تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٨ - حكايت تسلى كردن خويشان مجنون را از عشق ليلى
حكايت تسلى كردن خويشان مجنون را از عشق ليلى
((٣٢٨٦)) ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن ليلى نيست چندان هست سهل
((٣٢٨٧)) بهتر از وى صد هزاران دلربا هست همچون ماه در شهر اى كيا نازنينتر زو هزاران حوروش هست بگزين زان همه يك يار خوش وا رهان خود را وما را نيز هم از چنين سوداى زشت متهم
((٣٢٨٨)) گفت صورت كوزه است وحسن مى مى خدايم مى دهد از طرف وى
((٣٢٨٩)) مر شما را سركه داد از كوزه اش تا نباشد عشق اوتان گوش كش
((٣٢٩٠)) از يكى كوزه دهد زهر وعسل هر يكى را دست حق عزّ وجل
((٣٢٩١)) كوزه مى بينى وليكن آن شراب روى ننمايد به چشم ناصواب
((٣٢٩٢)) قاصرات الطرف باشد ذوق جان جز به خصم خويش ننمايد نشان
((٣٢٩٣)) قاصرات الطرف باشد آن مدام وين حجاب ظرفها همچون خيام
((٣٢٩٤)) هست دريا خيمهاى در وى حيات بط را ، ليكن كلاغان را ممات
((٣٢٩٥)) زهر باشد مار را هم قوت وبرگ غير او را زهر او در دست ومرگ
((٣٢٩٦)) صورت هر نعمتى ومحنتى هست آن را دوزخ اين را جنتى
((٣٢٩٧)) پس همه اجسام واشياء يبصرون اندر او قوت است وسم لا يبصرون
((٣٢٩٨)) هست هر جسمى چو كاسه وكوزه اى اندر او هم قوت وهم دل سوزه اى
((٣٢٩٩)) كاسه پيدا اندر وپنهان رغد طاعمش داند كز آن چه مى خورد
((٣٣٠٠)) صورت يوسف چو جامى بود خوب زان پدر مى خورد صد بادهء طروب
((٣٣٠١)) باز اخوان را از آن زهر آب بود كاندر ايشان زهر كينه مى فزود
((٣٣٠٢)) باز از وى مر زليخا را شكر مى كشيد از عشق افيون دگر
((٣٣٠٣)) غير آنچه بود مر يعقوب را بود از يوسف غذا آن خوب را
((٣٣٠٤)) گونه گونه شربت وكوزه يكى تا نماند در مى غيبت شكى
((٣٣٠٥)) باده از غيب است وكوزه زين جهان كوزه پيدا باده در وى بس نهان