تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٦ - آيه
وصاحب اين عكس را زود بفرست كه ملك وجانت نجات پيدا كند والا پيروزى با من است .
فرستادهء شاه برگشت وماجرا را گفت وعكس كنيزك را به او نشان داد . براى شاه موصل روشن شد كه قضيه چيست ؟ فورا با خود گفت كه من صورت زيبايى را مى توانم ناديده بگيرم . من در عهد خليفه بت پرست نيستم ، بت شايستهء بت پرستان است . دختر را برداشت ومبارك بادى هم گفت ودختر را به سوى لشكرگاه آورده وبه دست پهلوان سپرد
روى دختر چون بديد آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش در زمان
آرى ، عشق دريا وآسمان كف ناچيزى در سطح آن است ، آسمان در هواى عشق چونان زليخاى بىقرار در عشق يوسف است . با دقت بنگر و
((٣٨٥٤)) دور گردون را ز موج عشق دان گر نبودى عشق بفسردى جهان
((٣٨٥٥)) كى جمادى محو گشتى در نبات كى فداى روح گشتى ناميات
اگر عشق نبود روح هرگز فداى آن دم ربانى نمى شد كه مريم از نسيم آن دم به عيسى عليه السلام حامله گشت . اگر عشق نبود همهء اين موجودات مى افسرد ويخ مى گشت ومانند ملخ به حركت وپرواز در نمى آمد . همهء ذرات جهان هستى عشاق بىقرار جمال الهى بوده مانند نهالى كه در حال رشد است ، مقصد كمال وعلو را پيش گرفتهاند . حركت وشتاب ذرات عالم همان تسبيح الهى است كه دايما به آن مشغولند وكالبد مادى خود را براى وصول جانشان به كمال مطلوب تصفيه مى كنند . پهلوان كه مامور خليفه مصر براى بردن كنيزك بود ، چاه را راه پنداشت واز شوره زار خوشش آمد ودانه در آن كاشت آن پهلوان در خواب رفته كنيزك را مانند خيالى ديد وبا او همخوابه گشت وآبش رفت . موقعى كه از خواب بيدار گشت ، ديد كه همخوابگى او با آن دلبر رعنا در بيدارى نبود ، دريغها خورد وبا خويشتن گفت : اسفا كه آب خود را بر خيال بىهوده وهيچ از دست دادم وفريب آن عشوه ده را خوردم او پهلوان بود ،