تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٤ - مجرم دانستن اياز در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر خواهى خود را مجرم دانستن و اين شكستگى از عظمت شاه خيزد و از شناخت او كه اعلمكم بالله اخشاكم من الله انما يخشى الله من عباده العلماء
((٤١٩٢)) راه ده آلودگان را العجل در فرات عفو وعين مغتسل
((٤١٩٣)) تا كه غسل آرند زان جرم دراز در صف پاكان روند اندر نماز
((٤١٩٤)) اندر آن صفها ز اندازه برون غرقگان نور ( نحن الصافون )
((٤١٩٥)) چون سخن در وصف آن حالت رسيد هم قلم بشكست وهم كاغذ دريد
((٤١٩٦)) بحر را پيمود هيچ اسكرهاى ؟
شير را برداشت هرگز برهاى ؟
((٤١٩٧)) گر حجابستت برون روز احتجاب تا ببينى پادشاهى عجاب
((٤١٩٨)) گر چه بشكستند جامت قوم مست آن كه مست از تو بود عذريش هست
((٤١٩٩)) مستى ايشان به اقبال وبه مال نه ز بادهء توست اى نيكو خصال
((٤٢٠٠)) اى شهنشه مست تخصيص تواند عفو كن از مست خود اى عفومند
((٤٢٠١)) لذت تخصيص تو وقت خطاب آن كند كه نايد از صد خم شراب
((٤٢٠٢)) چون كه مستم كردهاى حدّم مزن شرع مستان را نيارد حد زدن
((٤٢٠٣)) چون شوم هشيار آن گاه هم بزن كه نخواهم گشت خود هشيار من
((٤٢٠٤)) هر كه از جام تو خورد اى ذو المنن تا ابد رست از هش واز حد زدن
((٤٢٠٥)) خالدين فى فناء سكرهم من يفانى فى هواكم لم يقم
((٤٢٠٦)) فضل تو گويد دل ما را كه رو اى شده در دوغ عشق ما گرو
((٤٢٠٧)) چون مگس در دوغ ما افتاده اى تو نهاى مست اى مگس تو باده اى
((٤٢٠٨)) كركسان مست از تو گردند اى مگس چون كه بر بحر عسل رانى فرس
((٤٢٠٩)) كوه ها چون ذره ها سرمست تو نقطه وپرگار وخط در دست تو
((٤٢١٠)) فتنه كه لرزند از او لرزان توست هر گران قيمت گهر ارزان توست
((٤٢١١)) گر خدا دادى مرا پانصد دهان گفتمى شرح تو اى جان جهان
((٤٢١٢)) يك زبان دارم من آن هم منكسر در خجالت از تو اى داناى سرّ
((٤٢١٣)) منكسرتر خود نباشم از عدم كز دهانش آمدستند اين امم
((٤٢١٤)) صد هزار آثار غيبى منتظر كز عدم بيرون جهد با لطف وبر