تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٧ - كسى كه خود ندارد ، جان ندارد و كسى كه جان ندارد نمى تواند در ديگران جانى به وجود بياورد ، يا آن را با فرو شكوه نمايد
((٢٤٨١)) چون كه گوينده ندارد جان وفر گفت او را كى بود برگ وثمر
((٢٤٨٢)) مى كند گستاخ مردم را به راه او به جان لرزانتر است از برگ كاه
كسى كه خود ندارد ، جان ندارد وكسى كه جان ندارد نمى تواند در ديگران جانى به وجود بياورد ، يا آن را با فرو شكوه نمايد پس براى جان بخش بودن ، اولا بايد خود انسان جان بخش جانى داشته باشد وبراى اين كه جانى در يك انسان وجود داشته باشد ، لازم است كه خودى داشته باشد وخود خويشتن را دريابد . اگر در عالم انسانى افراد آدمى خودى نداشتند ، ميعان وانعطاف در مقابل قوانين كوبنده طبيعت ، ريشه ى آدمى را از صفحهء وجود بر مى كند وحتى از موجوديت جاندار بودن هم محرومشان مى ساخت ، زيرا جاندار هم اگر خودى مانند عامل اساسى جلب ملايمات ودفع ناملايمات نداشت ، بساط حيات از روى زمين بر چيده مى شد .
دليل اين قضيه خيلى روشن است ، زيرا - مسلم است كه هر يك از عوامل طبيعت در جريانى كه دارد بهر جزئى كه از طبيعت برسد از دو حالت بيرون نيست :
حالت يكم - از نظر نيروى تأثير مساوى باشند ، در اين حالت آن دو جزء در يكديگر تأثير ايجاد نكرده مى توانند بدون تزاحم در نقطهاى از طبيعت با هم بسر ببرند .
مانند دو برگ كه از درخت بيافتند وكنار يكديگر قرار گرفته وتسليم رويدادها بوده باشند .
حالت دوم - از نظر نيروى تأثير ، عاملى كه در مسير خود به جزء ديگرى از طبيعت مى رسد ، ( اعم از اين كه اين جزء ديگر حال حركت ويا وضع استاتيك داشته باشد ) يكى از دو حالت صورت خواهد گرفت :