تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩٠ - باز رجوع به حكايت امير و زاهد و اجتماع خلق
باز رجوع به حكايت امير وزاهد واجتماع خلق
((٣٥١٧)) چون محله پر شد از هيهاى مير وز لگد بر در زدن وز دار وگير
((٣٥١٨)) خلق بيرون جست زود از چپ وراست كاى مقدم وقت عفو است ورضاست
((٣٥١٩)) مغز او خشك است وعقلش اين زمان كمتر است از عقل وفهم كودكان
((٣٥٢٠)) زهد وپيرى ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادى ناشده
((٣٥٢١)) رنج ديده گنج ناديده ز يار كارها كرده نديده مزد كار
((٣٥٢٢)) يا نبود آن كار او را خود گهر يا نيامد وقت پاداش از قدر
((٣٥٢٣)) يا كه بود آن سعى چون سعى جهود يا جزا وابستهء ميقات بود
((٣٥٢٤)) مر ورا در دو مصيبت اين بس است كاندر اين وادى پر خون بىكس است
((٣٥٢٥)) چشم پر درد ونشسته او به كنج رو رو ترش كرده فرو افكنده لنج
((٣٥٢٦)) نى يكى كحال كو را غم خورد عقل هم نى كاو به كحلى ره برد
((٣٥٢٧)) اجتهادى مى كند با وهم وظن كار در بوك است تا نيكو شدن
((٣٥٢٨)) زان رهش دور است تا ديدار دوست كه نماندش مغز سر از عشق پوست
((٣٥٢٩)) ساعتى او با خدا اندر عتاب كه نصيبم رنج آمد زين جناب
((٣٥٣٠)) ساعتى با بخت خود اندر جدال كه همه پرّان وما ببريده بال
((٣٥٣١)) هر كه محبوس است اندر بو ورنگ گرچه در زهد است خود باشد به تنگ
((٣٥٣٢)) تا برون آيد از اين ننگين مناخ كه شود خويش خوش وصدرش فراخ
((٣٥٣٣)) زاهدان را در خلا پيش از گشاد تيغ واستره نشايد هيچ زاد
((٣٥٣٤)) كز ضجر خود را بدرّاند شكم غصهء آن بىمرادىها وغم بىمرادىهاى اين دنيا خوش است با مرادى تند خوى وسركش است