تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٣ - مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى فر و اثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
((٢٤٦١)) واى آن كه عقل او ماده بود نفس زشتش نرّ وآماده بود
((٢٤٦٢)) لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوى خسران نباشد نقل او
((٢٤٦٣)) اى خنك آن كس كه عقلش نر بود نفس زشتش ماده ومضطر بود
((٢٤٦٤)) عقل جزوىاش نر وغالب بود نفس انثى را خرد سالب بود
((٢٤٦٥)) حملهء ماده به صورت هم جريست آفت او همچو آن خر از خريست
((٢٤٦٦)) وصف حيوانى بود بر زن فزون زان كه سوى رنگ وبو دارد ز كون
((٢٤٦٧)) رنگ وبوى سبزه زاران خر شنيد جمله حجتها ز طبع او رميد
((٢٤٦٨)) تشنه محتاج مطر شد وابر نى نفس را جوع البقر شد صبر نى
((٢٤٦٩)) اسپر آهن بود صبر اى پدر حق نوشته بر سپر جاء الظفر
((٢٤٧٠)) صد دليل آرد مقلد در بيان از قياسى گويد آن را نز عيان
((٢٤٧١)) مشك آلوده است اما مشك نيست بوى مشكستش ولى جز پشك نيست
((٢٤٧٢)) تا كه پشكش مشك گردد اى مريد سالها بايد در آن روضه چريد
((٢٤٧٣)) كه نبايد خورد جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان
((٢٤٧٤)) رو به صحراى ختن با آن نفر جز قرنفل ياسمن يا گل مچ
((٢٤٧٥)) معده را خو كن بدان ريحان وگل تا بيابى حكمت قوت رسل
((٢٤٧٦)) خوى معده زين كَه وجو باز كن خوردن ريحان وگل آغاز كن
((٢٤٧٧)) معدهء تن سوى كهدان مى كشد معدهء دل سوى ريحان مى كشد
((٢٤٧٨)) هر كه كاه وجو خورد قربان شود هر كه نور حق خورد قربان شود
((٢٤٧٩)) نيم تو مشك است ونيمى پشك بين هين ميفزا پشك افزا مشك چين
((٢٤٨٠)) آن مقلد صد دليل وصد بيان بر زبان آرد ندارد هيچ جان جان او خالى از آن گفتار او كله اش بىمغز زان اسرار او
((٢٤٨١)) چون كه گوينده ندارد جان وفر گفت او را كى بود برگ وثمر
((٢٤٨٢)) مى كند گستاخ مردم را به راه او به جان لرزانتر است از برگ كاه