تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٥ - اين هم نوعى از جهان بينى است كه مى گويد ١٧١ جون نمى بينم پس نيست ١٨٧
تسليم ديدگان من قرار بگيرد .
جاذبيت وآتمهاى بنيادين وامواج نامحسوس واشعهء كيهانى واشعهء ايكس وجود داشتند وانسان آنها را نمى ديد .
آيا اين پديده نمى گويد : اى انسان ، از اين اصل ساختگى كه مى گويد : « نمى بينيم پس نيست « دست بردار ؟ فرض مى كنيم آن چه كه واقعيت دارد ، دير يا زود با وسايل گوناگونى قابل ديدن ولمس كردن خواهد گشت .
آيا در آن موقع عقل وانديشه وتخيلات واراده وتجسيمات وتصميم واحساس اختيار وصدها احساسات وجريانات مغزى وروانى كه موجوديت انسان را تشكيل مى دهند قابل ديدن ولمس كردن خواهند بود ؟ .
آيا هزاران اصل وقانون كه استخوان بندى هيكل علوم را به وجود مى آورند قابل ديدن ولمس كردناند ؟ مسلما قابل مشاهده وتماس عينى نيستند ، زيرا آن چه كه قابل مشاهده وتماس عينى مى باشد ، خود مواد وحركتها در مجراى پديده هاى گوناگون وشبيه يكديگراند ، نه قانون واصل كه قضيهء كليه ذهنى است كه از تشابه جريانات در مغز ما بروز مى كند .
آيا طناب ضرورت ميان علت ومعلول را تا كنون كسى ديده است ؟ آيا ماده مطلق وحركت مطلق وتكامل مطلق . . . را تا كنون با چشم خود ديدهايم ، يا با منطق تجريدى به آنها ايمان آوردهايم .
پس نتيجهء اين اصل شگفت آور اين است كه من كه انسانم محور وملاك حقيقى هستى جهان هستم .
آيا اين نوع از ايده آليستى نيست كه همسايهء ديوار به ديوار نهيليستى است كه مكتب خود را روى تناقض صريح استوار ساخته است .