تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٠ - تفسير ابيات
بيا اى فرعون مست ، دست از اين مصر خاكى بردار وآنگاه در ميان جان به صد مصر پايدار بنگر .
تو كه دايما انا ربكم الاعلى مى گويى . اگر معناى من ورب را مى فهميدى هرگز چنين جملهء بنيان كن از دهانت برنمى آمد . آخر اگر تو خدايى چرا در مقابل موسى كه مخلوق تست مى لرزى ؟ اگر تو واقعا معناى ( من ) را مى فهمى چرا اين همه اسير وگرفتار جسم وجانى ؟ اين ماييم كه از من وماى خاكى پر بلا ومشقت رها شده به ( من ) واقعى رسيدهايم اى سگ ، آن ( من ) گفتنها براى تو شوم وناروا ، ولى براى ما حق حتمى بود كه هم اكنون ما را در بر گرفته است . آن من كينه توز تو بود كه ما را به مجاهدت وايمان وادار كرد وبه بخت واقبال پايدار نائل گشتيم .
اى فرعون . تخت چوبين از آن تو باد ، اما ما ساحران
((٤١٣٣)) شكر آن كز دار فانى مى رهيم بر سر اين دار پندت مى دهيم
تو اين چوبها را كه براى ما نصب كردهاى دار مرگ مى بينى ، اما نمى دانى كه -
((٤١٣٤)) دار قتل ما براق رحمت است دار ملك تو غرور وغفلت است
زندگى ما حياتى است كه صورت مرگ دارد وآن چه كه تو دارى مرگى است در توى پوست زندگى . تعجب هم ندارد ، زيرا ، كار دنيا همين است كه
((٤١٣٦)) مى نمايد نور نار ونار نور ور نه دنيا كى بدى دار الغرور
اكنون شتاب زده مباش ، گام به قلمرو نيستى بگذار ، باشد كه پس از غروب خورشيد اين زندگانى طبيعى ، روشنايى تو از شرق ابديت سر بر آورد . گوش فرا ده تا ( من ) ها را به تو معنا كنم :
من طبيعى دل را بىچاره وتنگ وتاريك مى سازد ومن ربانى دل را بىخود و