تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٨ - حياتى را كه در پهنهء اين جهان مى بينيد ، مناسب حيات كودكانهء انسانها است ، حيات حقيقى كه قلمرو ابديت است ، شايسته انسانهاى زندهء حقيقى است
((٣٥٩١)) آن جهان چو ذره ذره زنده اند نكته دانند وسخن گوينده اند
((٣٥٩٧)) دختران را لعبت مرده دهند كه ز لعبت زندگان ناآگهند
((٣٥٩٨)) چون ندارد از مروت زور ودست كودكان را تيغ چوبين بهتر است
حياتى را كه در پهنهء اين جهان مى بينيد ، مناسب حيات كودكانهء انسانها است ، حيات حقيقى كه قلمرو ابديت است ، شايسته انسانهاى زندهء حقيقى است .
درست است كه در اين جهان هستى پديده هايى از حيات وعوامل آن قابل مشاهده است ، درختان مى رويند وجاندارانى احساس مى كنند ومى خواهند ونمى خواهند وحركت مى كنند وآرامش پيدا مى كنند ونسل خود را ادامه مى دهند ، لذايذى را مى چشند واز آلام رنج مى برند وهمچنين درست است كه همين عناصر مادى خارجى مبدل به اصول ومبادى زنده مى گردد واز اين همه مشاهدات ، يقين مستند به حس دست مى دهد كه زندگى از اين جهان به وجود مى آيد وچند صباحى به وجود خود ادامه مى دهد .
اما آيا حقيقت زندگى همين است وبس ؟ سؤالى است كه از آغاز تاريخ معرفت بشرى تا كنون افكار را به خود جلب نموده است . در مقابل اين سؤال مردم دو صف كشيدهاند : صف آرى گويان ، صف نه گويان .
جدايى اين دو صف بيش از يك عامل عمده ندارد وآن عبارت است از « نمى بينم پس نيست » حاميان اصل بىاساس « نمى بينم پس نيست » در طول عمرشان با هزاران هستها رو برو مى شوند كه نه تنها نمى بينند ، بلكه ديدن آنها امكان پذير نمى باشد .