تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٢ - دعوت كردن مسلمانى مغى را به دين اسلام و جواب گفتن او
دعوت كردن مسلمانى مغى را به دين اسلام وجواب گفتن او
((٢٩١٢)) مر مغى را گفت مردى كاى فلان هين مسلمان شو بباش از مؤمنان
((٢٩١٣)) گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزايد فضل هم موقن شوم
((٢٩١٤)) گفت مى خواهم خدا ايمان تو تا رهد از دست دوزخ جان تو
((٢٩١٥)) ليك نفس نحس وآن شيطان زشت مى كشندت سوى كفران وكنشت
((٢٩١٦)) گفت اى منصف چو ايشان غالبند يار آن باشم كه باشد زورمند
((٢٩١٧)) يار او خواهم بُدن كاو غالب است آن طرف افتم كه غالب جاذب است
((٢٩١٨)) چون خدا مى خواست از من صدق زفت خواستش چه سود چون پيشش نرفت
((٢٩١٩)) نفس وشيطان خواهش خود پيش برد وآن عنايت قهر گشت وخرد مرد
((٢٩٢٠)) تو يكى قصر وسرايى ساختى واندرو صد نقش خوش افراختى
((٢٩٢١)) خواستى مسجد بود آن جاى خير ديگرى آمد مر آن را ساخت دير
((٢٩٢٢)) يا تو بافيدى يكى كرباس تا خوش بسازى بهر پوشيدن قبا
((٢٩٢٣)) تو قبا مى خواستى خصم از نبرد رغم تو كرباس را شلوار كرد
((٢٩٢٤)) چارهء كرباس چه بود جان من جز زبون راى آن غالب شدن
((٢٩٢٥)) گر زبون شد جرم آن كرباس چيست آن كه آن مغلوب غالب نيست كيست
((٢٩٢٦)) چون كسى ناخواه وى بر وى براند خار بن در باغ وملك او نشاند
((٢٩٢٧)) صاحب خانه بدين خوارى بود كاين چنين بر وى خلافت مى رود
((٢٩٢٨)) هم خلق گردم من ار تازه ونوم چون كه يار اين چنين خوارى شوم
((٢٩٢٩)) چون كه خواه نفس آمد مستعان تسخر آمد ايش شاء الله كان
((٢٩٣٠)) من اگر ننگ مغان يا كافرم آن نيم كه بر خدا اين ظن برم
((٢٩٣١)) كه كسى ناخواه او ورغم او گردد اندر ملكت او حكم جو
((٢٩٣٢)) ملكت او را فرو گيرد چنين كه نيارد دم زدن دم آفرين