تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٣ - حكايت آن راهب كه به روز روشن با شمع در طلب آدمى مى گشت
حكايت آن راهب كه به روز روشن با شمع در طلب آدمى مى گشت
((٢٨٨٧)) آن يكى با شمع برمى گشت روز گرد هر بازار دل پر عشق وسوز
((٢٨٨٨)) بو الفضولى گفت او را كاى فلان هين چه مى جويى به پيش هر دكان ؟
((٢٨٨٩)) هين چه مى جويى تو هر سو با چراغ در ميان روز روشن چيست لاغ ؟
((٢٨٩٠)) گفت مى جويم به هر سو آدمى كاو بود حىّ از حيات آن دمى گفت من جوياى انسان گشته ام مى نيايم هيچ وحيران گشته ام
((٢٨٩١)) هست مردى ؟ گفت اين بازار پر مردمانند آخر اى دانا حر
((٢٨٩٢)) گفت خواهم مرد بر جادهء دو ره در ره خشم وبه هنگام شره
((٢٨٩٣)) وقت خشم ووقت شهوت مرد كو ؟
طالب مردى دوانم كو به كو
((٢٨٩٤)) كو در اين دو حال مردى در جهان تا فداى او كنم امروز جان
((٢٨٩٥)) گفت نادر چيز مى جويى وليك غافل از حكم خدايى نيك نيك
((٢٨٩٦)) ناظر فرعى ز اصلى بىخبر فرع ماييم اصل احكام قدر
((٢٨٩٧)) چرخ گردان را قضا گم ره كند صد عطارد را قضا ابله كند
((٢٨٩٨)) تنگ گرداند جهان چاره را آب گرداند حديد وخاره را
((٢٨٩٩)) اى قرارى داده ره را گام گام خام خامى خام خامى خام خام
((٢٩٠٠)) چون بديدى گردش سنگ آسيا آب جو را هم ببين آخر بيا
((٢٩٠١)) خاك را ديدى برآمد در هوا در ميان خاك بنگر باد را
((٢٩٠٢)) ديگهاى فكر مى بينى به جوش اندر آتش هم نظر مى كن به هوش
((٢٩٠٣)) گفت حق ايوب را در مكرمت من به هر موئيت صبرى دادمت
((٢٩٠٤)) هين به صبر خود مكن چندين نظر صبر ديدى صبر دادن را نگر
((٢٩٠٥)) چند بينى گردش دولاب را سر برون كن هم ببين ميراب را
((٢٩٠٦)) تو همى گويى كه مى بينم وليك پديد آن را بس علامتهاست نيك
((٢٩٠٧)) گردش كف را چو ديدى مختصر حيرتت بايد به دريا در نگر