تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٩ - ١٢ - مسئله ششم - دريغا كه بشر عالىترين فعاليت روانى خود را كه وحدت يابى است ، در واحدى مستهلك مى نمايد كه تمام هستى او را با خلا رو برو مى سازد
به هيچ عشق ورزيدهاند ، خودشان هم هيچ شدهاند ، آيا نمى تواند نشانى از كيفر دنيوى عشق مجازى را اثبات نمايد ؟
١٢ - مسئله ششم - دريغا كه بشر عالىترين فعاليت روانى خود را كه وحدت يابى است ، در واحدى مستهلك مى نمايد كه تمام هستى او را با خلا رو برو مى سازد
غير معشوق ار تماشايى بود عشق نبود هرزه سودايى بود عشق آن شعله است كاو چون برفروخت هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت ماند الا الله باقى جمله رفت شاد باش اى عشق شركت سوز زفت [١] هين مكش هر مشترى را تو به دست عشق بازى با دو معشوقه بد است [٢]
انسان در هيچ حالت روانى مانند حالت عشق نمى تواند ميان اجزاء وپديده ها وروابط عالم هستى به طور عموم وحدتى برقرار كند كه در نتيجه اشكالات وتاريكى تكثرات وتنوعات هستى را بر طرف بسازد .
اين تنها عشق است كه همهء اختلافات وتضادها را در يك وحدت عالى در هم مى آميزد وحس وحدت جويى روان را اشباع مى نمايد . زيبايىها با تمام انواعش ، عظمت با تمام اقسامش در ، معشوق متحد مى گردند وزشتىها وپستىها را از ديدگاه انسانى در پهنه هستى محو ونابود مى سازند .
بالاتر از اين ، شخص عاشق اگر از دانش وجهان بينى هم برخوردار بوده باشد ، همهء دانشها وجهان بينىها را در يك وحدت عالى به ثمر مى رساند وهمهء آنها را مانند انواع خود موجى از عشق دانسته ومى گويد :
يك نكته بيش نيست غم عشق واين عجب از هر زبان كه مى شنوم نامكرر است
حتى عوامل مزاحم عشق را از ديدگاه عاشقى كه عشق مجازىاش به حد نصاب رسيده با ديدهء ترحم مى نگرد ، نه با ديده خصومت .
[١] دفتر پنجم ، ص ٢٨٨ ب ٣٧ و ٣٨ و ٤٠ . .
[٢] دفتر پنجم ، ص ٣٠٤ ب ٦ . .