبل فداى اين فن است كاندران صد زندگى در كشتن است
((٣٥٤٧)) عاشق ومعشوق وعشقش بر دوام در دو عالم بهره مند ونيك نام
((٣٥٤٤)) هر يكى چون كه فدايى فنى است كاندر آن ره صرف عمر وكشتنى است
((٣٥٤٥)) كشتنى اندر غروبى يا شروق كه نه شايق ماند آنگه نه مشوق
((٣٥٤٨)) يا كرامى ارحموا اهل الهوى شأنهم ورد النوى بعد التوى
((٣٥٤٩)) عفو كن اى مير بر سختى او در نگر در درد وبدبختىّ او
((٣٥٥٠)) تا ز جرمت هم خدا عفوى كند زلتت را مغفرت درآكند
((٣٥٥١)) تو ز غفلت بس سبو بشكسته اى بر اميد عفو دل بربسته اى
((٣٥٥٢)) عفو كن تا عفو يابى در جزا مى شكافد مو قدر اندر سزا مو شكافان قدر را هوش دار قصهء ما را تو نيكو گوش دار باز بشنو قصهء مى ران دگر تا بيابى زين حكايت صد خبر