تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٣ - حكايت آن درويش كه در هرى غلامان عميد خراسانى را آراسته ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت و كلاه هاى معرق ، و غير آن پرسيد كه اينها كدام اميرانند و چه شاهانند ؟ گفتند او را كه اينها اميران نيستند ، اينها غلامان عميد خراسانند روى به آسمان كرد كه اى خدا غلام پروردن از عميد خراسان بياموز آنجا مستوفى را عميد گويند
حكايت آن درويش كه در هرى غلامان عميد خراسانى را آراسته ديد وبر اسبان تازى وقباهاى زربفت وكلاه هاى معرق ، وغير آن پرسيد كه اينها كدام اميرانند وچه شاهانند ؟ گفتند او را كه اينها اميران نيستند ، اينها غلامان عميد خراسانند . روى به آسمان كرد كهاى خدا غلام پروردن از عميد خراسان بياموز آنجا مستوفى را عميد گويند
((٣١٦٥)) آن يكى گستاخ رو اندر هرى چون بديدى او غلام مهترى
((٣١٦٦)) جامهء اطلس كمر زرّين روان روى كرد او سوى قبلهء آسمان
((٣١٦٧)) كاى خدا زين خواجهء صاحب منن چون نياموزى تو بنده داشتن ؟
((٣١٦٨)) بنده پروردن بياموز اى خدا زين رئيس واختيار شهر ما
((٣١٦٩)) بود محتاج وبرهنه وبىنوا در زمستان لرز لرزان از هوا
((٣١٧٠)) انبساطى كرد آن از خود برى جرأتى بنمود او از لمترى
((٣١٧١)) اعتمادش بر هزاران موهبت كه نديم حق شد اهل معرفت
((٣١٧٢)) گر نديم شاه گستاخى كند تو مكن چون تو ندارى آن سند
((٣١٧٣)) حق ميان داد وميان به از كمر گر كسى تاجى دهد او داد سر
((٣١٧٤)) تا يكى روزى كه شاه آن خواجه را متهم كرد وببستش دست وپا
((٣١٧٥)) آن غلامان را شكنجه مى نمود كه دفينهء خواجه بنماييد زود
((٣١٧٦)) سرّ او با من بگوييد اى خسان ور نه برّم از شما دست ولسان
((٣١٧٧)) مدّت يك ماهشان تعذيب كرد روز وشب اشكنجه وافشار ودرد
((٣١٧٨)) پاره پاره كردشان ويك غلام راز خواجه وا نگفت از اهتمام
((٣١٧٩)) گفتش اندر خواب هاتف كاى كيا بنده بودن هم بياموز وبيا
((٣١٨٠)) اى دريده پوستين يوسفان گر بدرّد گرگت ، آن از خويش دان
((٣١٨١)) زان چه مى بافى همه روزه بپوش زان چه مى كارى همه ساله بنوش
((٣١٨٢)) فعل توست اين غصه هاى دم به دم اين بود معنى قد جف القلم
((٣١٨٣)) كه نگردد سنت ما از رشد نيك را نيكى بود بد راست بد