تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٠ - ١٢ - مسئله ششم - دريغا كه بشر عالىترين فعاليت روانى خود را كه وحدت يابى است ، در واحدى مستهلك مى نمايد كه تمام هستى او را با خلا رو برو مى سازد
بنا بر اين ، بالاترين اوج واعتلايى كه براى نوع انسان مى تواند روى بياورد ، همين عشق است كه موقعيت وجودى او را در عالم هستى در ارتباط با او با بهترين ومنحصرترين راه تفسير وتوجيه مى نمايد .
به اين بيت حافظ دقت كنيم :
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى
انسان در حالت عشق است كه معشوق را كه نظرگاه واحد است ، فهرست روشنى براى عالم هستى مى داند وبه فعاليت مى پردازد .
لحظهاى از ديدار معشوق فهرستى براى ابديت .
زيبايى همه هستى مربوط به زيبايى معشوق مى گردد .
حركتى از معشوق اساس حركت وتحولات را نشان مى دهد .
خندهاى از معشوق بروى عاشق ، نمونهاى از خنده وانبساط كيهان بزرگ بشمار مى آيد .
همهء نيروهايى كه در جهان هستى مشغول فعاليتاند . در پاهاى عاشقى است كه به سوى معشوقش رهسپار شده است سكوت با عظمت جهان هستى كه هيجان آميزترين سكوت است ، در سكوت چند لحظهاى معشوق در مقابل گفت گوهاى پر حرارت وراز ونياز وهيجانات عاشق خلاصه مى شود .
ملاحظه مى شود كه در حالت عشق همهء جهان هستى با آن اسرار شگفت انگيز وتنوعات وتضادهايش در نظرگاه عاشق جمع ومتحد شده وخود را بدون پرده در اختيار عاشق گذاشته است حافظ مى گويد :
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند عشق است وداو اول بر نقد جان توان زد
اما دريغا ، كه افرادى از بشر همين اوج واعتلاى روحى را به غريزهء جنسى