تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٢ - ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خون ريزى مسلمانان زياد نشود
ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خون ريزى مسلمانان زياد نشود
((٣٨٤٨)) چون رسول آمد به پيش پهلوان گفت پيغام ملك اندر زمان گفت من نه ملك مى خواهم نه مال ليك مى جويم يكى صاحب جمال داد كاغذ كاندرو نقش ونشان گفت پيشش بر بگو او را عيان كاندر اين كاغذ نگر چه صورت است زود بفرستش كه ملك وجانت رست
((٣٨٤٩)) اين كنيزك خواهم او را طالبم هين بده ور نه هم اكنون غالبم چون رسولش باز گشت وگفت حال داد كاغذ را وبنمود آن مثال
((٣٨٥٠)) گشت معلومش چه گفت آن شاه نر صورتى كم گير وزود او را ببر
((٣٨٥١)) من نيم در عهد ايشان بتپرست بت بر آنِ بت پرست اولىتر است با تبرك داد دختر را وبرد سوى لشكرگاه ودر ساعت سپرد
((٣٨٥٢)) روى دختر چون بديد آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش در زمان
((٣٨٥٣)) عشق بحرى آسمان بر وى كفى چون زليخا در هواى يوسفى
((٣٨٥٤)) دور گردون را ز موج عشق دان گر نبودى عشق بفسردى جهان
((٣٨٥٥)) كى جمادى محو گشتى در نبات كى فداى روح گشتى ناميات
((٣٨٥٦)) روح كى گشتى فداى آن دمى كز نسيمش حامله شد مريمى
((٣٨٥٧)) هر يكى بر جا فسردى همچو يخ كى بدى پرّان وجويان چون ملخ
((٣٨٥٨)) ذره ذره عاشقان آن جمال مى شتابد در علو همچون نهال
((٣٨٥٩)) سبح لله هست اشتابشان تنقيهء تن مى كند از بهر جان
((٣٨٦٠)) پهلوان چَه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب كاشته
((٣٨٦١)) چون خيالى ديد آن خفته به خواب جمع شد با او واز وى رفت آب
((٣٨٦٢)) چون بجست از خواب وشد بيدار زود ديد كان لعبت به بيدارى نبود
((٣٨٦٣)) گفت بر هيچ آب خود بردم دريغ عشوهء آن عشوه ده خوردم دريغ
((٣٨٦٤)) پهلوان تن بُد او مردى نداشت تخم مردى در زمين ريگ كاشت