تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٠ - ٦ - مسئله يكم - عشق كشش به سوى تمايلات و ضرورتها نيست
مسلماً عاشق از عشق خود به معشوقش لذت مى برد ، اگر هم در حالات فراق وحالات ديگر ، غم واندوهى به سراغ عاشق بيايد ، تصور لذت عالىتر همان غم واندوه را براى او قابل هضم مى سازد ، بلكه اندوه دوران فراق كه همراه با اشتياق لذت انگيز است ، خود نوعى از لذت را دارا است كه بعضى از ادبا وروان شناسان آن را از لذت وصال بالاتر مى دانند .
با يك تحليل دقيقتر مى توان گفت كه فراق تنها موجب افزايش سوز وهيجان وشدت جويندگى است واما لذت واشتياق مربوط به ماهيت مثبت خود عشق است ، ولى اين درد ولذت حالت تركيبى در روان آدم عاشق به وجود مى آورد كه خود عاشق غالباً از تحليل آن عاجز است . لذا اگر مقصود سعدى از بيت زير :
آب حيات من است خاك سر كوى دوست گر دو جهان خرميست ما وغم روى دوست
عشق مجازى به معناى معمولى بوده باشد ، مضمونى است ادبى محض ، نه فلسفى وروانى دقيق .
مخصوصاً با نظر به اشتياق به زيبايى ووصول به كمال وخير كه در پديده عشق وجود دارد ، مى توان گفت :
احساس لذت وجذب آن به خود ، ملازم قطعى عشق است ولى مى دانيم كه لذت عشق مجازى قابل مطرح كردن در عشق حقيقى نيست وتفاوت اين دو لذت به اندازهء تفاوت ميان سن توماس وفرويد است .
اين مطلب را نظامى قرنها پيش از فرويد وبدون پرده پوشى وشعر بازى صريحاً گفته است :
عشقى كه نه عشق جاودانى است بازيچهء شهوت جوانى است
بنا بر اين سير روانى عاشق چنين است كه حس زيبا يابى وكمال جويى او براى به دست آوردن لذت براى خود به فعاليت مى افتد ومى خواهد با دريافت زيبايى وكمال ، خود خويشتن را به ايده آل برساند ، وقتى كه به سوى زيبايى وكمال معشوق مى گرايد ، بازيگرى تصنعى او شروع مى شود وبراى داشتن معشوق