تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٩ - حكايت در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كنندهء اختيار نيست
حكايت در بيان تقرير اختيار خلق وبيان آن كه تقدير وقضا سلب كنندهء اختيار نيست
((٣٠٥٨)) گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه آن چه كردم بود آن حكم اله
((٣٠٥٩)) گفت شحنه آنچه من هم مى كنم حكم حق است اى دو چشم روشنم
((٣٠٦٠)) از دكانى گر كسى تربى برد كاين ز حكم ايزد است اى با خرد
((٣٠٦١)) بر سرش كوبى دو سه مشت اى كره حكم حق است اين كه اين جا باز نه
((٣٠٦٢)) در يكى تره چو اين عذر اى فضول مى نيايد نزد بقالى قبول
((٣٠٦٣)) تو برين عذر اعتمادى مى كنى گرد مار واژدها بر مى تنى
((٣٠٦٤)) زاين چنين عذر اى سليم نانبيل خون ومال وزن همه گردى سبيل
((٣٠٦٥)) هر كسى پس سبلت تو بركند عذر آرد خويش را مضطر كند
((٣٠٦٦)) حكم حق گر عذر مى شايد تو را پس بياموز وبده فتوى مرا
((٣٠٦٧)) كه مرا صد آرزو وشهوت است دست من بسته ز بيم وهيبت است
((٣٠٦٨)) پس كرم كن عذر را تعليم ده برگشا از دست وپاى من گره
((٣٠٦٩)) اختيارى كردهاى تو پيشه اى كاختيارى دارم وانديشه اى
((٣٠٧٠)) ور نه چون بگزيدهاى آن پيشه را از ميان پيشه ها اى كدخدا
((٣٠٧١)) چون كه آيد نوبت نفس وهوا بيست مرده اختيار آيد تو را
((٣٠٧٢)) چون برد يك حبه از تو يار سود اختيار جنگ در جانت گشود
((٣٠٧٣)) چون كه آيد نوبت شكر نعم اختيارت نيست وز سنگى تو كم
((٣٠٧٤)) دوزخت را عذر اين باشد يقين كاندرين سوزش مرا معذور بين
((٣٠٧٥)) كس بدين حجت چو معذورت نداشت وز كف جلاد اين دورت نداشت
((٣٠٧٦)) چون بدين داور جهان منظور شد حال آن عالم همت معلوم شد