تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٦ - تفسير اين آيه كه و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون كه در ديوار و عرصهء آن عالم و آب و كوزه و ميوه و درخت همه زندهاند و سخن گو و سخن شنو ، و جهت آن فرموده حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله الدنيا جيفة و طالبها كلاب و اگر آخرت را حيات نبودى آخرت هم چون دنيا جيفه بودى جيفه را نه از براى بوى زشت بل براى مردگيش جيفه خوانند
((٣٦٠٨)) هست يك نامش ولى الدولتين وان دگر نامش امام القبلتين
((٣٦٠٩)) خلوت وچله بر او لازم نماند هيچ عزمى مر ورا عازم نماند
((٣٦١٠)) قرص خورشيد است خلوت خانه اش كى حجاب آرد شب بىگانه اش
((٣٦١١)) علت وپرهيز شد بحران نماند كفر او ايمان شد وكفران نماند
((٣٦١٢)) چون الف از استقامت شد به پيش او ندارد هيچ از اوصاف خويش
((٣٦١٣)) گشت فرد از كسوت خوهاى خويش شد برهنه جان به جان افزاى خويش
((٣٦١٤)) چون برهنه رفت پيش شاه فرد شاهش از اوصاف قدسى جامه كرد
((٣٦١٥)) خلعتى پوشيد از اوصاف شاه برپريد از چاه بر ايوان جاه
((٣٦١٦)) اين چنين باشد چو دردى صاف گشت از بن طشت آمد او بالاى طشت
((٣٦١٧)) در بن طشت ار چه بود او دردناك شومى آميزش اجزاى خاك
((٣٦١٨)) يار ناخوش پرّ وبالش بسته بود ور نه او در اصل بس برجسته بود
((٣٦١٩)) چون عتاب اهبطوا انگيختند همچو هارونش نگون آويختند
((٣٦٢٠)) بود هاروت از ملايك بىگمان از عتابى شد معلق همچنان
((٣٦٢١)) سرنگون زان شد كه از سر دور ماند خويش را سر كرد وتنها پيش راند
((٣٦٢٢)) آن سبد خود را چو پر از آب ديد كرد استغفار واز دريا بريد
((٣٦٢٣)) در جگر چون قطرهء آبش نماند بحر رحمت كرد واو را باز خواند
((٣٦٢٤)) رحمت بىعلتى بىخدمتى آيد از دريا مبارك ساعتى
((٣٦٢٥)) الله الله گرد دريا باز گرد گر چه باشند اهل دريا روى زرد
((٣٦٢٦)) تا كه آيد لطف وبخشايش گرى سرخ گردد روى زرد از گوهرى
((٣٦٢٧)) زردى رو بهترين رنگهاست زان كه اندر انتظار آن لقاست
((٣٦٢٨)) ليك سرخى بر رخى كان لامع است بهر آن آمد كه جانش قانع است
((٣٦٢٩)) كه طمع لاغر كند زرد وذليل نى ز درد وعلت آيد او عليل
((٣٦٣٠)) چون ببيند روى زرد بىسقم خيره گردد عقل جالينوس هم
((٣٦٣١)) چون طمع بستى تو در انوار هو مصطفى گويد كه ذلت نفسه