تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٢ - ٦ - مسئله يكم - عشق كشش به سوى تمايلات و ضرورتها نيست
عاشق خويشى تو وصورت پرست زان چو سپهر آينه دارى به دست اگر پديدهء عشق اين فضيلت را دارد كه انسان را مى تواند به آزادى برساند ومطيع اين دستور باشد كه :
بند بگسل باش آزاد اى پسر چند باشى بند سيم وبنده زر [١] بنده آزادى طمع دارد ز جد عاشق آزادى نخواهد تا ابد [٢] هست بر پاى دلم از عشق بند سودكى دارد مرا اين وعظ وپند [٣]
پس چرا اگر منظور از بيت دوم عشق مجازى باشد ، همان است كه ما متذكر شديم وگفتيم كه گران بارترين زنجيرى از جاذبيت معشوق با انگشتان خود دوستى به گردن عاشق مى پيچد وتمام هستى را از ديدگاه خود بر كنار مى نمايد . واگر عشق حقيقى بوده باشد ابيات ديگر مثنوى را كه در آزادى بخش بودن عشق داد سخن مى دهد - بايستى تاويل به عشق حقيقى نماييم ، زيرا بيت زير با عشق مجازى نمى سازد . [٤]
هر كه را جامه ز عشقى چاك شد او ز حرص وعيب كلى پاك شد
در صورتى كه بزرگترين وسختترين بند حرص واشتياق به بارور كردن خود طبيعى لازمهء جدايى ناپذير پديدهء عشق مجازى است .
اگر پديدهء عشق مجازى مى تواند انسان را به رشد نهايى خود برساند ، اين رشد نهايى بدون احساس تكليف امكان پذير نخواهد بود . زيرا رشد انسانى بدون داشتن من كه در گذرگاه بىنهايت هستى به ثمر خواهد رسيد ، قابل تصور نمى باشد واين من بدون انجام دادن عوامل رشد كه از قانون وتكليف بر مى آيد . به هيچ وجه تصفيه وتزكيه نخواهد گشت ، در صورتى كه :
[١] دفتر اول ، ص ١ ب ٢٧ . .
[٢] دفتر پنجم ص ٣٢٥ ب ٤٣ . .
[٣] دفتر پنجم ص ٣١١ ب ٢٥ . .
[٤] دفتر اول ص ١ ب ٣٠ . .