تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٨ - حكايت شيخ محمد سررزى غزنوى قدس سره و رياضت او كه هر شب افطار به برگ رز مى كرد جهت ذل نفس خود
روايت
تفسير ابيات
روايت « والله ما فجانى من الموت وارد كرهته ولا طالع انكرته وما كنت الا كقارب ورد وطالب وجد وما عند الله خير الابرار . » [١] ( سوگند به خدا ، چيزى از مرگ به من وارد نشد كه از آن كراهت داشته باشم ونه چيزى از آن آشكار شد كه انكارش كنم ومن نبودم مگر مانند شخص نزديك به مقصد كه به مقصدش وارد شود وجويندهاى كه بر مرداش برسد ، وآن چه كه در نزد خدا است براى نيكو كاران بهتر از همه چيز است ) .
« والله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل لثدى امه » . [٢] ( سوگند به خدا ، فرزند ابى طالب با مرگ مأنوستر است از كودك به شير مادرش . ) تفسير ابيات در شهر غزنين زاهدى به نام محمد ولقب سررزى داشت . افطار او در طول هفت سال با برگهاى رز بود . او در اين دوران رياضت ، شگفتىها از خداى بزرگ ديد ، ولى او با اين شگفتىها كارى نداشت ، زيرا تنها مقصود او رويت جمال الهى بود وبس . آن قدر رياضت او طول كشيد كه از جان خود سير گشت ، بر سر كوهى رفت وگفت : خدايا ، يا جمالت را بر من بنما ، يا خودم را از بالاى اين كوه به زمين خواهم انداخت . پاسخى از خدا شنيد كه هنوز موقع ديدار من نرسيده است ، اگر خود را بر زمين بياندازى نخواهى مرد .
آن زاهد از شدت عشق وبىقرارى خود را از بالاى كوه انداخت ، ولى به ميان آبى كه در دره بود افتاد ونمرد . وقتى كه ديد مرگ به سراغش نيامد ، در فراق مرگ نوحه وناله ها سر داد ، زيرا اين زندگانى دنيوى براى او مرگ مى نمود ونمودها را واژگون مى ديد .
[١] نهج البلاغه ، ج ٢ ص ٢٤ . .
[٢] نهج البلاغه ، ج ١ ص ٣٦ . .