تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٨ - كسى كه من خدايم مى گويد ، نه من را مى شناسد نه خدا را
از عدم توجه به من وخدا مى باشد .
مگر اين كه اين گونه جملات را به طورى تاويل وتفسير كنيم كه به تناقض مزبور منتهى نشود ، مثلًا بگوييم : مقصود فرعون از رب اعلى حكمران مطلق ومسلط به سرنوشت زندگى صورى مردم ومنظور از من حقم در جملات حسين بن منصور حلاج جلوگاه حق يا وارد در حوزهء عظمت ربوبى واتصال به شعاع خورشيد الهى وغير ذلك بوده باشد .
اين ادعا كنندگان من خدايم بيش از همه اشخاص ديگر از عوامل مزاحم طبيعى وانسانى بيمناكند شگفتا ، با اندك احتمال اخلالگرى كه در عظمت وهستى خود مى دهند ، مى لرزند ودنيايى را ويران مى كنند وهزاران طفل بىگناه بنى اسرائيل را مى كشند اگر واقعا شما ادعا كنندگان « من پرست » راست مى گوييد كه : من را درك كردهايد ، چرا اين همه در بند جسم وجان اسير شدهايد چرا ؟ كسى كه به مقام والاى درك من رسيده است واحساس نموده است كه من چيست وبه كدامين موجود با عظمت وابسته است وكسى كه به آن رشد واعتلاى وجودى نايل آمده است كه مى داند من مانند مغز وجسم مادى وجهان هستى مانند پوست آن است چطور مى تواند برگردد وخود را از پديده هاى مادى بياويزد ودر مقابل آنها به سجده بيافتد ؟ چطور ممكن است كه انسان پس از انگور شدن برگردد ودر مقابل غوره كه دورانش را سپرى كرده وآن را در پشت گذاشته است ، به زانو در افتد ؟ چه معنا مى دهد انديشهاى اى كه پس از پشت سر گذاشتن هزاران جريانات پست مادى وعبور از بيابانهاى تسليم به برف وباران وباد وآفتاب ، برگردد وبه پستترين آن جريانات بچسبد وبگويد : اين منم كه من را درك كرده وآن را بجا مى آورم ؟ بعضى ديگر از من پرستان با مهارت بيشتر ودقيقتر عمل مى كنند ، آنان حد اعلاى من پرستى خود را در پوششهاى فريبندهاى مخفى نموده ومى گويند : حالا